تبليغاتX
پشت صحنه

برای همه دوستای خوبم بهترین آرزوها رو میکنم. من به ۸۸ خیلی خوشبینم.اینم ۷سین ما:


+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:20 توسط علی |

دو دهه! دو دهه چقدر زود میگذره.  قبلی که تعریف زیادی نداشت.تا بعدیش چطور باشه...



پ.ن:بقول دوستی اگر ۵ دقیقه و ۴ ثانیه از عمرت باقی مونده باشه،ارزش گوش دادن به صدای لارا فابیان رو داره.

پ.ن:وارد دهه سوم زندگیم شدم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:19 توسط علی |

--هر بار که از ایران بر میگردم،به این نتیجه میرسم که مزخرفترین حسی که تو عمرم تجربه کردم،غروب سرد و برفی ایه که از فرودگاه برگشتم و نشستم تو خونه ام و دارم خاطرات ایرانو مرور میکنم.

--حدود یک ماه و نیمه که تمام کارکنان شرکت اتوبوسرانی و مترو شهر ما به صورت کاملا دموکراتیک اعتصاب کردن.۱۰ روز قبل از ایران اومدنم شروع کردن(که کاملا اتفاقی به امتحانات پایانترم و سرمای وحشتناک خورد). چند روز پیش هم طی یک فرآیند کاملا دموکراتیک توی اتحادیه کارمندان حمل و نقل عمومی انتخاباتی برگزار شد و ۷۵ درصدشون رای به ادامه اعتصاب دادن و بصورت کاملا دموکراتیک تمام ساکنین شهر رو به ... دادن.از اونجایی که اگر میخواستیم تاکسی بگیریم،روزی ۵۰ دلار هزینه مون میشد، در این راستا ما هم تصمیم گرفتیم،درحالی که مسیر خونه تا دانشگاه رو گز میکنیم،بصورت کاملا دموکراتیک زیر لب با خواهر و مادر اعضای اتحادیه مذکور، گپ و گفتی داشته باشیم.

--تحلیف اوباما مراسم باشکوهی بود.البته موقع قسم خوردن یه چند تا تپق زدند،که اول فک کردیم سوتی اوباما بوده،بعدا که فیلمش رو در یوتیوب دوباره و سه باره نگاه کردیم فهمیدیم سوتی قاضی ای بود که داشت سوگندنامه رو میخوند.سخنرانی روز برنده شدنش هم بنظرمون بهتر از سخنرانی دیروزش بود.


*اصا دوست داشتیم خودمونو جمع ببندیم در این پست ،ایرادی داره؟! و نیز این پست رو فقط جهت ابراز وجود نوشتیم که نگید این پسره رفته مرده!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:7 توسط علی |

درون من یه نزاع دایمی بین دو شخصیت آرمانگرا و واقع بین وجود داره.تا امروز موقع تصمیم گیریهای زندگیم،معمولا آرمانگراهه زورش میچربید.تازگیا اما واقعبینه داره خودشو بیشتر نشون میده:

من از امروز رسما رشته مهندسی مکانیک رو ترک کردم و وارد دانشکده مدیریت دانشگاه اتاوا شدم.


پ.ن ۱:تو پست قبلی که همین الان گذاشتمش،راجع به نتایج تست ها نوشته ام.

پ.ن۲:دوست دارم پدرم رو ببینم.احساس میکنم بشدت به کمی نصیحت پدرانه احتیاج دارم.کسی که حداقل یه بار نزاع شخصیت های درون رو تا آخر دیده.بزرگتری که زیر سایه اش،با احساس امنیت تصمیم بگیری.دوسه سالیست از این نعمت محرومم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:56 توسط علی |

اول که رفتم یه روانشناس اومد و چند تاسوال اولیه پرسید که چرا اومدی اینجا و رشته ات چیه و ... بعد تستهارو دادم و دو روز بعدشم خودش نتیجه رو بهم توضیح داد.خیلی واسم جالب بود،در واقع شخصیت من رو تو ۳۰-۴۰ صفحه تحلیل کرده بود.برام جالب بود که چقدر از خودم شناخت دارم و چه چیزهایی بعضا توم هست که خودمم اطلاع ندارم.بعد از همه این حرفا ،دوتا لیست گذاشت جلوم،لیست اول رشته های بود که با توجه به نتایج برای من بهتره و لیست دوم هم رشته هایی که احتمالا توشون موفق نمیشم.

نتایج برام واقعا جالب بود،اولینهای لیست توصیه نشده ها شامل کامپیوتر، علوم پایه و مهندسیها(!) و علوم پزشکی بود و از اون طرف چند تای توصیه شده ها: finance and investment و علوم سیاسی و مدیریت و marketing بود!نتایج برام خیلی جالب بود چون یه جور مشورت به من داد.مشورتی کاملا علمی که با استفاده از تکنیک های روانشناسی طراحی شده.ای کاش همچین امکانی برای بچه های ایران هم بود.راجع به رشته finance هم با یه academic advisor صحبت کردم.بهم گفت کسی که فارغ التحصیل این رشته اس،تقریبا یه آنالیست مالی میشه.میتونه به شرکتها برای سرمایه گذاری مشاوره بده،یا اینکه تو بورس فعالیت کنه و به اصطلاح stock broker بشه.یا اینکه به کمپانی ها کمک کنه که منابع مالی خودشون رو مدیریت کنن و خلاصه کارایی از این دست.واحد هایی هم که دانشجوهای این رشته در دوسال اول تحصیل میگذرونن،دقیقن با همه ی رشته های دیگه دانشکده مدیریت یکی بود.گفت واسه همین خیلیها سال سوم بعد از اینکه بهتر حوزه علاقشون رو پیدا کردن رشتشون رو عوض میکنن.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:42 توسط علی |

بالاخره ما این خونه رو پیداش کردیم و قرار دادو بستیم و تموم شد رفت پی کارش. ۳ هفته تمام واسه من اعصاب نذاشته بود. صبح تا شب بدو بدو که اول سپتامبر جول و پلاسمونو نریزن تو خیابون! البته حد اکثرش این بود که یه ماهی مجبور میشدم برم خونه ی بچه ها ولی خب هم اونا اذیت میشدن هم من. خونه جدید خداروشکر خیلی از این فعلیه بهتره.قرار شد بایکی از بچه های ایرانی همخونه بشیم.یه آپارتمان کوچولویه دوخوابه است که وسایل هم تقریبا داره(مجبور نیستیم پول مبل و میزصندلی بدیم).

خداروشکر که تموم شد رفت.واقعا بخصوص این چند روز آخر خیلی فشار زیاد شده بود.منی که شب اگه توپ میترکوندی از جام تکون نمیخوردم انقد فکرم مشغول شده بود که شب تا صبح ده بار از خواب میپریدم.بهرحال تموم شد و تقریبا ۲۰ روز دیگه هم اسباب کشی داریم.حالا که فکرم از این بابت راحت شده،میتونم بشینم راجع به تصمیمگیریه فک کنم.البته ۴ روزم بیشتر نمونده به زمانی که باید پاسخ دانشگاه رو بدم که رشتم رو تغییر میدم یا نه.

البته تو این چندوقت، راجع به این قضیه هم فکر کردم و یه سری کارم انجام دادم.دانشگاه اتاوا یه دفتر مشاوره آکادمیک داره که کار این دفتر در واقع اینه که به دانشجوها راجع به تحصیلات و آینده شغلی و رشته ها و ... مشاوره علمی بده.من رفتم اونجا و دوتا تست انجام دادم:1- strong interest field

2-personality test. تست اول به شما میگه که بیشتر به چه زمینه هایی و رشته هایی علاقه دارید و تست دوم هم شخصیت شما رو برای رشته های مختلف و آینده کاریشون میسنجه.در واقع اینا هدفش اینه که به دانشجویی که دودله و از تصمیمش مطمین نیست،کمک کنن که خودش رو بهتر بشناسه. ای کاش این امکان برای بچه های ایرانم بود.

