تبليغاتX
پشت صحنه
احساسم زیاد قابل بیان نیست.انقدر فکر و دل مشغولی تو سرم هست که دارم رسما دیوونه میشم. بیشتر مشکلم با خودمه.افکارم قاطی شده و شخصیتم هم.ارتباط با محیط خارج از خودم رو سخت میبینم.با اینکه آدم اطرافم کم نیست،ولی به شدت احساس تنهایی میکنم.با این کانادایی ها هم بالاخره تا حدی میشه قاطی شد.یه بار تو عمرم بیشتر دانشگاه تهران نرفتم ولی وقتی یادش میفتم،دوسش دارم.میتونم خاطرات نداشته ام رو اونجا تصور کنم.یاد ورق بازی کردنا و تقلب کردنا تو تراس،تو هواای نمدار و نسیم خنک شمال افتادم.یاد عزاداری تو هییت کوچولوی خودمون و بچه ها افتادم هییتی که من هم برنامه ریزیشو میکردم ،هم چاییشو میگرفتم جلو مهموناش و هم کفشارو مرتب میکردم و...مداحش میثم بود و تدارکاتشم با امیر حسین.سر و تهش رو میزدی میشدیم ۶-۷ تا.

شک،شک....امان از این شک که چه بلایی سر آدم میاره.اینجا الان ساعت ۳شبه.قیافم رو اگه ببینی نمیتونی تشخیص بدی. ریشام رو یادم نیست بار آخر کی زدم.سینوزیتم بخاطر پیاده روی ۱ ساعته ای که هر روز تو مسیر دانشگاه دارم، دوباره بدجور عود کرده.

.خانواده من داره بهای سنگینیی روبرای اینجا بودن و درس خوندن من میپردازه.خودم هم همینطور.گرچه هیچوقت شکایت نکردن ،ولی عذاب وجدان دارم.نه فقط بهای مالی،بهای معنوی سنگین تره.واقعن سنگین تره. نمیدونم این بهایی که دارم میپردازم به چیزی که دارم میگیرم،میارزه یا نه.نمیدونم من اصلا باید مهندس بهش.شک ...شک...همیشه شک... وقتی سر کلاسا نشستم احساس میکنم نباید اونجا باشم.ترسم از اینه که این همه بدبختی به سر خودم و خانوادم دارم میارم که اینجا باشم،آخرشم اون چیزی که باید نشه،نمیدونم.ولی این فقط یه قسمت از موضووعه.

در واقع اتفاقی که افتاده اینه که همه چیز تو کله ام قاطی شده.از طرفی بشدت یاد گذشته افتادم و نوستالژیش رو دارم.روزهایی که ایران بودم.از طرفی نگران آینده هستم و اینکه چی میشه و چی درسته و چه کنم و چگونه باید ساختش و شک و شک و شک. از طرفی افکارم بشدت قاطی شده و همه چیز تو ذهنم به هم میپیچه،حتی نمیتونم واسه ۵ ثانیه تمرکز کنم.از طرفی هم با خودم و شخصیتم به مشکلاتی بر خوردم شدید.احساس میکنم خودمو درس نمیشناسم.تو این اوضااع درس ها هم بشدت سنگین شده.بطوری که ۳ شب در هفته تا حدود ساعت ۱۰ شب کلاس دارم.درسهای مهندسی که شک دارم برای من ساخته شده باشن. و تو این موقعیت شیر تو شیر که آدم واقعا احتیاج داره یه نفر دستشو بگیره و تو در اومدن از منجلاب کمکش کنه،تنهای تنهام.هیچ کس نیست،خودم و خودم. به پدر و مادرم هم دروغ گفتم که وضعیتم خیلی خوبه.وضعیت رو ۱۸۰ درجه بررعکس توصیف کردم.گرچه اگرهم میگفتم چه فایده داشت.هفته ای یه بار تلفنی باهم حرف میزنیم،اون بیچاره ها میخوان چیکا کنن برام از اون سر دنیا.

