تبليغاتX
پشت صحنه
یکی از درسا،بشدت وقتم رو تو این چند وقته گرفته بود.technical report writing درسیه که همونجور که از اسمشم واضحه،نوشتن به روش مهندسی رو توش یادت میدن. استادش اما موجود وحشتناکیه. فک نمیکنم بتونم ۱۰ دقیقه متوالی هم تحملش کنم.اول ترم که بچه ها گفتم با Arbach درس گرفتم، گفتن دخلت اومده.باور نکردم ولی اشتباه کردم.خانم آرباش که یه آمریکایی ۵۰ و چند ساله است، بمعنای واقعی کلمه مو رو از ماست بیرون میکشه.یادمه اولین ریپورتم رو که داشت بهم بر میگردوند،وا رفتم. ایرادای چرت و پرت گرفته بود. مثلا تو قستم رفرنس ها رفته بود دونه دونه space ها رو شمرده بود و به این نتیجه رسیده بود که تو هر رفرنس، ۱ اسپیس زیادی زدم.واسه هر کدون ۱ درصد کم کرده بود. دومی هم بدتر از اون. هیچ ایرادی به بدنه ریپورت نمیگیره.فقط به این کار داره که شما قوانین APA رو- که فوق العاده دست و پا گیر و مزخرفن- رعایت کنی.حالا اگه مطالبت بدرد مفت نمیخوردم مهم نیس. تا مرز انداختن این درس هم رفتم ولی فقط دوتا استاد ارایه میدنش که اون یکی هم پاییز سال بعده!

ایشون آدمیه که مغز خودش رو پر از قوانین کرده.تمام مغزش پر از قوانین مزخرف نوشتنه. هیچ وقت هم نمیتونه خارج از اون قوانین فکر کنه. یعنی خودش رو تو قوانین زندانی کرده.مغزش مث کامپیوتر برنامه ریزی شده اس که چیزی هم غیر از فرمت خودش رو نمیفهمه. هیچ وقتم سوال نمیکنه.یعنی هیچ وقت نمیپرسه که چرا این قانون مثلا اینجوریه؟یا چرا باید تو قسمت رفرنس مثلا ۶ تا اسپیس زده بشه.هیچ وقت چرا نمیپرسه،هر کسم ازش میپرسه،بهترین جوابی که میتونه بهش بده اینه که" قانونه خب،قانون رو باید رعایت کرد".اون روز داشتم فکر میکردم چه موجود بدبختیه.بگذریم.

دیروز ساعت ۵:۳۰ موعد تحویل ریپورت بود که منم چون میدونستم زیادی دقیقه،راس ۵:۲۹ تو دفترش بودم.موقع تحویل هم همون لبخند ملیح و مصنوعی همیشگی-که از صد تافحش بدتره- رو تحویلم داد. منم درحالی که یه لبخند مزخرفتر از اون زده بودم،داشتم تو دلم میگفتم"خره فقط کافیه زیر A+ به این ریپورت بدی،کل دانشکده مهندسیو رو سر مبارکت خراب میکنم".لبخند زنان از اتاقش اومدم بیرون.

راستی نتیجه امتحان قبلی رو هم دادن. Solid works, and free-hand sketching. طراحی قطعات مکانیکیه. ‌۷۰ شدم.هر چند خیلی جالب نیس ولی بالاخره قبول شدیم.دوتا امتحان دیگه هم مونده. اولیش جمعه اس.ریاضیات مهندسی.خدا بخیر کنه!


پ.ن:واسم خیلی جالب بود که شوهرش سوریه ایه.جلسه آخر شیرینی عربی آورد داد به بچه ها.

پ.ن۲:APA مخفف American Psychology Association هست.نفهمیدیم چه ربطه به مهندسی داره!

پ.ن۳:احساس میکنم غارنشین شدم تو این امتحانا.برا تنوع بد نیس.غارنشینیم عالمی داره.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:50 توسط علی |

فرانسوا:"برم یه بلیط نوبت بردارم؟ " علی با سر اشاره میکند که لازم نیست.بالاخره نوبتشان میشود. علی:"جناب،ایشون میخواد بیاد ایران.میخوایم براش ویزا بگیریم" ــ" نمیشه،نمیدن بهش" علی با تعجب میگوید: "یعنی چی؟" ــ"اگه بخواید من فرم تقاضاتونو میگیرم،ولی نمیدن بهش ویزا" علی طلبکارانه میگوید :"آخه چرا؟" ــ"روابط بده آقاجون.سفیرمونو اخراج کردن،مام سفیرشونو اخراج کردیم.به ایرانیا ویزا نمیدن،مام بهشون ویزا نمیدیم" علی اینبار آرام میگوید:"خب اگه ویزا ندیم که خودمون ضرر میکنیم،اینا که ضرر نمیکنن". کارمند سفارت شانه هاش را بالا می اندازد.

