تبليغاتX
پشت صحنه
"می‌گویند ملت‌ها، مثل آدم‌ها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل می‌شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می‌گیرد.

سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچه‌ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می‌سوزد و آن بچه بی‌پا را بر دوشش سوار می‌کند و هر روز به مدرسه می‌برد. بعد از مدتی، آن بچه‌ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی‌آید و باورش می‌شود که اسب‌سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می‌دهد، با آن که سختی و ذلت می‌کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می‌کند و باور می‌کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره‌ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می‌شود.

در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم"


پ.ن:بخشی از یادداشت محسن مخملباف درباره انتخابات.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 5:9 توسط علی |

حتی اگر اوباما یکی از قهرامانای ذهنی من شده باشه،حتی اگر قهرمان ذهنی من از این کار حمایت کنه، حتی و هزار حتی دیگه، من معتقدم سقط جنین،قتل یه انسانه.

 دلیل نمیشه «چون ممکنه در آینده زندگی خوبی نداشته باشه» پس بکشیمش.دلیل نمیشه چون اون موجود کوچولو هنوز به تکامل فیزیکی کامل نرسیده،بگیم «۴ تا دونه سلول بیشتر نیست» پس حقوقی نداره پس بکشیمش.اونوقت منم میگم،توام ۴ تا نه، ۴ ملیارد تا سلولی،میزنم دو شقه ات میکنم، اینم شد حرف؟! دلیل نمیشه چون مادرش «ناخواسته حامله شده» یا «آمادگی بچه رو نداره» یا حتی اصا«بهش تجاوز شده» پس بکشیمش. وقتی یه موجود کوچولو،توانایی دفاع از حق خودشو نداره، پس حقیم نداره؟هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه.

 اگه من امروز بزنم توی آدم بزرگ رو بکشم، مجازات میشم. چرا؟ واقعا قتل چرا مجازات داره؟ تو چه حقی رو از طرف ضایع کردی وقتی کشتیش؟ چی رو ازش گرفتی؟تو ازش «فرصت» ادامه زندگی رو گرفتی. تو ازش «آینده نامشخصی» رو که میخواست بسازه گرفتی.زندگی یعنی یه فرصت،زندگی یعنی یه شانس. پس اون ابلهی که میزنه بچه ی بدبختو میگشه داره چه غلطی میکنه؟ مگه نه اینکه زده آینده یه نفرو از بین برده؟ مگر نه اینکه فرصت زندگی رو از یه موجودی که (حالا خواسته یا ناخواسته) بوجود اومده ازش گرفته؟

آخه حسین خان، برادر من،قهرمان ذهنی گوگولی من، مگر نه اینکه مادرت خودتورو یه تنه بزرگ کرد؟ مگر نه اینکه شاید خود توام «فرزند ناخوانده» باشی؟بجای اینکه پول بدی ملت سقط جنین کنن، کمک کن ملت از بوجود اومدن اون بچه جلوگیری کنن،یا اگر بهر دلیلی بوجود اومد،کمک کن زندگی بهتری داشته باشه،نه اینکه بزنی دودمان طرفو تو نطفه به باد بدی.پس باید مادر گرام جنابعالی هم شمارو در همان زمانی که ۴ تا سلول بیشتر نبودی ترتیبتو میداد؟ الان همون ۴ تا سلول قدرت مندترین مرد جهانه.


پ.ن:دوستان عزیز حوزوی ما حکم دادن که تا قبل از ۴ماه حاملگی اشکال ندارد.اما بعد ۴ماهگی چون روح درو «نفخ»میشود،جایز نیست(!).آخه یکی نیست بگه جبراییل بهت گفت ۴ ماهگی درش نفخ میشه یا «دستگاه روح سنج» گذاشتی در فلان خانم؟!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:1 توسط علی |

اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول ... به همه می گفتم که من اصلا وجود ندارم بروید مثل آدم زندگی اتان را بکنید و این قدر داستان و شعر درست نکنید. خودتان من را درست کرده اید که کاسبی کنید و سر هم دیگر را کلاه بگذارید، چرا پای من را وسط می کشید؟! اگر من خدا بودم چرا موسی را بفرستم بگویم شنبه را تعطیل کند و عیسی را بفرستم بگویم یک شنبه را و محمد را بفرستم بگویم جمعه را؟ چرا کاری کنم که عیسوی شرابش را در کلیسا بنوشد و مسلمان به جای شراب شلاق بخورد؟ اگر من وجود داشتم و اینقدر مهربان بودم که همه ی دین ها می گویند چرا بیشتر تلفات تاریخ و جنگ ها در تاریخ با نام دین و انجام تکلیف دینی و هدایت مردم و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است؟ اگر من خدا بودم چرا این همه آدم کج و معوج به اسم من روی زمین خدایی می کنند و کلید بهشت می فروشند و یا دنیا را برای مخلوقات من(؟!) جهنم کرده اند؟ خدایی که به عبادت محتاج باشد، خدایی که قسم بخورد جهنمش را از نافرمانان پر می کند، خدایی که فقط محبان علی را به بهشت راه بدهد و بقیه پیامبرانش بشوند زرشک، خدایی که می گوید زمین آزمایشگاه است و آدم ها موش آزمایشگاهی و تمام آن چه که در زمین حرام کرده را در بهشت وعده می دهد من نیستم. اصلا من نیستم.

بروید مغزتان را بکار ببرید و بیخود بی عرضگی هایتان را به اسم این که من چیزی می دانم که شما نمی دانید نگذارید. اگر نمی توانید از پس گردن کلفت هایتان بر بیایید چرا پای من را وسط می کشید؟ نخیر قرار نیست من در آن دنیا حساب لات و لوت های دنیا را برسم. اگر عرضه دارید خودتان از خجالتشان در بیایید و الکی خودتان را بچه مثبت های بی عرضه ی بهشت معرفی نکنید. یعنی چی دست روی دست می گذارید و منتظران فلان و بهمان می شوید. آقا جان قرار نیست کسی را بفرستم. مفهوم شد؟ همه ی شما ها چند میلیاردی سلول خاکستری در آن مغزهایتان دارید بکارش ببرید و بجای تسبیح استخاره انداختن از این سلول ها استفاده کنید تا فاسد نشود. اگر در قدرت طلبی و فریبکاری روی مزرعه ی حیوانات را هم سفید کرده اید و به همه ی دنیا گند زده اید چرا می گویید قضا و قدر من است؟ یعنی اگه من خدا بودم اندازه ی مدیر گوگل هم عرضه نداشتم یک دم و دستگاه درست و حسابی راه بندازم که هم کارمندش راضی باشد هم مصرف کننده اش؟! شما یک بار در این گوگل ساین این کنید تا دو هفته بس است لازم نیست روزی چند بار جلویش خم و راست بشوید و هزار خواهش و تمنا کنید تا سرویس هایش مثل ساعت کار کند.

