تبليغاتX
پشت صحنه

فک کنم اینجوریه که میشه یه وبلاگو نابودش کرد.نه سر بهش بزنی،نه سر به رفقات بزنی،نه پستی بنویسی بعد چند وقت از ذهن ها پاک میشی و یواش یواش از ذهن خودتم پاک میشه که بلاگ داری.

نمیدونم از تاریخ پست قبلی چقدر گذشته. نمیدونمم که از دوستام که این همه بی معرفتی مارو تحمل میکنن، چجوری معذرت بخوام.

تو این چند وقت که نیومدم، خیلی هم سرم شولوغ نبود.بهتره بهونه نیارم.علت نیومدنم شاید بیشتر کشش نداشتن باشه که البته فک میکنم موقت باشه و زاده شرایطم.الان فک کنم ۱۰-۱۵ روزی میشه که به اتاوا هم برگشتم.چند روزی بابام تو خونمون اینجا بود و بعدشم برگشت ایران.این روزا کلا کار زیادی انجام نمیدم. صبح پا میشم و با بچه ها میرم gym،بر میگردم، یه غذایی شاید درست کردم،بعد از ظهرم اگه بشه شاید استخری رفتیم.اینجوری بگم،خودمو خسته میکنم که شب راحت خوابم ببره،و در تمام مدتی که دارم این کارایی که تقریبا همه هم فیزیکی هستن رو انجام میدم،فکرم جای دیگه ایه. فکرم کلا خیلی مشغول شده.بالاخره تصمیم برای اینجا موندن یا به ایران برگشتن،تصمیم کوچیکی نیست،نیاز به فکر فراوون داره،و نیاز به در نظر گرفتن همه جوانب .اول از همه نیاز به این داره که ببینی عقل و احساس توی تصمیم گیریت سهمشون چقدره،مثلا ۳۰ به ۷۰٪ یا برعکس. و اگه نسبتها اشتباه بود،باید خودتو تغییر بدی تا درست بشن.بهر حال تصمیمی که تو این موقعیت بگیری،میتونه یه عمر زندگیتو تغییر بده.حالا بعد از اینکه تصمیم بگیری کجا بمونی ،اولین سوالی که پیش میاد اینه که چیکار بکنی، چی بخونی،چجوری زندگی کنی و ... بعد ذهنت میره سراغ اینکه خب جواب این سوالا رو احتمالا تو این جست و جو کنی که از زندگی چی میخوای و هدفت چیه و ...،اینجاست که میبینی موضوع چقدر پیچیده شده ،جلوت یه معادله داری با n تا مجهول.

ولی بالاخره تصمیم رو باید گرفت،اگه نگیری برات گرفته میشه. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:51 توسط علی |

بالاخره ما شرمونو از ایران کم کردیم.اما خب زیاد ناراحت نیستم،احتمالا یه بار دیگه تو همین تابستون میام،هنوز دو ماه تعطیلی دارم.تو این مدت که چیزی ننوشتم،خیلی سرم شولوغ بود و البته بیشترش رو هم تو راه بودم.از تهران به لندن.از لندن قرار بود بریم اتاوا که به لطف تاخیر ایران ایر از پروازمون موندیم.از لندن به مونتریال. از مونتریال به اتاوا ،از اتاوا به جزیره پرنس ادوارد!

الان بخاطر اینکه پدر گرام کار داشتن، اومدیم جایی به نام prince edward island. یه جزیره تو شمال شرق کانادا که یکی از استانهای کانادا محسوب میشه.جزیره با اینکه نسبتا بزرگه،فکر میکنم کوچکترین استان کانادا باشه.طولش حدود ۲۵۰ کیلومتر و عرضش هم بین ۶ تا ۸۰ کیلومتره.جای شما خالی آب و هوا خیلی خوبه. البته جزیره واقعا چیزی برای دیدن نداره.یعنی کل جمعیتش ۱۳۸ هزار نفره. یه مرکز استان هم داره که ۳۸ هزار جمعیت داره بنام charlottetown. توی این جزیره کار مردم،یا کشاورزیه(بیشتر سیب زمینی) یا تو صنعت توریسم فعالیت میکنن.سالانه هفت برابر کل جمعیت جزیره اینجا توریست میاد(که همشون هم تو تابستون میان چون ۸ ماه از سال بسیار سرد و غیر قابل تحمله).این جزیره جایی بوده که confederation توش امضا شده و واسه همین اسم کانفدریشن رو همه جا میبینید.اسم تنها mall جزیره کانفدریشنه.اسم سالن همایششون کانفدریشنه ،اسم تیاتر اسم ... همه افتخارشون به همین داستانه.که خب البته مهم هم هست.کانفدریشن در واقع قراردادی بوده که طبق اون کانادا از یه کولونی به یه کشور تبدیل شده واسه همین از جهت تاریخی اتفاق مهمی هم هست.prince edward  هم پرنس انگلستان در اون زمان بوده و charlotte هم اسم زنش.اینا یه سری اطلاعات بود که تو این بروشورهاشون خوندم و از چند نفر هم شنیدم.بگذریم.

امروز یه آدم جالب هم دیدیم.یه خانمی از کشور مصر.این خانم یکی از آدمای کلیدی finance تو مصره . چند روز پیش اسمش رو تو financial times بعنوان یکی از ۲۰ زن قدرتمند نظامهای مالی در خاور میانه زده بودن.ایشون اولین و تنها زنیه که تو هییت مدیره بورس اسکندریه و قاهره راه پیدا کرده.مشاور مالی و نماینده چند تا بانک گردن کلفت تو خاور میانه هم است. چند شرکت از جمله یه شرکت بسیار بزرگ  asset management هم داره.برام خیلی جالب بود که خودش راجع به موفقیت و موقعیتش چی فکر میکنه.ایشون بر این باور بود که درست برعکس چیزی که بنظر میرسه،زن در ممالک اسلامی جای پیشرفت بسیار بهتری داره و جایگاه خودش رو بخوبی پیدا میکنه.البته در جواب سوال ساده من که پس چرا تو تنها زنی هستی که به این نقطه رسیده، خیلی من و من کرد،اما خب من هم ازش انتظار تحلیل جامعه شناسانه نداشتم.دلیل نمیشه چون از finance خیلی حالیش میشه، از جامعه شناسی هم خیلی حالیش بشه.بهر حال برام خیلی جالب بود که تونسته بود تو محیطی اینقدر محدود که اعراب برای زن ها درست کردن،به همچین جایی برسه.شاید اگه این محدودیت ها نبود،الان رییس جمهوری چیزی بود،شاید هم یه زن خانه دار معمولی بود(بعضیا تو محدودیت خیلی بهتر رشد میکنن).

قرار بود تو این پست راجع به داستان برگشتن یا نگشتن و اون "ندای انقلابی" پست قبلی برای بازگشت به ایران بنویسم که سفرمون به اینجا نذاشت.حتما تو یکی دو پست آینده مفصل مینویسم و منتظر مشورت دوستان هم هستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:28 توسط علی |