فرانسوا هم-با اینکه هیچی از دیالوگهای علی و کارمند سفارت نفهمیده- مثل علی شانه هایش را خم میکند.هر دو ناامیدانه از سفارت بیرون می آیند.علی نگاهی به ساختمان قدیمی سفارت میکند. سرش را پایین می اندازد و باهم آرام آرام دور میشوند."میدونی فرانسوا،تاحالا ۴ بار اومدم تو این ساختمون، جالبه که هر بار همینشکلی اومدم بیرون".


پ.ن۱:فعلا قرار شد بره ترکیه.اگه ما تونستیم ویزاشو تو ایران جور کنیم که میاد.اگه نه که نه.راستش زیادم ناراحت نیستم از این بابت.

پ.ن۲:همیشه دو-سه هفته آخری که به سفرم به ایران مونده،بهم خوش میگذره.حتی اگه مث الان، فصل امتحانا باشه و هر روز صبح تا ۱۰-۱۱ شب تو کتابخونه باشم. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط علی |

من که اینقدر از هوای بد اینجا غر زدم،بی انصافیست که خوبیش را هم نگم.۲-۳ روزیست که دما به حدود ۵-۸ درجه رسیده است.دیروز ۱۰ بار به بهانه های مختلف از خانه بیرون زدم.بالاخره بوی بهار به مشام ما خورد.برفهایی که در تمام زمستان تلمبار شده اند، آرام آرام آب میشوند ، بنظرم تا دوهفته دیگر،خبری ازشان نباشد.هوا واقعا زیبا شده . نسیم خنکی هم سر حالت میکند.بالاخره بهار چهره بگشاد.البته صادقانه بگویم که هوای پر از سرب و دی اکسید تهران را،۱۰۰ بار به نسیمشان ترجیح میدهم.بهار اتفاقا بیشتر نوستالژی ایران را بمن داد.صبح که میرفتم دانشگاه، توی راه چشمم را چند ثانیه ای بستم ،با نوازش نسیم،سعی کردم خودم را روی پل پارک وی تصور کنم،در حالی که دارم سایه بان درختی ولیعصر را تماشا میکنم،نشد اما،فرق داشت،بوی تهران را نمیداد،بقول دوستی"بهارشان، طعم بهار تهران را ندارد".


پ.ن۱:باز هم دارند برای سفرم به ایران چوب لای چرخ میگذارند.اینبار اما مثل دفعه قبلی زود ناامید نمیشوم.

پ.ن۲:عکس از رودخانه ریدو است، از وسط شهر میگذرد.

پ.ن۳:احساس غریبی دارم.اگر نچشیدی طعم غربت را،حتی سعی برای درکش نکن.

پانویس:این پست را به عسل بانو تقدیم میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 4:27 توسط علی |

قیمت نفت این روزها بیشترین جهش ها رو تجربه میکنه.هر چند وقت یک بار میشنویم که باز هم رکورد قیمت نفت زده شده و آمریکا هم به هر دری میزنه و کشورای عربی رو مجبور به افزایش تولید میکنه،باز هم جلوی رشد قیمت نفت گرفته نمیشه.توی ۳ ساله اخیر ،قیمت نفت ایران از چیزی حدود ۸-۹ دلار(زمان آقای خاتمی) به چیزی حدود ۸۰-۹۰ دلار رسیده.اما تاثیر این رشد وحشتناک قیمت بر ایران به عنوان کشوری که عمده درآمد خودش رو از نفت تامین میکنه و بخش قابل توجهی از نفت جهان رو تامین میکنه،چیه؟ به اعتقاد من حداقل در شرایط فعلی،افزایش درآمد نفتی ایران،به ضرر مردم ایران تموم میشه.

تو سیاست، یه اصل خیلی ساده وجود داره: اصولا حکومتی که درآمد خودش رو از منبعی غیر از مردم تامین میکنه،طبیعتا یواش یواش احساس استقلال و بینیازی نسبت به مردم میکنه.حکومت ایران، فقط حدود ۱۰ درصد از درآمد خودش رو از مالیاتی که از مردم میگیره،تامین میکنه.خب کاملا طبیعیه که بعد از مدتی،با این روند رشد قیمت نفت و افزایش درآمدهای نفتیش،حکومت خودش رو بینیاز به مردم ببینه و حتی پاسخگوی مردم در قبل کارهایی که میکنه هم نباشه.همونطور که در سالهای اخیر تاحدودی شاهدش هم بوده ایم.(ادامه اش که کوتاهم هست،توی ادامه مطلبه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:53 توسط علی |