تو چند روز باقی مونده تا موعد تصمیم گیری،برنامه ام اینه که یه مقدار راجع به finance تحقیقات بهتری کنم و نتایج تست رو هم با دقت بررسی کنم، تو پست بعدی همه اینارو مینویسم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:38 توسط علی |

خبر خوب اینکه: چند روز پیش رفتم از دانشگاه راجع به تغییر رشته ام به رشته finance سوال کردم. اول رفتم دفتر مشاوره دانشجویی دانشکده خودمون(مهندسی مکانیک) که مشاور گفت اصلا نمیشه.الان وقتش گذشته و هیچ کاری نمیتونی بکنی.مشاور دانشکده خودمون یه کانادایی فرانسه زبانه که به نژادپرستی بین بچه ها مشهوره.قبلا هم یه بار دیگه برای کمک واسه انتخاب رشته پیشش رفته بودم که اونبار هم گفته بود هیچ کاری از دستم بر نمیاد.حسابی نا امیدم کرد.رفتم دانشکده management(که رشته finance اونجا تدریس میشه) و از اونا پرسیدم.مشاور دانشجویی اونجا آدم خوبی بود و خیلی کمک کرد. بهم گفت وقت apply کردن برای تغییر به دانشکده مدیریت ازش ۲ روز مونده و هنوز میتونی! سریعا رفتم و فرم ها رو پر کردم و برای تغییر رشته ۳ تا رشته رو ازشون درخواست کردم. خدارو شکر دیشب دیدم که چقدر سریع توی سایت زده که در خواست شما قبول شده و شما میتونید یکی از این سه رشته Finance, Business,Entrepreneurial Management رو برای ادامه تحصیل انتخاب کنید.

و اما خبر بد اینکه برونو و فرانسوا(دوتا برادر دوقلو که همخونه و صاحبخونه ام هستن)یه هفته پیش بهم گفتن که میخوان خونه رو بفروشن و منم باید ظرف چند هفته آینده اتاقم رو تخلیه کنم.تو این یه هفته شاید ۲۰-۳۰ تا دفتر مسکن و ساختمون اجاری و ... رفتم و هیچی پیدا نکردم.هیچ کدوم حتی یه آپارتمان خالی هم برای سپتامبر نداشتن و گفتن اولین چیزی که دارن برای اکتبره که بدرد من نمیخوره. فقط یه سه خوابه درب و داغون دیدم که میخواست ۱۶۰۰ دلارم اجاره بدش! علت هم اینه که الان دیگه تقریبا پایان فصل عوض کردن خونه توی اتاواست.هر کس میخواسته خونش رو اجاره بده یا تعویض کنه انجام داده.البته فک میکنم هنوز آپارتمان های لوکس تر شهر که به مراتب هم گرونتر هستن مونده باشن ولی خب نمیخوام به خانواده فشار بیارم.امیدوارم مجبور نشم و یه چیز خوب و مناسب بزودی گیرم بیاد.

خلاصه اینکه به برنامه روزانه ای که توی پست قبلی نوشته بودم، روزی چند ساعت متر کردن خیابونای اتاوا زیر بارون هم اضافه شده. البته ورزش ها رو هم سنگین تر کردم.استخر رو هفته ای ۵ روز،gym رو هر روز و روزی یه ساعت squash هم به برنامه ورزش اضافه کردم.شاید بنظر بیاد دارم از تصمیم گیری فرار میکنم ولی خب به این نتیجه رسیدم که ورزش تنها چیزیه که میتونه کمکم کنه روحیه ام رو بالا نگه دارم و ذهنم باز بشه.تاثیر روحی ورزش خیلی بیشتر از جسمیشه و این چیزیه که تازه بهش رسیدم.

البته تصمیم گیری رو نمیتونم عقب بندازم.چون باید تا ۱۴ آگوست به دانشگاه برای تغییر رشته تصمیمم رو اعلام کنم. از طرفی دانشگاهای ایران هم فکر نمی کنم تا چند هفته دیگه انتقال من رو به ایران بپذیرن. بهر حال تا ۱۴ آگوست حدودن ۱۷ روز واسه تصمیم گیری وقت دارم.باید تا اون موقع همه شک و تردیدها رفع شده باشه و سبک-سنگین ها انجام شده باشه،تا بتونم یه تصمیم درست و قاطع بگیرم.

سه تا انتخاب دارم: ۱- ادامه مهندسی مکانیک در دانشگاه اتاوا ۲- رفتن به دانشکده مدیریت و ادامه تو یکی از سه رشته بالا ۳- برگشت به ایران و ادامه توی یه دانشگاه دولتی تهران تو رشته صنایع(که از اول میخواستم بخونمش و هیچ وقت نشد)

واقعیت اینه که راجع به هیچ کدوم از رشته های مکانیک،finance، یا صنایع اطلاع درستی ندارم و نمیدونم کدوم طرف رفتن درسته. و واقعیت دیگه اینه که از درون خودم هم اونقدر اطلاع ندارم که بدونم کدوم برام بهتره.و واقیعت بعدی هم اینکه تصمیم گیری بین ایران اومدن و کانادا موندن هم انقدر فاکتور های زیادی توش دخیله که ذهن تو تحیلی کردنشون پدرش در میاد.تردید بدترین چیزه/هنوز همون مساله n مجهولی که تو پست قبل نوشتم باقیست.

امید به خدا

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:6 توسط علی |

بالاخره ما شرمونو از ایران کم کردیم.اما خب زیاد ناراحت نیستم،احتمالا یه بار دیگه تو همین تابستون میام،هنوز دو ماه تعطیلی دارم.تو این مدت که چیزی ننوشتم،خیلی سرم شولوغ بود و البته بیشترش رو هم تو راه بودم.از تهران به لندن.از لندن قرار بود بریم اتاوا که به لطف تاخیر ایران ایر از پروازمون موندیم.از لندن به مونتریال. از مونتریال به اتاوا ،از اتاوا به جزیره پرنس ادوارد!

الان بخاطر اینکه پدر گرام کار داشتن، اومدیم جایی به نام prince edward island. یه جزیره تو شمال شرق کانادا که یکی از استانهای کانادا محسوب میشه.جزیره با اینکه نسبتا بزرگه،فکر میکنم کوچکترین استان کانادا باشه.طولش حدود ۲۵۰ کیلومتر و عرضش هم بین ۶ تا ۸۰ کیلومتره.جای شما خالی آب و هوا خیلی خوبه. البته جزیره واقعا چیزی برای دیدن نداره.یعنی کل جمعیتش ۱۳۸ هزار نفره. یه مرکز استان هم داره که ۳۸ هزار جمعیت داره بنام charlottetown. توی این جزیره کار مردم،یا کشاورزیه(بیشتر سیب زمینی) یا تو صنعت توریسم فعالیت میکنن.سالانه هفت برابر کل جمعیت جزیره اینجا توریست میاد(که همشون هم تو تابستون میان چون ۸ ماه از سال بسیار سرد و غیر قابل تحمله).این جزیره جایی بوده که confederation توش امضا شده و واسه همین اسم کانفدریشن رو همه جا میبینید.اسم تنها mall جزیره کانفدریشنه.اسم سالن همایششون کانفدریشنه ،اسم تیاتر اسم ... همه افتخارشون به همین داستانه.که خب البته مهم هم هست.کانفدریشن در واقع قراردادی بوده که طبق اون کانادا از یه کولونی به یه کشور تبدیل شده واسه همین از جهت تاریخی اتفاق مهمی هم هست.prince edward  هم پرنس انگلستان در اون زمان بوده و charlotte هم اسم زنش.اینا یه سری اطلاعات بود که تو این بروشورهاشون خوندم و از چند نفر هم شنیدم.بگذریم.