وضع دعا و نفرین هایتان هم از همه بدتر است! بهتان گفته باشم که 99.99 در صد این دعاها اسپم است و اصلا در میل باکس من ظاهر نمی شود (تازه اگر باشم!). آخر یعنی چی خدایا همه را خوشبخت کن؟! یا خدایا خشتک رییسم تو اداره پاره بشه تا دلم خنک بشه! یا خدایا کاری کن که فلانی باد در کردنم را نشنیده باشد! بروید خودتان را هم بکشید و زندگی اتان را به دستتان بگیرید. خلاصه اینکه من نیستم. من را قاطی این بازی ها نکنید. بروید دکان دستگاهتان را جای دیگری باز کنید!
پ.ن:این متن برای من تو یه ایمیل اومد.اصولا آدمی نیستم که متن کپی پیست کنم تو بلاگم،ولی این یکی خیلی بهم چسبید.اگر نویسنده رو میشناسید خواهش میکنم بگید اضافه کنم که حقوقش محفوظ بمونه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:0 توسط علی |

cool بودن،یکی از پدیده های اجتماعی اینجاست که هنوز خوب برام جا نیفتاده.تعریف دقیقی نمیشه ازش داد.cool در واقع یه صفته که تقریبا میتونه به هر نوع چیز یا کسی اطلاق بشه.در واقع هر چیز که بنحوی هنجار شکن و متفاوت باشه، cool محسوب میشه.

چند ماه پیش بود که برای اولین بار وقتی یک چفیه گردن یه جوون کانادایی دیدم،چشمام گرد شده بود.میخواستم برم ازش بپرسم میدونی این که گردنت انداختی معنیش چیه؟! الان دیگه البته عادی شده.الان نصف دانشگاه ما مثل بسیجیا میان، صبح که میای دانشگاه،فک میکنی وارد قرار گاه رسول الله شدی.


عکس نوشت:یه پیام بازرگانی بود که میخواست بگه"همه بچه های cool، دونات مارو میخورن".البته اون شرکت خیلی زود به خریت خودش پی برد و دیگه اینو پخش نکرد.یه عده هم محصولاتشو تحریم کردن.

*برای کسی مثل من که قیافه middle-eastern داره،چفیه انداختن در این کشور اصلا توصیه نمیشه.

بی ربط:بلیت گرفتم.ایشالله بیست روز دیگه شال و کلاه میکنیم بیایم ولایت.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:57 توسط علی |

-"من لباس میفروشم.همسایه ها لباس میارن،میشورم،میبرم میفروشم"

گوینده دوباره از مادر خانواده که بغض کرده میپرسه "چقدر عایدتون میشه؟"

-"هفته ای هزارتومن،هزار و خورده ای..."

دوربین آرام بر میگرده روی دخترک کوچک معصوم "صبح از خواب بلند شدی،مامان چی بهت داد خوردی؟"

-"پنیر"

-"ناهار چی خوردی؟"

-"پنیر"

-"پنیر رو کی بهت داد؟"

-با صدای ضعیفی که بسختی شنیده میشه میگه"همسایه ها"

-"نون رو کی بهتون داد؟"

-"همسایه ها"

-"دیشب یادته مثل الان که هوا تاریک شده بود،اون موقع چی خوردی؟"

-سرش را پایین میاندازد...

دوربین روی پسرک ۹- ۱۰ ساله خونواده زوم میکنه "علیرضا،شما چرا گریه میکنی؟ سرتو بگیر بالا... چرا گریه میکنی؟ "

-"چیزی نیست،چشمم میسوزه..."

...

داشتم فکر میکردم، پیش خودم روم میشه دوباره از باصطلاح "مشکلاتم" ناراحت باشم؟


پ.ن:این تصویر،فقط گوشه ای از دردیست که وجود داره.سری به وبسایت ایران نگاه بزنید...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:33 توسط علی |

احمد علم الهدی،امام جمعه مشهد و یکی از شخصیت های مورد علاقه "ویژه" منه.بعضی اوقات که نیاز به لبخندی دارم،سخنرانی های ایشان رو بعنوان طنز تلخ میخونم.گوشه ای از فضایل این عزیز بزرگوار:

--"کجاي قيام مردمي و فجر انقلاب در سال 1357 با مطرب و تار و تنبور و جريان هنر رابطه داشت که شما جشنواره هنر، جشنواره موسيقي، جشنواره فيلم را به عنوان برنامه دهه فجر جزء برنامه لاينفک و غيرقابل تجديدنظر عنوان و هر ساله آن تکرار مي‌کنيد؟ و هر سال از سال قبل نکبت‌تر، فجيع‌تر و با گناه و معصيت خدا همراه است"
--وي خطاب به متوليان فرهنگي و نيروهاي امنيتي گفت:" بي‌حجابي مساله کوچکي نيست که از کنار آن بگذريم. تمام مردم به عنوان مسلمان بايد با آن برخورد کنند. بي حجاب با آن قيافه ناهنجارش از يک ماده منفجره و بمب خطرناک‌تر است.."
--امام جمعه مشهد با بیان این مطلب که مسئولان در برابر جنگ نرم و بی حجابی ژست دموکراتیک و بی تفاوتی به خود نگیرند گفت: "باید بی حجابی را که همانند یک ویروس که باعث ایجاد لامذهبی و بی دینی در قلب جوانان ما می شوند درمان قطعی کرد."