خالصه اش اینکه اوضاعم بشدت خرابه...همه ذهنم تاریکه.تاریک تاریک...فقط کورسویی از یه گوشه کوچیک میبینم...احساس پوچی میکنم. دوسه شبه به زحمت با قرص خواب میخوابم.امشب شیشه قرصا تموم شد. آخریش رو خوردم....

فعلا دارم میرم.باید برم خودمو جمع و جور کنم.این همه از پشت صحنه حرف زدم.حالا باید خودم برم بازیگر بشم.نمیدونم کی بر میگردم .نمیدونم اصلا بر میگردم یا نه.بهرحال دوستای خوب مجازیم،شما شاید نزدیکترین به من بودین و از هرکس بیشتر از اوضام خبر داشتین حتی از پدر مادرم.موقع عزاداری هم یاد من و هییت کوچولومون بیفتید.برام دعا کنین.اگه زنده موندم بر میگردم.اگرم نه که/

خدانگهدار

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:21 توسط علی |

" به طور میانگین، حد اقل بيست درصد از رفتار هایی که مردم از خودشون بروز میدن،رفتار جنسیه "

امروز يكي از همخونه اي هاي من كه از شيريني پزي متنفره،از صبح تا بعد از ظهر داشت به مدت ۸ ساعت يك برنامه خيلي طولاني شيريني پزي رو نگاه ميكرد.برنامه اي كه خيلي گل كرده و همش رو مديون مجري خيلي زيباشه.من واقعا تعجب كرده بودم.گفتم"تو كه از شيريني پختن متنفري؟"جواب داد که"من شيرينيپزي نگا نميكنم،دارم دختر خوشگلی که شیرینی میپزه رو نگا میکنم"

اون جمله بالاي بالا كه نوشتم، ادعای منه.به نظر من واقعا درصد قابل توجهي از كارايي كه آدما ميكنن يا مستقيم يا غير مستقيم،جنسيه. من به این جمله که خیلیا بهش معتقدن که"نیاز جنسی مث بقیه نیازای انسان مثل گرسنگی و تشنگیه "معتقد نیستم.به نظرم تو بحث سکس،فقط نیاز مطرح نیست؛فك ميكنم اين ديدگاه بحث سكس و رفتار جنسي رو دست كم گرفته.من معتقدم انسان يك "بعد جنسي" داره كه خيلي هم گسترده تر از يك نياز ساده اس.و ديدگاه بالا اين "بعد جنسي انسان" رو به اشتباه به يك نياز ساده تقليل ميده.ميخوام تو اين پست يه تحليل خيلي ساده و كوتاه از رفتاراي جنسي موجود تو جامعمون بدم واسه همين ميبخشيد منو كه بيپرده و روك مينويسم،تو بحث سكس خيلي هم نميشه تو لفافه و با تعارفات حرف زد،خلاصه به حساب بي ادبي نذاريد.(بقیه اش تو ادامه مطلبه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:32 توسط علی |

تو زندگیم،با شعر و ادبیات زیاد میونه ندارم،ولی دو-سه تا شعر هست که میتونم با ذره ذره ی وجودم حسشون کنم.ایران که بودم،دوستی آهنگ یه کارتون قدیمی که نگاه میکردیم رو بهم داد؛هموني كه لوسين و آنِت و دني و اينا بودن توش.فک میکنم اسمش"بچه هاي آلپ" بود،مطمین نیستم.این آهنگ بشدت نوستالژي اون روزا رو بهم داد و من رو ياد يكي از همون دو-سه تا شعر انداخت؛شعري از حميد مصدق كه بينهايت دوسش دارم.نميدونم چرا ولي ذهن من،يا بهتره بگم احساس من، اون آهنگ رو به اين شعر وصل كرد... اين لينك دانلود آهنگ و اينم شعر:

تو به من خنديدي

و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيبِ دندانزده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش ِ گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان،غرق اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:44 توسط علی |

ایران که بودم،کلی اینور اونور رفتم.گرچه دوستانمون در نیروی انتظامی و پلیس امنیت اجتماعی دوست نداشتن،ولی جاتون خالی،اساسی خوش گذشت!حالا بماند...یکی دیگه از کسایی که دیدم مهسا بود،دوستی که خیلی وقت بود ندیده بودمش.فک میکنم در مورد مهسا مساله مهمی وجود داره که خیلی قابل توجه.