امروز یه آدم جالب هم دیدیم.یه خانمی از کشور مصر.این خانم یکی از آدمای کلیدی finance تو مصره . چند روز پیش اسمش رو تو financial times بعنوان یکی از ۲۰ زن قدرتمند نظامهای مالی در خاور میانه زده بودن.ایشون اولین و تنها زنیه که تو هییت مدیره بورس اسکندریه و قاهره راه پیدا کرده.مشاور مالی و نماینده چند تا بانک گردن کلفت تو خاور میانه هم است. چند شرکت از جمله یه شرکت بسیار بزرگ  asset management هم داره.برام خیلی جالب بود که خودش راجع به موفقیت و موقعیتش چی فکر میکنه.ایشون بر این باور بود که درست برعکس چیزی که بنظر میرسه،زن در ممالک اسلامی جای پیشرفت بسیار بهتری داره و جایگاه خودش رو بخوبی پیدا میکنه.البته در جواب سوال ساده من که پس چرا تو تنها زنی هستی که به این نقطه رسیده، خیلی من و من کرد،اما خب من هم ازش انتظار تحلیل جامعه شناسانه نداشتم.دلیل نمیشه چون از finance خیلی حالیش میشه، از جامعه شناسی هم خیلی حالیش بشه.بهر حال برام خیلی جالب بود که تونسته بود تو محیطی اینقدر محدود که اعراب برای زن ها درست کردن،به همچین جایی برسه.شاید اگه این محدودیت ها نبود،الان رییس جمهوری چیزی بود،شاید هم یه زن خانه دار معمولی بود(بعضیا تو محدودیت خیلی بهتر رشد میکنن).

قرار بود تو این پست راجع به داستان برگشتن یا نگشتن و اون "ندای انقلابی" پست قبلی برای بازگشت به ایران بنویسم که سفرمون به اینجا نذاشت.حتما تو یکی دو پست آینده مفصل مینویسم و منتظر مشورت دوستان هم هستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:28 توسط علی |

این چند وقت هم به دیدن دوستا و مهمونی خاله و دایی و عمو و ... گذشت.جای شما خالی یه شمال هم رفتیم اون تعطیلات ارتحالیدیز رو.گرچه رفتنی ۱۲ ساعت تو راه بودیم،ولی خب اونجا انقدر خوش گذشت که میارزید.دسته جمعی با همه فامیل رفتیم.تو اینجور سفرا معمولا هرچقدر تعداد بیشتر باشه بیشتر خوش میگذره.هوا هم که خیلی عالی بود،جای شما خالی.کلی از خاطرات زنده شد.

فردا قراره برم این آژانس هواپیمایی آشنامون.قرار بود واسه من یه بلیط مشهد جور کنه،۲-۳ روز برم. یه چند تا فک و فامیل داریم اونجا.اگه جور کرده بود که میرم ،اگرم نه که...

آها یه چیز جالبهفته گذشته ۵شنبه جمعه،پلیس و گشت ارشاد و اینا(تازگیا همرو باهم قاطی میکنیم ماشالله انقدر که زیادن)،من رو توی ۲ روز سه بار گرفتن!خیلی باحال بود.دفعه آخر که یارو گفت بزن بغل،زدم زیر خنده،طرف کف کرده بود که این دیگه کیه،گرفتیمش داره هرهر میخنده!

دیگه چیزی به برگشتم نمونده.صبح یکم تیر قراره زحمتو کم کنیم.از الان عزا گرفتم!

باید بگم که توی این یه ماه و تقریبا نیم،بدون اغراق لحظه لحظه اش واسم لذت بوده و بس.حتی همون لحظه ای که تابلوی ایست گشت ارشادو میدیدم.میدونم که شاید مسخره باشه،اما واقعیته.

یه جور ندای انقلابی تو وجودم هست که میگه:علی!بیخیال دانشگاه کانادایی و تحصیل اونور آب و رفاه و آزادی و ... مگر آدم تو زندگی غیر از شادی و آرامش دنبال چیه؟خب اینو که اینجا داری! بمون و شاد باش!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:31 توسط علی |

بی مقدمه:این چند روز زیاد حال و روز خوبی نداشتم.غیر از سرماخوردگی که چیز مهمی نیست،اوضاع روحی و فکریم یکم بهم ریخته بود.یعنی یکم بیشتر از یکم.ذهنم بدجور به موضوعی مشغول بود: رابطه من با جنس مخالفم.

به گذشته ها و عملکردم تو رابطه هام فکر میکردم،به آینده و اینکه چگونه باید عمل کنم.گذشته پر از اشتباه بود و آینده پر از ترس.واقعیت اینه که رابطه با دخترها هم بخشی از زندگی منه،درواقع بخش مهمی از زندگی منه و نمیشه نادیده گرفتش.شاید من این کارو میکردم.

واضحه که منظورم از رابطه با جنس مخالف،رابطه ای نزدیک تر از یه دوستی معمولیه.رابطه ای که احتمالا احساسات عمیقتری از یک دوستی معمولی تو آدم ایجاد میکنه.رابطه ای که شاید شامل عشقبازی هم بشه.

نمیدونم.کمی گیج شدم.چیزی که از بابتش مطمینم اینه که یه جای کار توی این جور روابط من ایراد داره. چیز دیگه ای که ازش مطمینم اینه که این مساله احتمالا از منه.من شاید درست بلد نیستم باید چجور این رابطه رو درست برقرار کنم.بعضی وقتا هم فکر میکنم که من چه جذابیتی میتونم برای یه دختر داشته باشم که بخواد چنین رابطه ای بامن برقرار کنه.بهتر بگم:چه جذابیتی در من برای یه دختر هست؟بعضی اوقاتم فکر میکنم مشکل احتمالا فرهنگی باشه و به این برگرده که من تو محیطهای مذهبی ای بزرگ شدم.نمیدونم،قضاوت سخته.

راستش ایجاد کردن چنین رابطه ای رو برای خودم سخت میبینم.شاید برای این باشه که بار اولمه.من تابحال با هیچ دختری فراتر از یه دوستی معمولی نرفتم.اون علاقه،اون احساس عمیق،اون حسی که حدس میزنم باید رد و بدل میشده،هیچ وقت وجود نداشته.یا اگر هم بوده ،یه جانبه بوده،من از کسی خوشم اومده و او نه یا کسی من رو دوست داشته و من نه.

بعضی وقتهام فکر میکنم که احتمالا اون آدم که مقتضی من بوده هنوز به پست من نخورده و هر وقت او رو ببینم،اون رابطه،اون احساس خودش اینجاد بشه.شاید بد شانسی آوردم.ولی بعدش بلافاصله فکر میکنم که خب آدم نمیتونه به این امید که شاید روزی او پیدا شود،دست رو دست بذاره و هیچ نکنه.

بهر حال این موضوعیه که ذهن من چند وقتیه که داره باهاش کشتی میگیره.اما نتیجه اینکه:

نمیدونم.


پ.ن:صبح ساعتای ۷-۸ قراره با محمد برم دانشگاه تهران و تا ناهار هم اونجا باشیم.احتمالا تو دانشکده فلسفه و علوم سیاسی و حقوق و ... و سلف دانشگاه پلاس باشیم.

پ.ن۱:امسال سرد ترین زمستون عمرم رو در کانادا گذروندم.اما یکبار هم سرما نخوردم.اما تو بهار ایران سرما خوردم.این تاثیر آلودگی هوا رو نشون میده.

پ.ن۲:این که چرا الان که تو ایران اومدم موضوع رابطه ام با جنس مخالف ذهنمو انقدر مشغول کرده ،احتمالا به زنده شدن خاطرات و دیدن دوستهای قدیمی تر برگرده.

پ.ن۳:معمولا تو وبلاگم زیاد از خودم نمینویسم.راستش نمیدونم این بار چرا اینقدر بیپرده نوشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:25 توسط علی |

یه چند روز با پدر گرام رفتم عسلویه.یک هفته تقریبا بودم اونجا،خیلی جالبه.با اینکه منطقه کاملا بیابونیه ولی یه جورایی زنده اس.همه درحال کار ،همه مشغول، حتی بعضا ۵شنبه و جمعه هم کار میکنن.