این چند روزه همه اش داشتم برنامه ریزی تابستونو میکردم.از الان باید به فکر بلیت و اینا باشی.دیشب بالاخره بلیتو رزرو کردم و انشالله تابستون پا میشم میام ایران.البته تنها نه!اون موقع که داشتم دنبال بلیت میگشتم و برنامه ریزی سفر رو میکردم،فرانسوا هم خودشو دعوت کرد!گفتش که اگه اشکال نداره باهات بیام.منم کلی خوشحال شدم که بالاخره این همه که از ایران تعریف کردم و واسه اینا گفتم، تاثیر کرده و یه نفر تصمیم گرفته بیاد.گفتم که هیچ ایرادی نداره و کلی هم خوشحال میشم بیای.خلاصه دیشب بالاخره بلیتامونو رو رززو کردیم.

همچین که اومدیم نشستیم شام بخوریم،خوشحال و خندان به پدر و برادر فرانسوا و اون یکی همخونه ایمونم گفتیم که آره ،ما بلیتامونو گرفتیم و داریم میریم ایران.یه دفعه اونا شروع کردن آی ال است و بل است و آره،فرانسوا تو برنمیگردی و اونجا سر به نیستت میکننو...داداشش گفت حتما میندازنت زندان،مگه نمیدونی اینا با آمریکا دشمنن؟خلاصه طوفانی از حمله به آقا فقط چون قصد داره بیاد با من ایران!بوگا(اون یکی همخونه ای) گفت:goodbye francois,you arent comin back,no way.و من اون وسط با این که صدام درنمیومد،داشتم عصبانی میشدم.تحمل این مزخرفات تحقیر آمیز برام خیلی سخت بود.پدر گرام برگشت گفت:you must be outa your mind.francois,its iran!nuclear weapons! the ayatollah!! ahmadinejad!من دیگه نتونستم تحمل کنم.کسی که منو بشناسه میدونه که من به سادگی عصبی نمیشم و واقعا عصبانی کردنم سخته،ولی بعضی چیزا آمپرمو یدفعه میبره بالا.اگه به خودم فحش میدادن واقعا انقدر ناراحت نمیشدم،ولی توهین به وطنم...هیچی دیگه با اینکه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم،خودمو کنترل کردم وسعی کردم حرف تندی بهشون نزنم.براشون ۱۰ دقیقه سخنرانی کردم که بله ایران اینجوری نیست و اونجوری نیست و ...بهشون گفتم که تصویری که رسانه ها از ایران به شما نشون میدن،کاملا چرت و پرته(تصویری که دقیقا شامل یه صحراست که توش فقط سه تا چیز پیدا میشه:چاه نفت،شهاب۳ و سانتریفیوژ! احمدینژاد هم رو سکو داره از هولوکاست و برنامه هست ای و حذف اسراییل حرف میزنه و ملت هم پایینش دارن شعار میدن!).گفتم این تصویر احمقانه اس،البته غیر مستقیمم حالیشون کردم که شما هم احمقید که میشینید وهرچی بهتون میگن رو باور میکنین.

فرانسوا خودش هم ترسیده بود.با این که ظاهرا داشت دفاع میکرد که نه هیچ اتفاقی برام نمیفته ولی معلوم بود ترسیده.بهمون گفت که به همه همکلاسیا و دوستاش گفته که داره میاد ایران و اونام همه کف کردن که چقدر جرات داره و ...هر دقیقه هم از من راجع به پلیس و سپاه و احمدی نژاد و بقول خودش آیت الله(منظورش رهبره) میپرسه.از الان ازم قول گرفته ببرمش با یه پلیس زن با حجاب کامل عکس بگیره و بیاره به رفقاش اینجا نشون بده!

اولش که قرار شد باهام بیاد،خوشحال شدم ولی راستش الان که میبینم واسه چی داره میاد،اصلا از اینکه بیارمش خوشحال نیستم.اگه واقعا دیدن ایران هدفش بود،خیلی مطمین،هزینه گردش و مسافرت بردنش تو ایران رو میدادم.ولی الان صادقانه بگم که احساس میکنم ۱۰ روزی که ایران باهام هست رو باسختی و عذاب میگذرونم.البته بهرحال سعی خواهم کرد خاطره خوبی از ایران تو ذهنش بمونه و بهش خوش بگذره.لا اقل وقتی داره اینجا برای ۴ نفر تعریف میکنه،تصوری خوبی از ایران بهشون بده.