مهسا ۲۳ سالشه.وقتی ۱۷ سالش بوده،مادرش رو متاسفانه از دست میده.مهسا دختر آخر خانوادس.یه خواهر و یه برادر بزرگتر از خودش داره،الان با اینکه ۲۳ سالشه دانشجوی سال دوم مترجمی زبان انگلیسی تو دانشگاه آزاد یکی از شهرای کوچیک اطراف تهرانه.(میدونمم که از زبانو مترجمی هیچی نمیدونه.متناشو بعضی وقتا واسه من میل میکنه که ترجمه کنم!)داستان مهسا خانوم ما از این قراره که وقتی بیچاره تو سن ۱۷ سالگی مادرشو از دست میده،همه خانواده سعی میکنن نقش مادر روبراش بازی کنن.و در واقع ببخشیدا گند هم میزنن.همشون سعی میکنن که تو همه کارای مهسا کمکش کنن.هر کاری به معنای کلمه! تمام تصمیمایی که خود مهسا باید میگرفته رو براش میگیرن. اونم اصلا ناراضی نبوده،خب چی از این آسونتر که کلی آدم که مطمین هم هستی خیرتو میخوان دور و برت باشن واست تصمیم بگیرن و تو هم هیچ دغدغه تصمیم گیری نداشته باشی. هیچ وقت مجبور نشی انتخاب کنی.همیشه برات انتخاب کنن.واقعیتش اینه که تصمیم گرفتن هم کار ساده ای نیست،باید همه جوانب رو در نظر بگیری و... ولی از اون سخت تر اینه که جرات تصمیم گیری برای خودتو رو داشته باشی.بخصوص تو تصمیمای مهمی که باید بگیری.مث رشته دانشگاهی یا کار یا ازدواج یا ...در مورد مهسا همه این کارا رو خواهر و برادرش و پدرش و هزار تا فک و فامیل از طایفه ی بی انتهاشون واسش کردن،یعنی مهسا از ۱۷ سالگی تا حالا هیچوقت واسه خودش تصمیم نگرفته ،نه رشته دانشگاهی،نه طرز زندگی،نه کار آینده نه هیچی.  بعبارتی بعد از فوت مادرش ۱۰۰۰ تا مامان زورکی واسش پیدا شدن.و چون تصمیمگیری مث یه ورزشه که اگه انجامش ندی به راحتی قابلیتشو از دست میدی،الان دیگه مهسا نمیتونه تصمیم بگیره...واسه هیچی.به طرزی که حتی وقتی لباس هم میخواد بره بخره ۱ هفته التماس خواهرش میکنه که بیاد واسش انتخاب کنه! هر وقتم به کوچکترین مشکلی برخورد میکنه،سریعا تلفنو بر میداره و انقد به اینو اون زنگ میزنه و التماس میکنه تا یکی بهش بگه چیکار کنه(واسه همینه که از وقتی یادم میاد از من دلخوره چون من همیشه بهش میگم باید خودش تصمیم بگیره..).این مشکل خیلی حاده. و داره خیلی بدترم میشه.یعنی تازگیا کارش جوری شده که حتی نمیدونه چی دوس داره.ایندفعه بهش میگم تو اصلا مترجمی دوس داری داری میخونی؟میگه نمیدونم.میگم اصلا چی دوس داری بخونی؟-نمیدونم.اصلا چیزی دوس داری؟-نمیدونم. داره یواش یواش شخصیتشو گم میکنه.من نگرانشم.فک میکنم اگه اینجوری پیش بره هویتشو از دست میده.تاحالاشم خیلی هویت درست و حسابی نداره.اون روز رو دارم میبینم که بعد از یه ازدواج ناموفق به انتخاب آقا داداش،و یه شغل ناموفق به انتخاب آبجی خانم و احتمالا ۴ تا توصیه درست و غلط از دوستاش،داره در بدر التماس این و اون میکنه که "با زندگیم چه کنم؟"