دودکشهای بزرگی که دارن گازهای اضافه و غیر قابل استفاده رو میسوزونن.آدم دلش میسوزه که سرمایه مملکتش دود میشه تو هوا.سفر خیلی جالبی بود.هم زندگی تو شرایط سخت تجربه جالبی بود و هم مشاهداتم خیلی بدردبخور بود و خیلی هم جالب.یه جا که میخواستن راهسازی کنن،یه تپه صخره ای خیلی بزرگ سر راه بود و چاره ای نداشتن جز منفجر کردن و منتقل کردنش به یه جای دیگه. انفجار خیلی جالب بود،آتشبار با دار و دسته اش وظیفه کنترل انفجار و تعیین کردن اندازه ،جا و عمق سوراخ ها رو داشتن. بعد از اون مواد منفجره با اسکورت رسید و شروع کردن به پر کردن سوراخها. ۱۰ تن مواد منفجره بود! ما تقریبا تو فاصله ۱۵۰ متری انفجار وایساده بودیم.کلید رو زد و ۱۰ تن مواد باهم رفت رو هوا. کوه بغل ما کمی ریزش کرد ولی خیلی مساله ساز نبود.از انفجار فیلم گرفتم واقعا جالب بود.اول فقط دیدم که صخره رفت رو هوا،بعد زیر پام عین زلزله شروع کرد به لرزیدن،وبعد تازه صدای مهیبش اومد.البته همه این اتفاقات شاید تو کسری از ثانیه افتاد.ولی خب تاحالا همچین انفجاری رو فقط تو فیلم ها دیده بودم.کلا سفر خیلی جالبی بود.تجربه زندگی تو شرایط سخت کاری حتی برای یه هفته هم تجربه خوبی بود.

بعد از اونم جای شما خالی با چندتا از دوستا رفتیم باغشون توی جاده چالوس.از آب و هوای تمیزش استفاده کردیم و البته شب هم جلوی شومینه و زیر ۲ تا پتو هنوز لرزیدیم!چند روزی هم اونجا بودم. نه تو باغ و نه تو عسلویه اینترنت گیرم نیومد وگرنه حتما میومدم.دوباره بزودی شرح حال مینویسم ولی اینبار زودتر.از دوستام معذرت میخوام که نتونستم بیام و نگران شدن.ایشالله جبران میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:30 توسط علی |

جمعه صبح زود رسیدم.تا از فرودگاه امام بخوایم بیایم خیلی طول کشید.جاتون خالی مستقیم از فرودگاه رفتیم یه حلیم مشتی از سید مهدی خریدیم،روبروی باغ فردوسه.بعدشم ۴ تا سنگک از خیابون شریعتی .خیلی وقت بود نخورده بودم خیلی چسبید. این یکی دوروزه هم همش دنبال کارای اجازه خروج و نظام وظیفه و ... بودم.دیگه قرار شد این بار به اون بنده خدا زحمت ندیم. واقعا دخترا هرچقدر ظلم بهشون میشه تو این مملکت،این یه رقمو شانس آوردن.تولد هم انقدر خسته بودم که نتونستم برم.کادوشو البته یه دستبند براش گرفتم که بعدا بهش میدم.ولی خیلی خسته بودم.تقریبا ۳۴ ساعت تو راه بودم. بخصوص فرودگاه لندن واقعا بدترین قسمت سفره.چون ۱۲ ساعت مجبور بودم بشینم تو فرودگاه. هیچ کاریم نمیشه کرد.باید بشینی در دیوار رو نگاه کنی.خریدم نمیشه کرد چون ۳-۴ برابر قیمت تو پاچه ات میکنن.

هوام که خیلی خنک بودش تو این چند روزه.واقعا لذت بردم.گرچه اولین چیزی که یه آدم میاد توی ایران احساس میکنه،کثیف بودن هوا بعدشم رانندگی عجیب و غریب مردم.دیروز تو اتوبان مدرس، یه دفعه یه موتوری با تمام سرعت از روبرو سبز شد و داشت خلاف جهت میومد که واقعا خدا رحم کرد زیرش نگرفتم. ایشالله کارای پاسپورت که درست بشه،میشینم یه برنامه ریزی درست و حسابی میکنم که بتونم حداکثر استفادرو بکنم.خیلی مشغول بودم این چند روزه،میبخشید که وقت نشد به وبلاگای دوستام سر بزنم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 توسط علی |

یکی از درسا،بشدت وقتم رو تو این چند وقته گرفته بود.technical report writing درسیه که همونجور که از اسمشم واضحه،نوشتن به روش مهندسی رو توش یادت میدن. استادش اما موجود وحشتناکیه. فک نمیکنم بتونم ۱۰ دقیقه متوالی هم تحملش کنم.اول ترم که بچه ها گفتم با Arbach درس گرفتم، گفتن دخلت اومده.باور نکردم ولی اشتباه کردم.خانم آرباش که یه آمریکایی ۵۰ و چند ساله است، بمعنای واقعی کلمه مو رو از ماست بیرون میکشه.یادمه اولین ریپورتم رو که داشت بهم بر میگردوند،وا رفتم. ایرادای چرت و پرت گرفته بود. مثلا تو قستم رفرنس ها رفته بود دونه دونه space ها رو شمرده بود و به این نتیجه رسیده بود که تو هر رفرنس، ۱ اسپیس زیادی زدم.واسه هر کدون ۱ درصد کم کرده بود. دومی هم بدتر از اون. هیچ ایرادی به بدنه ریپورت نمیگیره.فقط به این کار داره که شما قوانین APA رو- که فوق العاده دست و پا گیر و مزخرفن- رعایت کنی.حالا اگه مطالبت بدرد مفت نمیخوردم مهم نیس. تا مرز انداختن این درس هم رفتم ولی فقط دوتا استاد ارایه میدنش که اون یکی هم پاییز سال بعده!

ایشون آدمیه که مغز خودش رو پر از قوانین کرده.تمام مغزش پر از قوانین مزخرف نوشتنه. هیچ وقت هم نمیتونه خارج از اون قوانین فکر کنه. یعنی خودش رو تو قوانین زندانی کرده.مغزش مث کامپیوتر برنامه ریزی شده اس که چیزی هم غیر از فرمت خودش رو نمیفهمه. هیچ وقتم سوال نمیکنه.یعنی هیچ وقت نمیپرسه که چرا این قانون مثلا اینجوریه؟یا چرا باید تو قسمت رفرنس مثلا ۶ تا اسپیس زده بشه.هیچ وقت چرا نمیپرسه،هر کسم ازش میپرسه،بهترین جوابی که میتونه بهش بده اینه که" قانونه خب،قانون رو باید رعایت کرد".اون روز داشتم فکر میکردم چه موجود بدبختیه.بگذریم.

دیروز ساعت ۵:۳۰ موعد تحویل ریپورت بود که منم چون میدونستم زیادی دقیقه،راس ۵:۲۹ تو دفترش بودم.موقع تحویل هم همون لبخند ملیح و مصنوعی همیشگی-که از صد تافحش بدتره- رو تحویلم داد. منم درحالی که یه لبخند مزخرفتر از اون زده بودم،داشتم تو دلم میگفتم"خره فقط کافیه زیر A+ به این ریپورت بدی،کل دانشکده مهندسیو رو سر مبارکت خراب میکنم".لبخند زنان از اتاقش اومدم بیرون.

راستی نتیجه امتحان قبلی رو هم دادن. Solid works, and free-hand sketching. طراحی قطعات مکانیکیه. ‌۷۰ شدم.هر چند خیلی جالب نیس ولی بالاخره قبول شدیم.دوتا امتحان دیگه هم مونده. اولیش جمعه اس.ریاضیات مهندسی.خدا بخیر کنه!


پ.ن:واسم خیلی جالب بود که شوهرش سوریه ایه.جلسه آخر شیرینی عربی آورد داد به بچه ها.

پ.ن۲:APA مخفف American Psychology Association هست.نفهمیدیم چه ربطه به مهندسی داره!

پ.ن۳:احساس میکنم غارنشین شدم تو این امتحانا.برا تنوع بد نیس.غارنشینیم عالمی داره.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:50 توسط علی |

فرانسوا:"برم یه بلیط نوبت بردارم؟ " علی با سر اشاره میکند که لازم نیست.بالاخره نوبتشان میشود. علی:"جناب،ایشون میخواد بیاد ایران.میخوایم براش ویزا بگیریم" ــ" نمیشه،نمیدن بهش" علی با تعجب میگوید: "یعنی چی؟" ــ"اگه بخواید من فرم تقاضاتونو میگیرم،ولی نمیدن بهش ویزا" علی طلبکارانه میگوید :"آخه چرا؟" ــ"روابط بده آقاجون.سفیرمونو اخراج کردن،مام سفیرشونو اخراج کردیم.به ایرانیا ویزا نمیدن،مام بهشون ویزا نمیدیم" علی اینبار آرام میگوید:"خب اگه ویزا ندیم که خودمون ضرر میکنیم،اینا که ضرر نمیکنن". کارمند سفارت شانه هاش را بالا می اندازد.