پ.ن۱:فرانسوا به جای اینکه بگه" ahmadinejad "، میگه "I'm gonna need a jihad".با هم همآهنگ هستن.اولین بار که گفت کلی خندیدم!

پ.ن۲:با اینکه واقعا ناراحتم از اینکه میترسن از ایران اومدن،ولی تا حدودی هم بهشون حق میدم.ما از خودمون تصویر بدی به دنیا دادیم.خیلی بد.من فیلم ۳۰۰ رو بازتاب همین تصویر میدونم.

پ.ن۳:باورتون نمیشه چه احساس بدی به آدم دست میده وقتی مجبوری ثابت کنی تروریست و بمبگذار انتحاری و قاتل و بربر نیستی.این احساس ۱۰۰ برابر مزخرفتر و عذاب آورتر میشه وقتی مجبور میشی این کار رو تقریبا هر روز و برای هر آدمی که بار اول میبینی انجام بدی.

پ.ن۴:هر کس ازم میپرسه راجع به ایران،بهش میگم درمورد ایران باید حکومت و مردم رو از هم جدا کنه و اینهارو یکی ندونه.بهش میگم مردم ایران مثل حکومت نیستن و ... گرچه خودمم میدونم که این حرف یه دروغ محضه.حکومت ایران دقیقا بازتاب مردمشه.

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 6:18 توسط علی |

عمر بن لادن،فرزند اسامه بن لادن،مهمترین و معروفترین تروریست فعلی حال حاضر جهانه.عمر که تا سال ۲۰۰۰ پدر خودش رو در سودان و افغانستان همراهی میکرده،جزو نسل سوم خانواده بن لادن محسوب میشه.

خانواده ی بن لادن یکی از نزدیکترین خانواده ها به خانواده شاهنشاهی عربستان و بسیار با نفوذه و پولداره.کار اصلی این خانواده شرکت ساخت ساز بن لادن هست که پدر اسامه تاسیسش کرده.بن لادن ها توی بسیاری از کشورهای دیگه تجارت خودشون رو گسترش داده ان و صاحب درصدی از سهام شرکت بویینگ و مایکروسافت هم هستن.جالبه که رابطه نزدیکی با خانواده بوش ها هم دارن.اسامه تنها پسر دهمین زن پدرش،جناب محمد لادن معروفه.اسامه حدود ۵۳ خواهر برادر داره و ۱۹ تا بچه.تخمین زده میشه که اگه تعداد برادر و خواهرای اسامه رو با بچه های هرکدومشون جمع بزنی،تقریبا ۶۰۰ تایی میشن!

عمر بعد سال ۲۰۰۰ از پدرش میخواد که بره و دنیا رو به چشم خودش ببینه.واسه همین از کمپ نظامی پدرش تو افغانستان بیرون میاد و از اون ببعد هم دیگه خبری از پدرش نداره.عمر درحال اسب سواری توی سایه اهرام مصر با جین آشنا میشه.اونها بعدا ازدواج میکنن.که میشه ازدواج ششم جین و سوم عمر! جین یک زن ۵۲ ساله انگلیسیه که ۲۴ سال از عمر بزرگتره و چند نوه هم داره!

عمر با اینکه میگه ۱۱ سپتامبر کار درستی نبود که از طرف پدرش سر زد،ولی معتقد نیست که پدرش تروریسته.خبرنگار سی ان ان ازش پرسیده بود که اگر از پدرت خبری داشته باشی و جاش رو بدونی میگی؟ "راستش نه.نمیگم.بهرحال پدرمه"."پدر من هدف خوبی داره ولی راهشو اشتباه انتخاب کرده".


پ.ن۱:اینارو تو اینجا میخوندم و برام خیلی جالب بود.گفتم بیارم بذارم اینجا.
پ.ن۲:عجب خانواده ای!
پ.ن۳:البته اگه بشه اسمشو خانواده گذاشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:42 توسط علی |

وقتی سال ۸۰ شد،یه حس غریبی داشتم.عدد ۸۰ زیادی بزرگ مینمود.این حس تقریبا هر سال با درجه ای بهم دست میده.امسال هم ۸۷ عجیب بزرگ بنظر میاد.

وقتی فکر میکنم تابحال از عمر دنیا چند ۱۳۸۷ سال گذشته و چند ۱۳۸۷ سال دیگه در راهه،حس غریب متفاوتی بهم دست میده.احساس میکنم چقدر کوچکیم.بعدش که به عریض و طویلیش نگاه میکنم، احساس میکنم یکتاییم رو از دست میدم.چقدر "من" قبل از من اومدن و رفتن و چقدر "من" بعد از من میان و میرن...

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط علی |