--امام جمعه مشهد با تمجيد قاطعيت نيروي انتظامي در برخورد با بدحجابي گفت؛" خطر بدحجابي از اعتياد نيز بيشتر است زيرا بي حجاب به عنوان يک ميکروب جامعه را آلوده مي کند."
--حجه الاسلام علم الهدی، امام جمعه مشهد در اظهاراتی پیشنهاد کرده است که "شهر مشهد از هرگونه برنامه های فرهنگی، هنری، انواع فیلم های اکران شده و کنسرت های موسیقی مستثنی شود."
--"زن بد‌حجاب پیاده نظام آمریكا و پیاده نظام اسراييل و همان نيرويی است كه آمریكا و اسراييل وارد ايران كرده است، تا نظام و انقلاب را شكست دهد.....وزير كشور فرانسه سال قبل به آمریكا گفت، لازم نيست بمب بر سر مردم بریزید، بلكه كافی است پيراهن و دامن زنان كوتاه شود."
--"نظام اسلامی که رأسش مقام رهبری، نایب امام زمان است و شعار رییس جمهور آن اللهم عجل لولیک الفرج است، نباید یک زن را به عنوان جلودار کاروان ورزشکاران ایرانی در المپیک معرفی کنند. اساساً جایگاه زن این نیست که قهرمان باشد. من چندی پیش اعلام کردم که شرکت زنها در مسابقات بین‌المللی خلاف مبانی دینی و اسلامی است؛ حالا دیگر کار را به جایی رسانده‌اند که نه تنها زنان را به مسابقات می‌فرستند، بلکه پرچمدار کاروان ورزشی هم آن‌ها را می‌کنند. این رویه باید خاتمه پیدا کند؛
وی ادامه داد: عزت زن به این است که مرد او را نبیند و لو به یک نگاه، چرا که به همان اندازه که زن خود را در معرض دید مردان قرار دهد، به همان اندازه عظمت و شخصیت زن مورد تجاوز قرار گرفته و عزت و تکریم او پایمال شده است.
--"بي‌حجاب يک جاسوس مزدور بي‌جيره مواجبي است که روز و شب براي آمريکا جاسوسي مي‌کند، بدون اين که حقوقي بگيرد و ابزار دست استکبار شده تا سفره دين را از زير پاي جوانان جمع کند."
خطيب جمعه مشهد تصريح کرد: "بارها گفته‌ام و باز هم مي‌گويم بي‌حجابي در اين کشور به منزله براندازي دين خداست و زنان بي‌حجاب پياده ‌نظام آمريکا و اسراييل هستند. "
وي ادامه داد: اين زرق و برق و لباس‌هاي رنگي زنان بي‌حجاب و هرزه‌اي که امروز در پارک‌ها ديده مي‌شود، همان توپ و خمپاره آمريکايي است که به قلب جوانان مومن فرود مي‌آيد.
--"بايد بررسي کنيم مجموعه حرکت‌هايي که به عنوان جذب جوان از قبل فضاي باز سياسي لجني که 8 سال درست شد تا قبل از فضاي باز جهنمي که بسته شد، اين ابزار جذب جوان چقدر جوان را به انقلاب جذب و چقدر جوان را به ماهيت انقلاب نزديک کرده است؟"

--"شهر مشهد همه اش جزو حرم امام رضا (ع) است و همانطوری که هیچ موسیقی دانی به خود اجازه نمی دهد در حرم امام رضا (ع) به نوازندگی بپردازد لذا در مشهد نیز نباید کنسرت موسیقی اجرا شود. وی تاکید کرد: تفاوت مشهد و سایر مراکز استان های دیگر باید به این باشد که کنسرت موسیقی در آن اجرا نشود"


پی نوشت:یه وقت هست یکی واسه خودش یه جایی یه چیزی میگه.یوقت هست جماعتی پای "چیز"های ایشون میشینن.بحال اولی باید خندید و بحال دومی باید گریست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:34 توسط علی |


پ.ن۱:بعضی وقتا آدم وقتی واقعیتی رو میبینه که از ظرفیتش بالاتره،یا ناخودآگاه نادیده اش میگیره یا اعصابش داغون میشه و اوضاعش بدجوری میریزه بهم.درست مث الان من.

پ.ن۲:این عکس برای من تو یه ایمیل اومد.اگر کسی اطلاعات بیشتری راجع بهش داره لطفا بگه.

پ.ن۳:از همه دوستام ميخوام كه يا اين عكس رو تو بلاگ خودشون بذارن يا به اين مطلب لينك بدن تا بالاخره يه نفر كه از دستش كاري بر مياد ببيندش.از هر کس دیگه ای هم که میتونه این عکس رو تو بلاگش یا وبسایتش بذاره یا تو وبسایت بالاترین درج کنه یا بهر نحوی پخش کنه خواهش میکنم اینکارو بکنه.فكر ميكنم اين حداقل كاري باشه كه ما بعنوان كسايي كه اسم "انسان" رو يدك ميكشيم،میتونیم انجام بديم.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 6:42 توسط علی |

من اینجا با سه نفر همخونه ام.هر سه تاشون کانادایی هستن.البته اینجا وقتی میگی یه نفر کاناداییه ممکنه شما که نگاش کنی یه صورت پَخ با چشای تنگ ببینی،ممکنه یه صورت سیاه سیاه ببینی،ممکنه یه صورت دودی رنگ کاملا هندی ببینی،ولی همشون کانادایی محسوب میشن چون مليت کانادایی دارن."بوگا" یکی از همخونه ایهای منه که از توگو اومده."برونو" و "فرانسوا" دو برادر دوقلو هستن.پدرشون ایتالیایی و مادرشون کانادایی فرانسه زبانه.زندگی کردن تو همچین محیطی واقعا واسم تجربه منحصر بفردیه.

زیاد حاشیه نرم.اصل مطلب راجع به فرانسواست.فرانسوا شخصیت واقعا قابل تفکری داره.منظورم اینه که مجموعه ی تفکرات،پس زمینه خانوادگی و تحصیلی اش،کاراکتر خیلی جالبی میسازه.فرانسوا لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه اتاوا داره.الان هم داره تو همون دانشگاه حقوق میخونه.به چهار زبان انگلیسی، اسپانیایی،ایتالیایی و فرانسوی کاملا مسلطه.طوری که حقوق رو به زبان فرانسه میخونه.تازگیها هم بخاطر دوست دختر ترکیه ایش،داره ترکی یاد میگیره. گرچه درکنار این مجموعه درخشان، "حماقت آمریکای شمالی" که مخصوص این ناحیه ی دنیاست رو هم به یدک میکشه.مثلا بارها راجع به night club عجيب و غريبي كه ميخواد در آينده بزنه حرف زده.يا مثلا ساعت ها از وقتشو میشینه با هیجان غیر قابل توصیفی،تمام مسابقات هاکی،فوتبال،فوتبال آمریکایی، و تازگیا تنیس که در تمام دنیا برگذار میشه اعم از آقایان و بانوان رو نگاه میکنه بخاطرشون با این و اون دعوا میکنه.نکته ی مهم راجع به فرانسوا اینه که یه آدم لاغر خموده نیستش که همه عمرشو کتاب خونده باشه و بلد نباشه یه کلام هم حرف بزنه.بر عکس بسیار اجتماعیه.تو دانشگاه کلی دوست و رفیق داره. یه تیم فوتبال و یه تیم هاکی نسبتا جدي دارن كه تو ليگ دسته پايين تر شركت ميكنن که هردوتاشونم ايشون کاپیتانشه و ... خلاصه مجموعه جالبیه.فرانسوا ولی چند تا نکته منفی تو شخصیتش داره که فک میکنم میتونن خیلی خطرناک باشن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 5:28 توسط علی |