فرانسوا هم-با اینکه هیچی از دیالوگهای علی و کارمند سفارت نفهمیده- مثل علی شانه هایش را خم میکند.هر دو ناامیدانه از سفارت بیرون می آیند.علی نگاهی به ساختمان قدیمی سفارت میکند. سرش را پایین می اندازد و باهم آرام آرام دور میشوند."میدونی فرانسوا،تاحالا ۴ بار اومدم تو این ساختمون، جالبه که هر بار همینشکلی اومدم بیرون".


پ.ن۱:فعلا قرار شد بره ترکیه.اگه ما تونستیم ویزاشو تو ایران جور کنیم که میاد.اگه نه که نه.راستش زیادم ناراحت نیستم از این بابت.

پ.ن۲:همیشه دو-سه هفته آخری که به سفرم به ایران مونده،بهم خوش میگذره.حتی اگه مث الان، فصل امتحانا باشه و هر روز صبح تا ۱۰-۱۱ شب تو کتابخونه باشم. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط علی |

من که اینقدر از هوای بد اینجا غر زدم،بی انصافیست که خوبیش را هم نگم.۲-۳ روزیست که دما به حدود ۵-۸ درجه رسیده است.دیروز ۱۰ بار به بهانه های مختلف از خانه بیرون زدم.بالاخره بوی بهار به مشام ما خورد.برفهایی که در تمام زمستان تلمبار شده اند، آرام آرام آب میشوند ، بنظرم تا دوهفته دیگر،خبری ازشان نباشد.هوا واقعا زیبا شده . نسیم خنکی هم سر حالت میکند.بالاخره بهار چهره بگشاد.البته صادقانه بگویم که هوای پر از سرب و دی اکسید تهران را،۱۰۰ بار به نسیمشان ترجیح میدهم.بهار اتفاقا بیشتر نوستالژی ایران را بمن داد.صبح که میرفتم دانشگاه، توی راه چشمم را چند ثانیه ای بستم ،با نوازش نسیم،سعی کردم خودم را روی پل پارک وی تصور کنم،در حالی که دارم سایه بان درختی ولیعصر را تماشا میکنم،نشد اما،فرق داشت،بوی تهران را نمیداد،بقول دوستی"بهارشان، طعم بهار تهران را ندارد".


پ.ن۱:باز هم دارند برای سفرم به ایران چوب لای چرخ میگذارند.اینبار اما مثل دفعه قبلی زود ناامید نمیشوم.

پ.ن۲:عکس از رودخانه ریدو است، از وسط شهر میگذرد.

پ.ن۳:احساس غریبی دارم.اگر نچشیدی طعم غربت را،حتی سعی برای درکش نکن.

پانویس:این پست را به عسل بانو تقدیم میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 4:27 توسط علی |

این چند روزه همه اش داشتم برنامه ریزی تابستونو میکردم.از الان باید به فکر بلیت و اینا باشی.دیشب بالاخره بلیتو رزرو کردم و انشالله تابستون پا میشم میام ایران.البته تنها نه!اون موقع که داشتم دنبال بلیت میگشتم و برنامه ریزی سفر رو میکردم،فرانسوا هم خودشو دعوت کرد!گفتش که اگه اشکال نداره باهات بیام.منم کلی خوشحال شدم که بالاخره این همه که از ایران تعریف کردم و واسه اینا گفتم، تاثیر کرده و یه نفر تصمیم گرفته بیاد.گفتم که هیچ ایرادی نداره و کلی هم خوشحال میشم بیای.خلاصه دیشب بالاخره بلیتامونو رو رززو کردیم.

همچین که اومدیم نشستیم شام بخوریم،خوشحال و خندان به پدر و برادر فرانسوا و اون یکی همخونه ایمونم گفتیم که آره ،ما بلیتامونو گرفتیم و داریم میریم ایران.یه دفعه اونا شروع کردن آی ال است و بل است و آره،فرانسوا تو برنمیگردی و اونجا سر به نیستت میکننو...داداشش گفت حتما میندازنت زندان،مگه نمیدونی اینا با آمریکا دشمنن؟خلاصه طوفانی از حمله به آقا فقط چون قصد داره بیاد با من ایران!بوگا(اون یکی همخونه ای) گفت:goodbye francois,you arent comin back,no way.و من اون وسط با این که صدام درنمیومد،داشتم عصبانی میشدم.تحمل این مزخرفات تحقیر آمیز برام خیلی سخت بود.پدر گرام برگشت گفت:you must be outa your mind.francois,its iran!nuclear weapons! the ayatollah!! ahmadinejad!من دیگه نتونستم تحمل کنم.کسی که منو بشناسه میدونه که من به سادگی عصبی نمیشم و واقعا عصبانی کردنم سخته،ولی بعضی چیزا آمپرمو یدفعه میبره بالا.اگه به خودم فحش میدادن واقعا انقدر ناراحت نمیشدم،ولی توهین به وطنم...هیچی دیگه با اینکه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم،خودمو کنترل کردم وسعی کردم حرف تندی بهشون نزنم.براشون ۱۰ دقیقه سخنرانی کردم که بله ایران اینجوری نیست و اونجوری نیست و ...بهشون گفتم که تصویری که رسانه ها از ایران به شما نشون میدن،کاملا چرت و پرته(تصویری که دقیقا شامل یه صحراست که توش فقط سه تا چیز پیدا میشه:چاه نفت،شهاب۳ و سانتریفیوژ! احمدینژاد هم رو سکو داره از هولوکاست و برنامه هست ای و حذف اسراییل حرف میزنه و ملت هم پایینش دارن شعار میدن!).گفتم این تصویر احمقانه اس،البته غیر مستقیمم حالیشون کردم که شما هم احمقید که میشینید وهرچی بهتون میگن رو باور میکنین.

فرانسوا خودش هم ترسیده بود.با این که ظاهرا داشت دفاع میکرد که نه هیچ اتفاقی برام نمیفته ولی معلوم بود ترسیده.بهمون گفت که به همه همکلاسیا و دوستاش گفته که داره میاد ایران و اونام همه کف کردن که چقدر جرات داره و ...هر دقیقه هم از من راجع به پلیس و سپاه و احمدی نژاد و بقول خودش آیت الله(منظورش رهبره) میپرسه.از الان ازم قول گرفته ببرمش با یه پلیس زن با حجاب کامل عکس بگیره و بیاره به رفقاش اینجا نشون بده!

اولش که قرار شد باهام بیاد،خوشحال شدم ولی راستش الان که میبینم واسه چی داره میاد،اصلا از اینکه بیارمش خوشحال نیستم.اگه واقعا دیدن ایران هدفش بود،خیلی مطمین،هزینه گردش و مسافرت بردنش تو ایران رو میدادم.ولی الان صادقانه بگم که احساس میکنم ۱۰ روزی که ایران باهام هست رو باسختی و عذاب میگذرونم.البته بهرحال سعی خواهم کرد خاطره خوبی از ایران تو ذهنش بمونه و بهش خوش بگذره.لا اقل وقتی داره اینجا برای ۴ نفر تعریف میکنه،تصوری خوبی از ایران بهشون بده.


پ.ن۱:فرانسوا به جای اینکه بگه" ahmadinejad "، میگه "I'm gonna need a jihad".با هم همآهنگ هستن.اولین بار که گفت کلی خندیدم!

پ.ن۲:با اینکه واقعا ناراحتم از اینکه میترسن از ایران اومدن،ولی تا حدودی هم بهشون حق میدم.ما از خودمون تصویر بدی به دنیا دادیم.خیلی بد.من فیلم ۳۰۰ رو بازتاب همین تصویر میدونم.

پ.ن۳:باورتون نمیشه چه احساس بدی به آدم دست میده وقتی مجبوری ثابت کنی تروریست و بمبگذار انتحاری و قاتل و بربر نیستی.این احساس ۱۰۰ برابر مزخرفتر و عذاب آورتر میشه وقتی مجبور میشی این کار رو تقریبا هر روز و برای هر آدمی که بار اول میبینی انجام بدی.