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 13:34 توسط علی |

این عکس که در سال ۱۹۹۴ در سودان در دوران خشکسالی گرفته شده،برنده جایزه "پولیتزر" شده.عکس یک کودک قحطی زده سودانی رو نشون میده که داره بسختی میخزه تا به کمپ غذای سازمان ملل در یک کیلومتری برسه.کرکس منتظره تا بچه بمیره تا مردارشو بخوره.این عکس همه دنیارو شوکه کرد.هیچ کس نمیدونه چی به سر بچه اومده،حتی "کوین کارتر" که عکس رو گرفته."کوین" درست بعد از گرفتن عکس محل رو ترک میکنه.

"کوین" سه ماه بعد، بخاطر افسردگی خودکشی میکنه...


این عکس تو یه میل واسم اومد.اینجور میل هارو معمولا بدون باز کردن پاک میکنم.اینم اتفاقی باز کردم.ولی وقتی بازش کردم بیتعارف شوکه شدم.تکون خوردم.اصلا خیال ندارم برم رو منبر و بگم"قدر نعماتمون رو بدونیم" و " ما هم میتونستیم جای اون کودک باشیم" و....برعکس بنظر من آدم نباید چون ازش آدم بدبخت تر هم پیدا میشه،به بدبختی خودش راضی بشه و هرچقد تو سرش زدن چیزی نگه(روشی که این روزا بخوبی تو تلوزیون ازش استفاده میشه).بنظرم باید واقع بین بود هر دو واقعیت رو دید:قطعا باید از این بابت که چنین وضعیتی نداریم خوشحال بود ولی به یاد هم داشت که از اینی هم که هستیم میشه خیلی بهترهم زندگی کرد کما این که خیلی از کشورها میکنن.

واقعیتش من بیشتر از خود عکس،از خوندن داستان عکاسه شوکه شدم.این روزا درستی این حرف رو دارم واقعا به تجربه حس میکنم: فرصت انجام دادن یه کار یا ور داشتن یه ریسک یا هر کار مثبت دیگه ای که تو زندگی بتونی واسه خودت یا دیگری انجام بدی،فقط یه بار میاد سراغت؛یا انقد جرات داری که اون ریسک رو ور داری و اون کار رو انجام بدی و پیامد هاش روهم چه خوب و چه بد بپذیری،یا اگه جراتشو نداشتی و کاری نکردی،دیگه هیچ وقت فرصت دومی واست وجود نداره...هیچوقت!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:25 توسط علی |

این روزا اخبار ضدونقیضی راجع به خزر و سهم ما ازش میشنویم.من تاحالا حداقل ۴ تا رقم متفاوت شنیدم: ۵۰٪ ، ۲۷٪، ۲۰٪، ۱۱.۳٪. اتفاقی که افتاده جالبه.قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی،فقط دو کشور از دریای خزر ساحل داشتن: ایران و شوروی. اون موقع پادشاه ایران یه قرارداد با شوروی راجع به دریا میبنده. تو قرار داد هیچ صحبتی از عدد و رقم دقیقی از سهم ما نشده ولی ذکر شده که "ایران و شوروی حقوق برابری از دریا دارن." این جمله طبق قوانین بین المللی معناش اینه که سهم دوکشور از دریا نصفه یعنی همون ۵۰٪ خودمون.(ولی خودمونیماا شاه هم تو این مورد خیلی عاقلانه و زیرکانه عمل کرده بوده).