دیروز تو دانشگاه illinois آمريكا،۶ نفر كشته شدن ۱۶ نفر زخمي.اين چهارمين تيراندازي ايه كه تو مراكز تحصيلي امريكا تو يك هفته گذشته اتفاق ميفته!قاتل كه خودش يكي از دانشجوهاي قبلي دانشگاه بوده،يه دفعه وارد كلاس زمين شناسي ميشه و با شات گان ۵ نفرو تيكه پاره ميكنه.بعدشم خودشو. اين داستان تير اندازي تو دانشگاها و مدارس آمريكا بارها و بارهاست كه داره تكرار ميشه.حالا اين كه چي باعث ميشه يه نفر به اين نقطه برسه كه حاضر باشه همچين كاري بكنه بحث مفصليه كه بايد روانشناسا برن راجع بهش تحقيق كنن،ولي حرف من راجع به قانون مسخره حمل اسلحه تو آمريكاست. هر كس حق داره يه اسلحه شخصي حمل كنه كه البته بايد ثبت شده باشه و ... ولي انصافا قانون خيلي مسخره ايه.اين اسلحه هيچ وقت درست ازش استفاده نشده و هميشه كار دست ملت داده.هر بار كه اين اتفاق تو مدرسه افتاده بچه اسلحه باباشو خيلي راحت ورداشته و آورده مدرسه ترتيب چند نفرو داده.

گرچه این بار اسلحه مال خود ایشون بوده و بنام خودش ثبت شده بوده.میره از فروشگاه سر چار راه شات گان رو میخره بعدشم صاف میاد تو دانشگاه و ... به همین سادگی!اين قانون البته يادگار بجا مونده از زمانهاي دور آمريكاست كه ممكن بوده تو هر لحظه جنگ شروع بشه واسه همين جمع كردن ارتش مردمي خيلي اهميت داشته. بخاطر همين اين قانونو ميذارن تا هر وقت اتفاقي افتاد همه اسلحه داشته باشن و بتونن تو اسرع وقت قواي دفاعي مردمي رو تشكيل بدن. ولي از اون ببعد كه ديگه جنگي هم در كار نبود اين قانون بجا میمونه و ديگه نتونستن حذفش كنن. انصافا هيچ توجيحي نداره...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:58 توسط علی |

من:هی فرانسوا(همخونه ایم) ،این همسایه بغلیمون کین؟

فرانسوا: کدوم؟سمت راستی یا چپی؟

من:سمت راستی،امروز دیدمشون باهاشون احوالپرسی کردم...

فرانسوا:فک کنم یه خانواده ۳-۴ نفره ان

من:فک کنی؟ لابد تازه اومدن که نمیشناسیشون

فرانسوا:نه فک کنم وقتی ما اومدیم اینجا اینا بودن

من:یعنی میخوای بگی ۴سال باهاشون همسایه ای هنوز حتی نمیدونی چن نفرن؟!سمت چپیها چی ؟

فرانسوا:یه چند نفر چینی ان...نه چینی نه... نمیدونم....آسیایین...نمیدونم...

تو اتوبوس شلوغ شماره ۹۵ وایساده ام،درست وسطش، دستم به میله.دارم طوفانو از پنجره نگا میکنم.

ـ صدا: آقا ببخشید،ایستگاه بعدی سَن لورانته؟

برمیگردم،ته اتوبوس،پیر زنی که خموده شده از پیری، داره این سوالو عاجزانه از مرد مسنی میپرسه. آقا ولی، i-pod توی گوششه.نمیشنوه.پیرزن بدبخت به زحمت بر میگرده از خانم اینطرفی میپرسه،خانم اینوری هم داره با موبایل حرف میزنه،بدون اینکه به پیرزن نگا کنه دستشو میبره بالا که "نمیتونم جوابتو بدم". "پسرم،ایستگاه بدی سَن لورانته؟" پسرک که بهش میخوره دانشجو باشه، داره بیرونو نگا میکنه،i-pod تو گوششه،نمیشنوه.از وسط اتوبوس داد میزنم که:" آره خانم،ایستگاه بعدی سن لورانت هست"به جز پيره زن كه پشتش به منه،هيچ كس بر نميگرده،با اين كه داد ميزنم؛انگار كسي نميشنوه.یه جوری که انگار یکه خورده بر میگرده.در اتوبوس باز میشه.همینجور که داره به زحمت پیاده میشه لبخند گرمی به من میزنه...

وقتی اینجا جاهای شلوغی مثل اتوبوس یا قطار میری ،چیزی که خیلی به چشم میاد همین آدماي آي-پاد-تو-گوش هستن.بدون اغراق بیش از ۷۰ درصد آدمایی که سوار اتوبوس هستن،دو تا سیم سفید رنگ رد شده و رفته لای موهاشون گم شده. فرد گرایی مفرطی که تو جامعه اینجا وجود داره،بعضی وقتا انقد شدید خودشو بروز ميده که حتی میتونی نمود فیزیکیشو به وضوح ببینی.آدما انقد تو فردیت خودشون غرق میشن که دیگه آدمای دیگه رو حتی نمیبینن.صدای پیرزن رو نمیشنون.همسایه ۴-۵ ساله اشونو نميشناسن.جامعه شبیه فرشی میشه که تارو پودشو کامل از هم جدا کردن.هرفرد،یه تار.یاد فرانسوا میفتم که صبح به صبح وقتی میخواد از خونه بره بیرون اول آی پادشو میذاره تو گوشش و بعد درو باز میکنه.حتی اگه کیف پولشو جا بذاره،آیپادش جا نمی مونه.