پ.ن۴:هر کس ازم میپرسه راجع به ایران،بهش میگم درمورد ایران باید حکومت و مردم رو از هم جدا کنه و اینهارو یکی ندونه.بهش میگم مردم ایران مثل حکومت نیستن و ... گرچه خودمم میدونم که این حرف یه دروغ محضه.حکومت ایران دقیقا بازتاب مردمشه.

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 6:18 توسط علی |

وقتی سال ۸۰ شد،یه حس غریبی داشتم.عدد ۸۰ زیادی بزرگ مینمود.این حس تقریبا هر سال با درجه ای بهم دست میده.امسال هم ۸۷ عجیب بزرگ بنظر میاد.

وقتی فکر میکنم تابحال از عمر دنیا چند ۱۳۸۷ سال گذشته و چند ۱۳۸۷ سال دیگه در راهه،حس غریب متفاوتی بهم دست میده.احساس میکنم چقدر کوچکیم.بعدش که به عریض و طویلیش نگاه میکنم، احساس میکنم یکتاییم رو از دست میدم.چقدر "من" قبل از من اومدن و رفتن و چقدر "من" بعد از من میان و میرن...

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط علی |

دیگه تموم شد.رسیدیم به آخرش.۸۶ رو میگیم.باورش سخته ولی سال ۱۳۸۶ تمام شد و پست بعدی رو تو سال یـــک هـــــزارو سیـــــــــــــصد و هشــــــــــــــــــتاد و هــــــــــــــــــــــــــــــــــفت خواهم نوشت. خب مام گفتیم تو این آخر سالی بیایم حرفامونو بزنیم و وصیتامونو بکنیم و خلاصه آره و اینا!

اول یه چیز جالب! یکی بهم گفتش که یه جوون خلاق ایرانی بنام پندار یوسفی، حرکتی انجام داده آقا بسی قشنگ!گفتش که برو تو گوگل عبارت Arabian gulf رو سرچ کن.سه تا لینک اولی که میاد رو اگه باز کنی میبینی که مجبور میشی بجای Arabian gulf عبارت Persian gulf رو سرچ کنی.مام رفتیم و آقا بسی لذت بردیم و غرورمند شدیم همی! حتما ببینید جالب بود.

والا طرفای ما که به هیچ وجه من الوجوه شباهتی به بهار نداره.یعنی دما هنوز تو مایه های ۱۰- دوازده میچرخه و اینا.بعد دور هم دور امتحانا و پروژه ها و ایناست و مام وقت سر خاروندن نداریم و بلا نسبت باید مث چی بدرسیم.اما طرف شما احتمالا تاحالا همه برنامه ریزی عید و مسافرتا و مهمونیا رو کردن و هفت سینشون تکمیله و ماهیشونم سر حاله و از الان فکر دروغ سیزده ان.مث اونوقتای ما...

 

نیلی دوستداشتنی،م.ن.ش بامرام،لیموبانوی خوشرو،مطهره گل،نسیم فداکار،مرجان عزیز،عسلبانوی مهربون، آشفته عزیز،خودمِ گل(این اسمیه که وبلاگشو مینویسه،واسه خودم نوشابه باز نکردم!)،مجید و کیمیای عزیز،نیلوفر گل گلاب و صبا و لادن عزیز:

عیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدتـــــــــــــــــــــــــــــــــون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــ

از خدای خودم میخوام تو سال جدید بهترین ها رو به تک تکتون بده.


پ.ن۱:از گفتن هیچ جمله ای به این اندازه لذت نمیبرم: "عیدت مبارک"

پ.ن۲:ما که تو این خرابشده گیر کردیم.ولی شما هر جا رفتین حســـــــــــــــــــــــــــااااابی خوش بگذرونین و جای منم خالی کنید و یادم کنید وگرنه از همون خداهه میخوام کچلتون کنه!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:9 توسط علی |

اولش میخواستم یه مطلب بلند بالا بنویسم راجع به اتفاق تولد و اینکه بدنیا اومدن یه انسان کوچولو که لوح زندگیش سفیدِ سفیده ،سمبل امیده و غیره و غیره....بعدش پشیمون شدم .تصمیم گرفتم خیلی ساده بگم كه:

امروز روز تولدمه.

دومین تولدی که تو ایران نیستم.همیشه این موقع سال رو دوست داشتم.نه بخاطر اینکه تولدمه.واسه اينكه اين موقع سال همه چي دیگه حال و هوای بهارو بخودش میگیره.صبح که از خونه میزنی بیرون نسیم خنک بینظیری صورتتو نوازش میده.خیابونا رنگ و بوی عید رو میگیرن.مغازه ها پر از ماهی قرمز و سبزه میشن. مردم خونه تکونی میکنن.پسربچه ها در بدر دنبال سیگارت و موشک سوتی ان.همه دارن واسه عیدو تعطيلات برنامه ریزی میکنن.انگار شهر دوباره جون گرفته. همه چیز بهش یه روحی تزریق شده.همه جنب و جوش دارن.و من از الان تا روز عید شور و هیجان غیر قابل وصفی دارم و تو خیابون راه میرم و به درختایی که زود شکوفه زدن نگاه میکنم و مث دیوونه ها به هر کسی داره از روبروم رد میشه لبخند میزنم و زندگـــــــــــــــــــــــــي زيـــــــــــــــــــــباست!

زندگی بمعنای واقعی زیباتر از همیشه است؛ يا بهتره بگم بود.این بیست روز واقعا تو عمر من حساب نمیشد.حاضرم هر کاری بکنم تا این بیست روز رو تو ایران بگذرونم؛كنار خانواده و دوستان.تا اون موقع كه ميتونستم،قدرشو نميدونستم و الان فقط ميتونم حسرتشو بخورم.به اميد روزي كه دوباره تو هواي وطن نفس بكشم...


پ.ن:بخدا اين پست قرار نبود اينجوري غمناك بشه.ولي تا امدم بنويسم خودشون انگار تايپ شدن؛چهار كلام درد دله با رفقام ديگه.شما ببخشيد...

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 7:58 توسط علی |

۱.دیروز پوسترای کنسرت ابی رو رو در و دیوار دانشگاه دیدم. ابی هفتم مارچ میاد اتاوا.اصلا نمیدونم اینجا به اندازه کافی ایرانی باشه که کنسرت رو پر کنه یا نه،بخصوص که یه تعدادي از ایرانیایی که اتاوا هستن تو سفارت ایران و دار و دسته اش کار میکنن و طبيعتا کنسرت هم نمیتونن بیان.بهر حال من که ابی خواننده مورد علاقه امه حتما میرم.واسه این همخونه ایها هم انقد ابی خوندم که اینهام گفتن حتما واسه مام بليط بگير لا اقل ببینیم این بابا کیه. بهم میگن سليقه ات تو موسيقي old fashioned هست.البته من تقريبا همه چي از hard rock گرفته تا موسيقي سنتي ايراني گوش ميكنم،ولي قطعا ابي اينا رو به اين رپ فارسي و چميدونم محسن اسدي و پیام حاجی زاده و اون بابا كه ميگف "تو خودت قند و نباتي" ترجيح ميدم!

2.رپ فارسي هم راستش كلا فك كنم كمتر از 30 تا آهنگ رپ فارسي شنيدم.زياد بهم نچسبيد.اين" زد بازي" كه همش فحش داد به عالم و آدم؛اون "حسام استپز"هم انگار خودشو با vito corleone اشتباه گرفته؛ اون 30 تا آهنگ هم فك كنم حداقل ۱۰ تاشون كَل کَل کردن این رَپِر ها بود؛البته يكي دوتا هم "هيچكس" داشت به نام قانون و آسفالت و تهران و اينا كه بد نبودن."یاس" هم همینطور.حد اقل به رَپ(که مثلا موسیقی اعتراض محسوب میشه) نزدیکتر بودن.

3.خيلي خيلي خيلي ببخشيداااا ...ولي اين زمستونم ديگه رسما مارو ن....د !! الان دو روزه هوا اينجا بين ۱۹- تا ۲۳- داره بالا پايين ميره. باد شديدي هم مياد كه خودشون بهش ميگن wind chill . اين باد لعنتي باعث ميشه آدم دما رو تا ۱۰ درجه سردتر از دماي واقعي حس كنه! از بيرون كه ميرسم هيچ كدوم از ماهيچه هاي صورتم كار نميكنه؛حرفم كه بخواي بزني چون گونه هات تكون نميخورن، ميشي كمدي سال. برف هم كه قربونش برم هي مياد و مياد؛آبم نميشه. صبح به صبح كه ميخوام برم دانشگاه بايد يه سري اورست رو فتح كنم. خلاصه به حساب بي ادبي نذاريد ولي اون جمله اوليه خيلي هم بيراه نبود خداييش!

۴.م.ن.ش عزیز،بازي كوچيكي رو شروع كرده. خواستش كه كتاباي نخونده امونو يا بهتره بگم نيمه خونده امونو بنويسيم.من كه به كتابخونه ام نگاه ميكنم كتاب نخونده و نيمه خونده حد اقل ۲ تُُن دارم که یه تُنش ایرانه و یه تُنشم اینجاست! ولی ۳-۴ تاییش که شاید باید تموم میکردم رو مینویسم:

۱-چشم اندازهای جهانی               آنتونی گیدنز      انتشارات طرح نو

۲-اصالت بشر                              سارتر               انتشارات نیلوفر

۳-سالار مگس ها                        ویلیام گلدینگ    انتشارات رهنما

۴-بار هستی                              میلان کوندرا      انتشارات گفتار

۵-تنهایی پرهیاهو                       بهومیل هرابال    انتشارات کتاب روشن

دوتای اولی نسبتا سنگین هستن و خیلی وقت بر.ولی بعدیها رمانهای واقعا درجه یکی هستن که من به دلیل معضل جهانی تنبلی تمومشون نکردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:9 توسط علی |

تو زندگیم،با شعر و ادبیات زیاد میونه ندارم،ولی دو-سه تا شعر هست که میتونم با ذره ذره ی وجودم حسشون کنم.ایران که بودم،دوستی آهنگ یه کارتون قدیمی که نگاه میکردیم رو بهم داد؛هموني كه لوسين و آنِت و دني و اينا بودن توش.فک میکنم اسمش"بچه هاي آلپ" بود،مطمین نیستم.این آهنگ بشدت نوستالژي اون روزا رو بهم داد و من رو ياد يكي از همون دو-سه تا شعر انداخت؛شعري از حميد مصدق كه بينهايت دوسش دارم.نميدونم چرا ولي ذهن من،يا بهتره بگم احساس من، اون آهنگ رو به اين شعر وصل كرد... اين لينك دانلود آهنگ و اينم شعر:

تو به من خنديدي

و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيبِ دندانزده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش ِ گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان،غرق اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:44 توسط علی |

خوشحاليم قابل بيان نيست.امروز مثل هميشه توي حموم زده بودم زير آواز(آخه تو حموم صدا اكو ميشه،حس خوانندگيم گل ميكنه *۱)از ابي و گوگوش و داريوش گرفته الي همايون و محمد رضا شجريان بود كه از لطف من بيبهره نمي موندن! يه دفه يكي از همخونه اي های عزیز اومد و در زد و گفت: بابات همين الان زنگ زد و گفت ميتوني بياي ايران!!!!! انقدر خوشال شدم كه نزديك بود همونجوري بپرم بيرون!!! البته اين كارو نكردم خدارو شكر! و به خوندن ادامه دادم،ولي پيشرفتي كردم كه انگار اندي يدفعه قمرالملوك وزيري بشه!خدا ميدونه چه حالي دارم،خيلي وقت بود اينقدر شاد نبودم.غير منتظره بود!*2

گرچه اومدن من این ریسک رو داره که نذارن برگردم کانادا،ولي من اين ريسك رو ور ميدارم.

بهر حال سريعا بليطم رو گرفتم و انشالله ۳ دسامبر تورنتو رو به مقصد تهران ترك ميكنم.الانم تازه اومدم شهر waterloo كه نزديك تورنتوست و تا موقع پرواز اینجا خواهم بود.

بگير منو كه اومدممممممم!!!!

پانویس:

۱-بعد از اینکه اومدم بیرون همونی که خبر رو بهم داد فکر کرده بود داشتم اذان میگفتم!!

۲-کاشف به عمل اومد که همون قانون مسخره ای که نمیذاشته من بیام ایران،تبصره مسخره تري داره كه ميذاره بيام.

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:11 توسط علی |

بعضی روزا یا بهتره بگم بعضی وقتا احساس میکنی همه زمین و زمان بسیج شدن که تو یه کاری رو نکنی.امروز،مهمترين امتحان اين ترم رو بايد ميدادم.صبح نميدونم اين موبايل لعنتي چش شده بود كه زنگ نزد،منم با يه ربع تاخير از شدت استرس از خواب پريدم.راديو داشت وق وق ميكرد كه يدفه وسط مزخرفاتي كه ميگفت شنيدم: امروز هواي اتاوا در گرمترين موقع ۸- و در سردترين موقع ۱۳- خواهد بود!دويدم و از پنجره كه بيرون و نگاه كردم اين منظره اي بود كه ديدم! :

 

با عجله لباسارو تنم كردم و پريدم بيرون،تو راه كه داشتم ميدويدم يا بهتر بگم رو برفا سرسره بازي ميكردم(!)كه به اتوبوس برسم،اتوبوسي كه بايد سوارش ميشدم ۵۰ متر مونده به ايستگاه برسم،اومد و از بغلم رد شد و هر چي گل و شل تو خيابون بود پاشيد روم!تمام شلوارم رو به گند كشيد!بعدم هر چي دويدم و دست تكون دادم و فحشاي آبدار چاله میدونی به راننده دادم،منو نديد كه حداقل وايسه سوار اتوبوس بشم.اگه بر ميگشتم خونه لباس عوض كنم حتما امتحان رو از دست ميدادم.از سلولهاي خاكستري يخ زده مغزم(!) استفاده كردم و با برفاي تميز روي چمنا شلوارمو تميز كردم(درواقع شستم!) تو ايستگاه تو اون هوا با شلوار خيس لرزيدم تا اتوبوس بعدي اومد و رفتم نشستم. يه دختره هم اومد بغل من نشست كه فقط يه ميني ژوپ با يه چيز شلوار-مانند نازك زيرش تنش كرده بود!(اينا به هواي سرد عادت كردن) منم كه صبح وقتي راديو اونجوري گفت ۸۶ تا كت و كاپشن تنم كرده بودم! من و اين كنار هم انقدر خنده دار شده بوديم،كلي خجالت كشيدم،اين دختره ني قليوني اينجوري اومده بود و من پسر با اون همه ادعا اونجوري!كم مونده بود مثل فردين كاپشنشو در بياره و بندازه رو من كه سردم نشه!خلاصه با سه ربع تاخير به امتحان رسيدم و بماند كه وسط امتحان كامپيوترم هنگ كردو ...(لعنت به هر چي كامپيوتره كه حالم ازشون بهم ميخوره،هيچ وقت بموقع هنگ نمي كنن!) احساسي بهم دست داد تو این مایه ها:      ابرو باد مه و خورشيدو فلك در كارند         تا تو امتحان ندي و بيفتي و مشروط شي! گرچه استارت امروز رو انقدر افتضاح زدم،ولي بعد امتحان جاتون خالي بد نگذشت؛رفتيم يه پيست هاكي و سرسره بازي اي كه تو خيابون رو برفا ميكردم رو روي يخ ادامه دادم.موقع برگشتن هم رفتم پاساژ نزديك خونه كه بخاطر نزديك شدن به كريسمس از سه هفته پيش دارن تزيينش ميكنن و روزبروزم داره خوشگلتر ميشه،چند تا عكس ازش تو ادامه مطلب گذاشتم.


نتیجه اخلاقی مهم ۱:به هیچ کدوم از دستاوردای تکنولوژی اعتماد نکنید به غير از راديو؛نه موبايل،نه كامپيوتر،نه اتوبوس! البته اگه ميخوايد آبروتون تو اتوبوس نره،به راديو هم اعتماد نكنيد...