یاد crash میفتم...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8:39 توسط علی |

" به طور میانگین، حد اقل بيست درصد از رفتار هایی که مردم از خودشون بروز میدن،رفتار جنسیه "

امروز يكي از همخونه اي هاي من كه از شيريني پزي متنفره،از صبح تا بعد از ظهر داشت به مدت ۸ ساعت يك برنامه خيلي طولاني شيريني پزي رو نگاه ميكرد.برنامه اي كه خيلي گل كرده و همش رو مديون مجري خيلي زيباشه.من واقعا تعجب كرده بودم.گفتم"تو كه از شيريني پختن متنفري؟"جواب داد که"من شيرينيپزي نگا نميكنم،دارم دختر خوشگلی که شیرینی میپزه رو نگا میکنم"

اون جمله بالاي بالا كه نوشتم، ادعای منه.به نظر من واقعا درصد قابل توجهي از كارايي كه آدما ميكنن يا مستقيم يا غير مستقيم،جنسيه. من به این جمله که خیلیا بهش معتقدن که"نیاز جنسی مث بقیه نیازای انسان مثل گرسنگی و تشنگیه "معتقد نیستم.به نظرم تو بحث سکس،فقط نیاز مطرح نیست؛فك ميكنم اين ديدگاه بحث سكس و رفتار جنسي رو دست كم گرفته.من معتقدم انسان يك "بعد جنسي" داره كه خيلي هم گسترده تر از يك نياز ساده اس.و ديدگاه بالا اين "بعد جنسي انسان" رو به اشتباه به يك نياز ساده تقليل ميده.ميخوام تو اين پست يه تحليل خيلي ساده و كوتاه از رفتاراي جنسي موجود تو جامعمون بدم واسه همين ميبخشيد منو كه بيپرده و روك مينويسم،تو بحث سكس خيلي هم نميشه تو لفافه و با تعارفات حرف زد،خلاصه به حساب بي ادبي نذاريد.(بقیه اش تو ادامه مطلبه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:32 توسط علی |

ایران که بودم،کلی اینور اونور رفتم.گرچه دوستانمون در نیروی انتظامی و پلیس امنیت اجتماعی دوست نداشتن،ولی جاتون خالی،اساسی خوش گذشت!حالا بماند...یکی دیگه از کسایی که دیدم مهسا بود،دوستی که خیلی وقت بود ندیده بودمش.فک میکنم در مورد مهسا مساله مهمی وجود داره که خیلی قابل توجه.

مهسا ۲۳ سالشه.وقتی ۱۷ سالش بوده،مادرش رو متاسفانه از دست میده.مهسا دختر آخر خانوادس.یه خواهر و یه برادر بزرگتر از خودش داره،الان با اینکه ۲۳ سالشه دانشجوی سال دوم مترجمی زبان انگلیسی تو دانشگاه آزاد یکی از شهرای کوچیک اطراف تهرانه.(میدونمم که از زبانو مترجمی هیچی نمیدونه.متناشو بعضی وقتا واسه من میل میکنه که ترجمه کنم!)داستان مهسا خانوم ما از این قراره که وقتی بیچاره تو سن ۱۷ سالگی مادرشو از دست میده،همه خانواده سعی میکنن نقش مادر روبراش بازی کنن.و در واقع ببخشیدا گند هم میزنن.همشون سعی میکنن که تو همه کارای مهسا کمکش کنن.هر کاری به معنای کلمه! تمام تصمیمایی که خود مهسا باید میگرفته رو براش میگیرن. اونم اصلا ناراضی نبوده،خب چی از این آسونتر که کلی آدم که مطمین هم هستی خیرتو میخوان دور و برت باشن واست تصمیم بگیرن و تو هم هیچ دغدغه تصمیم گیری نداشته باشی. هیچ وقت مجبور نشی انتخاب کنی.همیشه برات انتخاب کنن.واقعیتش اینه که تصمیم گرفتن هم کار ساده ای نیست،باید همه جوانب رو در نظر بگیری و... ولی از اون سخت تر اینه که جرات تصمیم گیری برای خودتو رو داشته باشی.بخصوص تو تصمیمای مهمی که باید بگیری.مث رشته دانشگاهی یا کار یا ازدواج یا ...در مورد مهسا همه این کارا رو خواهر و برادرش و پدرش و هزار تا فک و فامیل از طایفه ی بی انتهاشون واسش کردن،یعنی مهسا از ۱۷ سالگی تا حالا هیچوقت واسه خودش تصمیم نگرفته ،نه رشته دانشگاهی،نه طرز زندگی،نه کار آینده نه هیچی.  بعبارتی بعد از فوت مادرش ۱۰۰۰ تا مامان زورکی واسش پیدا شدن.و چون تصمیمگیری مث یه ورزشه که اگه انجامش ندی به راحتی قابلیتشو از دست میدی،الان دیگه مهسا نمیتونه تصمیم بگیره...واسه هیچی.به طرزی که حتی وقتی لباس هم میخواد بره بخره ۱ هفته التماس خواهرش میکنه که بیاد واسش انتخاب کنه! هر وقتم به کوچکترین مشکلی برخورد میکنه،سریعا تلفنو بر میداره و انقد به اینو اون زنگ میزنه و التماس میکنه تا یکی بهش بگه چیکار کنه(واسه همینه که از وقتی یادم میاد از من دلخوره چون من همیشه بهش میگم باید خودش تصمیم بگیره..).این مشکل خیلی حاده. و داره خیلی بدترم میشه.یعنی تازگیا کارش جوری شده که حتی نمیدونه چی دوس داره.ایندفعه بهش میگم تو اصلا مترجمی دوس داری داری میخونی؟میگه نمیدونم.میگم اصلا چی دوس داری بخونی؟-نمیدونم.اصلا چیزی دوس داری؟-نمیدونم. داره یواش یواش شخصیتشو گم میکنه.من نگرانشم.فک میکنم اگه اینجوری پیش بره هویتشو از دست میده.تاحالاشم خیلی هویت درست و حسابی نداره.اون روز رو دارم میبینم که بعد از یه ازدواج ناموفق به انتخاب آقا داداش،و یه شغل ناموفق به انتخاب آبجی خانم و احتمالا ۴ تا توصیه درست و غلط از دوستاش،داره در بدر التماس این و اون میکنه که "با زندگیم چه کنم؟"

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:34 توسط علی |

ليلا رو ديدم؛دوستي كه ۳-۴ سالي ميشه كه ميشناسمش.ليلا هميشه سرش شولوغ بود،هميشه خدا كار داشت و وقت نداشت؛يا مدرسه بود،يا درس ميخوند يا كلاس زبان انگليسي بود،يا فرانسه يا كلاس سنتور يا ....كلاساي بيشماري كه هيچ وقت هم تمومي نداشت. ليلا و جمعي از دوستاش هميشه با هم رقابت داشتن كه كي بيشتر بلده كي بهتر بلده كي فلان ساز رو ميزنه كي فلان زبون رو بلده و .... چيزاي بيشماري كه يه آدم ميتونه ياد بگيره. اما ليلا هيچ وقت شاد نبود،يعني با اين كه تمام اين چيزارو بلد بود كه خيليا بلد نبودن،درسش خوب بود كه خيليا نبودن،هميشه بقول خودش به همون خيليا حسوديش ميشد، يعني به شادي اونا. ليلا هيچ وقت شاد نبود،بقول خودش"از وقتي كه يادمه كلاس زبان ميرفتم". مادرش بيشتر اين بلا هارو سرش آورد.يعني از همون بچگي دچار توهمي كردش كه من بهش ميگم"مسابقه زندگي". ليلاي بيچاره از هيچ دوره زنگيش هيچي نفهميد. هميشه دنبال "قافله خيالي" اي ميدويد كه هيچ وقت هم بهش نميرسيد،انگار كه تو زندگي جا مونده باشه،هميشه داشت ميدويد. اون اوايل منم ازش تاثير گرفته بودم،وقتي ديدمش كه اين همه چيز بلده كه من بلد نيستم فك كردم منم بايد بدوم تا برسم،"توهم قافله" داشت تو منم ايجاد ميشد،اما بزودي بقول دوستي"از خودم اومدم بيرون" و پرسيدم:علي!داري چيكار ميكني؟دنبال چي ميدويي؟

البته من نميگم كه آدم اين كارارو نكنه يا كلاس زبان نره يا ساز ياد نگيره يا ... من ميگم آدم حواسش باشه كه كارايي كه ميكنه ، "واكنشي" نباشه. يعني خودش انتخاب كنه كه چيكار كنه و از كاري كه ميكنه لذت ببره. نه اينكه چون فلاني داره فلان كار رو ميكنه منم برم بكنم.اين بار ليلا با لحن هيجان انگيزي بهم گفت:" علي،نگار رفته داره نقاشي رنگ روغن ياد ميگيره، منم ميخوام برم يه هنر ديگه ياد بگيرم،قراره از هفته ديگه برم كلاس تياتر! "به عبارت ديگه كل حرف من اينه كه " زندگي در اختيار آدم باشه،نه اينكه آدم در اختيار زندگي" .

واقعيت اينه كه آدمايي مثل ليلا "كارمند زندگي" هستن، زندگي در اختيارشون نيست. ليلا نه از كودكيش چيزي فهميد و نه از نو جواني و الان هم از جوانيش هيچي نميفهمه. ليلا از وقتي يادش مياد داره ميدوه؛تمام خاطراتش تو يه كلمه خلاصه ميشه: "دويدن" . همیشه وقتي ميبينيش خسته اس، خستگي جسمي نه، روحي! يعني انگار نشاط رو از زندگيش گرفتن. البته من مادرش رو هم مقصر ميدونم اما خودشم به اين قضيه دامن ميزد و ميزنه. اين بازی بچه گانه ی  "دويدن دنبال قافله خيالي" هيچ وقت تمومي نداره. ليلا و امثالش تو دانشگاه هم ميدون و بعدش تو كار هم هميشه در حال دويدنن كه از قافله عقب نمونن و چمیدونم پول جمع کنن که فردا میخوان ازدواج کنن و سریعا برای مهاجرت به فلان کشور اقدام کنن که فلانی هم داره میره و... و ميدون و ميدون و...انگار تو قايقي پارو ميزنن براي رسيدن به ته دريايي كه ته نداره؛ آخرش روز مرگ بر ميگردن نگاه ميكنن؛انگار كه زندگي نكردن...

"زندگي مسابقه نيست
زندگي يک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری ست "

نانسي سيمس/ترجمه : دکتر مهدی مقصودی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:53 توسط علی |

سرم را پایین انداختم و روزنامه میخوانم. ۴۰ صفحه اخبار خاکستری...دیدار ریيس جمهور محبوب با مردم در تلوزیون...سردار رادان:طرح ارتقای امنیت اجتماعی را تا زمانی که حتی یک زن بدحجاب در کشور هست ادامه خواهیم داد... لایحه ی خانواده به سرانجام خواهد رسيد...

صفحه حوادث را باز میکنم.خبر کوتاهی را در گوشه پایین صفحه به سختي ميبينم: مرد جوان به قتل خواهرش اعتراف کرد...

 

وي سرانجام لب به اعتراف گشود و جنايت را چنين شرح داد؛ از آنجا که شوهر خواهرم فردي معتاد است "گل دسته" را در ازاي دريافت مبالغي پول در اختيار مردهاي ديگر قرار مي داد و اين باعث عذاب من شده بود و آبروي خانواده خود را در خطر مي ديدم. سه ماه پيش زماني که او براي مهماني به خانه من در هشتگرد آمد و بد حال بود به بهانه اينکه مي خواهم وي را به دکتر برسانم، ترک موتورسيکلت سوارش کردم و به گوشه يي از باغ 12 هکتاري که سرايدرش هستم بردم و با روسري يي که بر سر داشت، خفه اش کردم. پس از آن برادر بزرگ ترم" تاج مير" را در جريان قرار دادم و از او براي دفن کردن جسد" گل دسته" کمک خواستم...

سرم را پايين انداختم و روزنامه ميخوانم. ۴۰ صفحه اخبار خاكستري... ۴ خط خبر سياه، ۴۰ صفحه روزنامه خاكستري را به سياهي ميكشاند....

به سختي نگهش ميدارم.سرم را بالا نمي آورم،مي ترسم از چشمم بريزد... مي ترسم،آخر من يك مَردم...مي ترسم آن نهر شورآب را بر گونه ام ببينند..."مرد كه گريه نمي كند..."

مرد فقط ميزند،ميكشد!خواهرش را!حفظ آبرو ميكند!آبرو مهمتر است!غيرت دارد!تجاوز ميكند!زنش را ميفروشد،اعتيادش خرج دارد....