نتيجه اخلاقي مهم ۲:ترجمه انگليسي تمام فحشايي كه بلدين اعم از "كش دار" و "بيكش"،تو ذهنتون آماده داشته باشين.به جون خودم يه روز از مشروطيت نجاتتون ميده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5:55 توسط علی |

ديروز يكي از استادامون به دانشجوها گفت كه خيلي خسته شديد اين چند وقته.براي اين كه هممون يه استراحت كوچيك كرده باشيم، پیشنهاد بدید فردا یه کاری بکنیم.منم(که خدا بگم چیکارم کنه!) از دهنم پرید که هر كسي غذاي كشور خودشو درست كنه و بياره سر ناهار همه غذاها رو با هم بخوريم.اونم زرتی گفت:good idea! lets do it! بعدش فكر كردم خدايا چي ببرم؟چي نبرم؟اول فكر كردم يه غذاي ساده ببرم.چون ماشالله آشپزيم حرف نداره!بعد از كلي فكر و استخاره،تصميم گرفتم دلو بزنم به دريا و يه بساط مشتي قرمه سبزي راه بندازم!آقا بدوبدو رفتم سبزيهاش و گوشتشو خريدم،لوبياشم چون نداشت،از همخونه اي هاي عزيز قرض گرفتمو شروع كردم!يه قابلمه ورداشتم و گوشت و سبزي و لوبيا و آب ريختم توش و مثلا بار گذاشتم.برنج هم كه تو خونه داشتم،ريختم تو يه قابلمه ديگه و آبم اضافه نمودم.يه ۲ ساعتي رفتم كاراي ديگرو انجام بدم كه خورش هم حسابي جا بيفته.تو اون ۲ساعت داشتم فكر مي كردم به به! فردا يه خورش قرمه سبزي به اين شهروندان ممالك اجنبي بدم،كه كريسمس همشون پاشن با من بيان ايران فقط واسه اين كه قرمه سبزي بخورن!ساعتو نيگا كردم و گفتم ديگه وقتشه...همين جور كه داشتم ميرفطم طرف آشپزخونه،فكر كردم كه يكم ازش تو یخچال نگه دارم كه فردا اگه همش رو خوردن و چيزي نموند،يكم تو خونه داشته باشم.بعد يه دفعه يادم افتاد كه اي واي!برنج رو هم ۲ ساعت گذاشتم ولي برنج كه جا افتادن نميخواد!دويدم تو آشپزخونه...در قابلمه هارو كه باز كردم،چشمت روز بد نبينه...برنج كه آنچنان شفته اي شده بود كه ميشد ديوار چين رو دوباره باهاش ساخت!قرمه سبزي رو كه نگو...همچين كه درشو وا كردم و اون معجون عجيب و غريبو ديدم،ياد آب جوب خيابون ولي عصر افتادم ،سبزيای خورش هم مثل جلبك هاي آب جوب توش شناور بودن...كلي حالم گرفته شد، گفتم خدايا چه كنم با اينا؟اينو(آب جوب) كه نميشه به خورد اينا(استاد و دانشجوها)داد! خلاصه آخرش تصميم گرفتم حداقل واسه شام خودم بخورم...

گفتم به جهنم! فرض كن داري كته با خورش يه نوعروس بي دست وپا رو ميخوري ديگه! بالاخره بايد يه روز ازدواج بكني و تا چند وقت آب جوب هم بخوري!آقا يه قاشق از اون شفته كه تو دهنم گذاشتم ،مزه آب ميداد!(نمك يادم رفته بود).خورش هم كه تا به نوك زبونم رسيد نزديك بود {گلاب به روتون،روم به ديوار} بالا بيارم(انصافا صد رحمت به آب جوب!).گفتم آقا غلط كردم! نه غذا ميخورم نه واسه كسي درست ميكنم!خلاصش اين كه شب رو گشنه پلو با خورش دلضعفه ميل نموديم. زحمت ناهار بين المللي رو هم به آقاي مكدونالدز سپرديم.امروز كه رفتم هر كس يه چيز آورده بود.عربها يه چيز(۱)،چيني ها(۲)،كره اي ها ،خود استاد و...خدا رو شكر كردم كه درسته كه غذاي آمريكايي بردم،ولي لااقل آبروي ايراني جماعت رو نبردم(۳).


پانويس:

۱-یکی از عربا که نقش كلاغ خبرچين کلاس رو بازی میکنه, خبر آورد كه يكيشون ميخواسته ملخ بوداده(!) بياره كه بقيه اعضاي كنگره اعراب كلاس، به دليل حفظ آبرو اين ايده رو وتو كردن! وی اضافه کرد که اعراب از ملخ بوداده بعنوان عاجیل استفاده میکنن و همراه تلوزیون خیلی میچسبه!

۲-اين چينيها انقدر مزخرفات عجيب و غريب آورده بودن كه نميدونستي داري چه حشره اي ميخوري! يه ضرب المثل چيني هم دراين باره گفتن كه خودش گوياست: ما همه چيز در هوا به جز هواپيما،همه چيز در زمين به جز آدم، همه چيز در دريا به جز كشتي را ميخوريم!(تو دلم گفتم باز صدرحمت به شما،بعضي دولتمردان ما به اونا هم رحم نميكنن)

۳-البته اگرهم ميبردم بنده خداها ميخوردن،اينا كه فرق قرمه سبزي با آب جوب وليعصر رو نميدونن،ولي نامردي بود،هم به اونا هم به ايرانيا،اگه ميبردم از فردا از شعاع ۱كيلومتري يه ايرانيم رد نميشدن(خداييش خورش يه چيز افتضاحي شده بود!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 7:2 توسط علی |

به نام او ، به كام من

میگن هر جا که رفتی شرط ادب اینه که اول خودتو معرفی کنی. پس اولین پست وبلاگم رو به این کار اختصاص میدم. البته شروع هر کاری سخته, چه برسه بخوای راجع به خودت حرف بزنی(خيلي سخته خداييش). ولی از اونجایی که من عجولم صاف میرم سر اصل مطلب:

به خدمتتون عارضم که اسمم علی، متولد ۱۰ اسفند ۱۳۶۷ هستم. به تازگی برای ادامه تحصیل اومدم کانادا. دانشجو ام. از نوع مهندسی. بي نهايت وطن دوست و وطن پرستم، فكر مي كنم اين بارز ترين خصوصيتم باشه(البته اين شعاريه كه خيلي از ايرانيهاي اينجا ميدن، اما اميدوارم حرف من فقط در حد يه شعار نباشه). اصولا عجولم! من ۶ ماهه به دنیا اومدم. وقتی بچه بودم مثل همه بچه ها همیشه عجله داشتم که بزرگ بشم و شبیه بزگترا باشم،واسه همينم -درست یا غلط- دوستام معمولا از خودم بزرگتر بودن( البته دوست همسن یا کوچکتر هم داشتم و دارم). راجع به خودم، ديگه اين كه، تو زندگيم برای خودم چارچوب دارم و اونجور كه فكر مي كنم درسته زندگي مي كنم.

و اما داستان وبلاگ ما! چند وقتيه که مغزم مسخره بازی در آورده یه سری تراوشاتی از خودش در میکنه که نمیدونم چیکارشون کنم. هی تو ذهنم خودشونو می کوبن به در و دیوار. تو ایران که بودم این مزخرفات رو یه جوری تو بحث كردن ها و مهمونی ها و شب نشینی ها و... به خورد دوست و آشنا می دادم، بعضی وقتام که نمی شد  تو جمع مطرحشون کرد، می ذاشتم تو همون ذهنم بمونن و بالاخره بمیرن. اما از وقتی اینجا اومدم توشون موندم! اول یه دفتر( مثلا !) خاطرات ور داشتم و هر چند روز یه بار چند تا صفحه ازش سیاه کردم. ولی فایده نداشت! چند روز پیش به کله ی پوکم رسید که اینارو بیارم و بذارم تو یه وبلاگ و به خورد عزیزان اهل دنیای مجازی بدمشون! اینجوری با یه عده مطرحشون کرده ام و نظرشون رو هم شنیده ام.از وبلاگنویسی هیچ چیز خاصی نمی دونم(غیر خاص هم نمی دونم!) البته كلا از کامپیوتر به اندازه ی بوق هم سرم نمیشه!

از اینا که بگذریم باید بگم که نوشتن "پشت صحنه" رو به طور جدی شروع کردم و خیال هم دارم به اميد خدا و با لطف و كمك شما ادامش بدم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 2:15 توسط علی |