حاضرم تمام نشانه هاي مردانگي ام را بدهم تا يك بار،فقط يك بار : سرم را پايين بياندازم و روزنامه بخوانم، براي ۴ خط سياه، ۴ ساعت مثل يك "نامرد" زار بزنم...در دل بگويم : گناه او، فقط "زن بودن" بود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:30 توسط علی |

تو قطار که نشسته بودم که بیام waterloo یه خانوم تقریبا ۵۰ و چند ساله نشسته بود کنارم.اول بهش کمک کردم که ساکشو بذاره بالا و چون راه هم طولانی بود،خلاصه سر صحبت باز شد و از بچه هاش گفت و كارشو... ازم پرسيد كجايي هستم،وقتي بهش گفتم ايراني بطور غير ارادي عكس العمل نشون داد گفت oh! ahmadinejad!(خیلی از اينها ايران رو قبل از اين موضوع هسته اي نميشناختن و متاسفانه ايرانو با اسم احمدي نژاد شناختن)با احتياط تر صحبت كرد و ميشد تا حدودي ترس رو تو چشاش ديد. نميدونم دقيقا چجوري توضيح بدم،ولي حس مزخرفي بهم دست داد مخلوطي از خجالت،وطن پرستي،ناراحتي، گرچه بعد از اون،هر چي بدي تو كانادا و هرچي خوبي تو ايران بود رو كوبيدم تو ملاجش، ولي كار خودشو كرده بود.اينجا كه رسيدم،مهمون چند تا خانواده ايراني بودم كه جالب بود از شدت تنهايي از ديدن من كلي خوشحال شدن(ميگفتن ما آرزوي مهمون داريم).وقتي براشون تعريف كردم كه تو قطار برخورد اين خانومه چقدر بهم بر خورده،چيزاي جالب ولي ناراحت كننده اي تعريف كردن.چند تجربه واقعي از زندگي تو كانادا...

تو چند سال اخیر زندگی اینا دو بار تغییر کرده. یه بار ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ که اون اتفاقات افتاد و  یه بار هم بعد از این که آقای احمدی لطف کردن و گفتن اسراییل باید از نقشه جهان حذف شه و ایران هم برنامه هسته ایشو ادامه خواهد داد. چیزی که همشون میگفتن این بود که بعد از ۱۱سپ تقریبا هر بار که میخوان سوار هواپیما بشن،جداي بقيه آدما ،اينها رو بطور ويژه ميگردن و از صف ميكشنشون بيرون و همه جاشونو حتي توي كفشاشونو ميگردن،خانواده اي كه ۲ سال پيش به امريكا رفته بودن ميگفتن اين اقدامات امنيتي تو امريكا چند برابر ميشه. بعد از ۱۱ سپ تو تورنتو يه مسجد رو آتيش زدن كه البته به همه مسلمونا ربط داشت(گرچه خيلي از كانادايي ها بين ما و عربا هيچ تفاوتي قايل نيستن و حتي فك ميكنن ما عربي حرف ميزنيم،من تاحالا يه مليون بار به آدماي مختلف توضيح دادم كه بابا ما ايراني هستيم و اصلا عربي زبون ما نيست،ما با عربا فرق داريم،ولي...) يكشون ميگفت اون موقع انقدر بچه هاشو تو مدرسه اذيت كردن كه مجبور شده از مدرسه بيارتشون بيرون و اصلا اون سال ديگه مدرسه نرفتن!گرچه قانون اينجا با هر نوع نژاد پرستي مخالفه ولي اينا تجربيات واقعي ولي تلخيه كه اينا از اجتماع اينجا داشتن.وقتي قيافتو ميبينن يا اصليتتو ميپرسن، با يه ديد ديگه بهت نگاه ميكنن و خيلي وقتا حتي قانونم نميتونه كاري بكنه و فقط بايد اين تحقير رو تحمل كني! وقتي داشتم واسه يكي از آقايون كه پدر يكي از خانواده ها بود،اون حس مزخرفي كه تو قطار بهم دست داد رو توضيح ميدادم، دوسه تا جمله گفت كه ترجيح ميدم عينشون رو براتون بگم. گفت: "كاملا ميفهمم چي ميگي...بعضي وقتا توضيح اينجور دردا سخته؛و كسي هم كاري نمي تونه بكنه،وقتي داري تو خيابون راه ميري و كسي كه داره از روبرو مياد ،تا قيافتو ميبينه راشو كج ميكنه و از يه مسير ديگه ميره،نمي توني ازش شكايت كني كه چرا راشو كج كرده، هيچ كاري نميتوني بكني،فقط ميتوني خودتو بخوري...وقتي دوست كاناداييت كه مثلا خيرتو ميخواد،بهت ميگه موقع رفتن براي مصاحبه كاري نگو ايراني هستي...طرد شدن از اجتماع دوايي نداره..."

جملات تكان دهندايه، بعضي وقتا واقعيت هايي هست كه تا حسشون نكني...

بهرحال با اجازتون الان بايد برم وسايلمو جمع كنم كه امشب پرواز دارم. ايشالله پست بعدي رو از وطن ميذارم.با اجازه!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:6 توسط علی |

امروز استادمون یه بحث کوتاه ولی جالب راه انداخت؛گفت هر كس از هر مليتي كه هست سعي كنه كشور يا مردم كشورش رو به يه غذا تشبيه كنه! بعد توضيح داد كه اون غذا بايد يه خصوصيت اون كشور يا مردمش رو توصيف كنه.هر كس يه چيزي گفت. عربها يه چيز(۱)، چيني ها يه چيز، كره اي ها يه چيز و ... من هم كه تنها ايراني بودم خصوصیت مهمان نوازی ایرانیا رو به رخشون کشیدم! همه ي اينا به نوعي جالب بودن ولي جالب تر از همه خود استاد بود كه كانادا رو به يه hodgepodge تشبیه کرد. چون معنیش رو نمیدونستم و واسمم خیلی جالب بود که بدونم یه استاد دانشگاه کانادایی راجع به کشور خودش چی فکر میکنه،سريعا اطلس عزيز رو درش آوردم. معناي جالبي داشت: آش شله قلمكار!! براي توضيح، حرف جالبي زد. گفت "در كانادا شما از هر مليتي ميبينيد، از همه جاي دنيا، ولي هيچ مليتي مجبور نيست با كانادايي ها يا ملتهاي ديگه قاطي بشه، مجبور نيست كانادايي بشه ، ميتونه فرهنگ خودش رو حفظ كنه( وقتي داشت اين جمله رو ميگفت، به دختراي عرب كلاس كه با روسريهاي سفت و محكم جلوي كلاس نشسته بودن اشاره كرد ) و خلاصه مجبور نيست تو فرهنگ كانادا حل بشه( بر عكس آمريكا) ؛ درست مثل آش شله قلمكار ، كه همه چيز توش پيدا ميشه ، ولي هيچ كدوم با هم مخلوط نميشن و مثل آب و روغن از هم جدا هستن " (۲).                     

                                                 


پانويس:

۱- عربها گفتن ما شبيه شتريم! همه زدن زير خنده، بعد از اينكه خنده ها تموم شد، تازه احساس كردن كه شتر غذا نيست!

۲- اين آش شله قلمكار رو كه گفت ، دقيقا ياد خورش قرمه سبزي خودم افتادم (كه بيشتر شبيه آب جوبه و سبزي ها هم توش مثل جلبك هاي آب جوب شناورن و...)كه در پست "آقا یه غلطی کردم..."توصيف شد!

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 5:44 توسط علی |

"کیمیا خاتون" رمان تاریخی ایه که خانم سعیده قدس نوشته.اسم کتاب،"كيميا خاتون"، اسم نادختري مولاناست كه شمس ازش خواستگاري ميكنه و...خانم قدس سعي كرده زندگي كيميا خاتون رو بازگو كنه و رابطه ي رؤيايي شمس و مولانا در پسزمينه داستانه. كتاب به وضوح نگاه نقادانه اي نسبت به شمس و مولانا داره و سعي ميكنه نقد و تحليلي ازشون بازگو كنه. موضوع اين پست منم نقد كردن و اهميت زيادشه .اين رمان مخالف زياد داره،بارها بهش انگ فمنيستي بودن زدن،بارها نقدش كردن كه چرا دو غول شعر سنتي ايران رو نقدكرده و...اما به نظرم جاي فكر داره.

متاسفانه تو فرهنگ ما اين تقريبا جا افتاده كه شخصيت ها رو به اكسترمم ببريم.از هر شخصيتي بتي ميسازيم،بعضي خوب و بعضي بد.مثال هم براي بتهاي خوب و هم بد در تاريخ گذشته و معاصر فراوونه. شخصيت ها رو اونقدر بالا ميبريم كه ديگه كسي جرات كوچكترين انتقادي رو بهشون نداره(مثل آقاي خميني كه لقب "امام"رو بهشون داديم و ازشون بت ساختيم) ويا اينكه طرف رو اونقدر پايين مياريم كه كسي جرات كوچكترين دفاعي ازش رو نداره(مثل محمدرضا پهلوي)(۱).اين كار(يعني بتسازي از آدما) ميتونه خيلي خطرناك باشه.چرا كه راه نقد رو به اون شخصيت ها ميبنده!(مثلا در اوضاع فعلي راه نقد به شخصيت آقاي خميني و كارهاشون و تفكراتشون و عقايدشون كاملا بسته اس) و وقتي راه نقد به شخصيتي بسته شد، غير از اينكه ضرراي اجتماعي داره،راه سواستفاده ديگران از بت اون شخصيت رو باز ميكنه.همين داستان بتسازي در همه ي زمينه ها از جمله ادبيات در كشور ما تكرار ميشه.ما از حافظ بت ساختيم، از سعدي،از مولانا و شمس و... متاسفانه راه نقد رو به همه اين شخصيتها بستيم.واقعا كي جرات ميكنه جز تعريف،چيزي از حافظ بگه؟! شكي نيست كه همه، شخصيت هاي بزرگي بودن و شايد تكرار ناشدني،اما همه انسان بودن.كيميا خاتون-فارغ از اين كه چقدر راست و دروغ بود-حداقل سفره نقد شخصيت هاي بزرگي مثل مولانا و شمس رو باز كرد.از كتاب خوشم اومد چون بتشكني كرد!

راه انتقاد بايد به هر شخصيتي باز باشه، از شمس و حافظ و مولاناو نيما گرفته الي پهلوي و خميني.چرا كه اصلا با تحليل و نقد هست كه شخصيتها صيقل ميخورن و بهتر شناخته ميشن.بايد هم خوبي و هم بدي رو ديد،نبايد فقط خوبي يا فقط بدي رو ديد،بايد با نگاه خاكستري به تحليل و نقد نشست ،به جاي اينكه همه رو سياه و سفيد ببينيم.

چنين كرد ابراهيم بتشكن...


پانويس:

۱-نوشته ي من فقط فرهنگيه و هيچ بار سياسي نداره و اين شخصيتهارو فقط براي مثال گفتم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:54 توسط علی |

امروز داشتم اخبار رو تو روزنامه ی Ottawa metro می خوندم.خبری به چشمم خورد راجع به مردی که تو وبلاگ شخصی خودش کلی دروغ گفته و با یه دختر ۱۶ ساله ي از همه جا بیخبر قرار گذاشته ، بعدشم دزديدتش و بهش تجاوز كرده و... مشابه اين خبر، اخيرا تو آمريكاي شمالي زياد شنيده ميشه. نويسنده ي خبر هم ادامه داده بود كه اين نوع سوءاستفاده از دنياي مجازي اينجا خيلي زياد شده و...

از اونجايي كه خودم تازه وبلاگنويسي رو شروع كردم، واسم جالب بود. به اين داشتم فكر مي كردم كه تو كشور ما درست بر عكسش اتفاق ميفته. يعني آدما خيلي وقتا( بر عكس اين آقا كه دروغ ميگفته) فقط تو دنياي مجازي و وبلاگ و... خودشون هستن.تو ايران، خيلي ها مجبورن تو محيط هايي مثل كار و دانشگاه و كلا محيط هاي عمومي خودشون نباشن، نمي تونن خودشون رو بروز بدن، بايد به چيزايي كه اعتقاد ندارن عمل كنن(مثل حجاب گذاشتن يا روزه نخوردن)، حرفايي بزنن كه بهشون معتقد نيستن و خلاصه تنها جايي كه واقعا خودشون هستن و از پشت اين نقاب ميان بيرون، دنياي مجازيه.

 نمي خوام همه ي اينا رو بندازم تقصير حكومت(گرچه سهم بزرگي داره).چرا كه بنظرم اگه درست نگاه كنيم خيلي وقتا خودمون، خودمون رو مجبور مي كنيم كه نقاب بزنيم. مثلا همين مساله ي تعارفات كه همه هم كم و بيش مي كنيم." قربون شما برم" ، "توروخدا نفرماييد ، اختيار داريد" ،"اجازه ي ما هم دست شماس" و...(ماشالله كمم نيستن!) ،اين فرهنگ به ظاهر ساده ي تعارف خودش يه جور نقابه...(خداييش آدم بعضي وقتا ازين حرفا كه ميزنه از خودشم بدش مياد!)

ولي انگار يه واقعيت ديگه هم هست: بدون تعارف خيلي وقتا نميشه زندگي كرد. يعني خودمون،خودمون رو مجبور مي كنيم كه تعارف كنيم، اگه نكنيم ، ميگن" چه پر رو!" يا " چه بي ادب ،يه تعارفم نزد!" و اگرم بكنيم ميگن " آدم خاكي ايه"، " خيلي افتادس" ،" با ادبه" و...خودمونم همين حرفارو  در مورد بقيه ميگيم! انگار خودمون داريم به اين فرهنگ دامن مي زنيم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:43 توسط علی |