اما چند وقت پیشا یه اتفاقی افتاد. اجلاس خزر. اجلاس خزر برگزار شد و اتفاقا تو ایرانم بود و اونجا بود که باید راجع به سهم ایران و کشورای دیگه تصمیمگیری میشد. ولی این تصمیمگیری زمانی داشت انجام میشد که ما تو اوج فشار بین المللی بودیم و هزار جور مشکل داخلی و خارجی داشتیم. انقدر موضعمون تو جامعه جهانی ضعیف بود که عربا هم دوباره اون موضوع ۳ جزیره خلیج فارس(که تازگیها دارن به خلیج عربی تغییرش میدن) رو مطرح کرده بودن. و نکته مهم دیگه این بود که ما به روسیه به شدت احتیاج داشتیم. هم به حمایتش از ما تو سازمان ملل و هم اینکه روسیه قرار بود نیروگاه بوشهر رو واسمون راه بندازه(که الان سالهاست قراره راه بندازه و هی داره ایرانیارو سر میدوونه) و از همه مهمتر قرار بود که سوخت نیروگاه بوشهر رو بهمون تحویل بده. خب تو این شرایط که ایران بشدت تو جهان موضعش ضعیف شده و همینطور به روسیه هم بشدت احتیاج داره،برای روسها بهترین موقع بود که سهم هارو تو دریای خزر مشخص کنن تا بتونن از ما حداکثر سهمو بگیرن...واسه همین اون موقع پوتین برای اولین بار شخصا به ایران اومد. پوتین پیش آقای خامنه ای هم رفت و به ایشون پیشنهادی رو بصورت غیر علنی برای حل مساله هسته ای ایران ارایه داد.(همون پیشنهادی که لاریجانی گفت"بسیار مهمه" و خود آقای خامنه ای هم به پوتین گفت که "رو پیشنهاتون فکر خواهیم کرد".پیشنهادی که انقد مهم بود که پوتین با احمدی مطرحش نکنه و مستقیم بره پیش شخص اول نظام و احتمالا تصمیمگیر اصلی.پیشنهادی برای حل مساله هسته ای ما که به اعتقاد من بی ربط به دریای خزر و تقسیم بندیش هم نبود).

برسیم به امروز: چند روز پیش دولت رسما اعلام کرد که سهم ایران از دریای خزر ۱۱.۳٪ هست و همینطور اعلام کرد که این عدد قانونیه چون ما ۱۱.۳٪ از سواحل خزر رو داریم.اما نکته مهمش اینه که دولت درست این خبر رو فردای روزی اعلام کرد که ما سوخت نیروگاه بوشهر رو از روسیه تحویل گرفتیم،درحالی که این عدد توی اون نشست خزر که ۲ ماه پیش بود توافق شده بود!ولی چرا انقد دیر اعلام شد؟ حالا فقط کافیه تیکه های پازل رو کنار هم بذاریم:

روسیه میخواسته تو در گیری ما و غرب از آب گل آلود ماهی بگیره(همون کاری که بارها تو تاریخ با ایران کرده).پس خیلی قشنگ میاد و قرارداد بوشهر رو دبه میکنه.درحالی که ما به روسیه خیلی احتیاج داریم بهمون پیشنهاد میده که ما از سهم خودمون تو خزر کوتاه بیایم تا روسیه هم تو سازمان ملل به نفع ما رای بده و هم سوخت قرارداد بوشهر رو بهمون تحویل بده. ما هم دقیقا همین کار رو کردیم. با روسیه ۱۱.۳٪ سهممون رو توافق کردیم ،اما اعلامش نکردیم تا از اعتراضای داخلی در امون باشیم و هم مطمین باشیم که روسیه به قول خودش عمل میکنه. بعد که حمایت روسیه رو تو سازمان ملل بدست آوردیم و سوخت هسته ای رو برای بوشهر تحویل گرفتیم،بلا فاصله دولت اعلام میکنه که سهم ما ۱۱.۳ درصده.به همین سادگی! یه بازی سیاسی کثیف!بعید میدونم که حتی اگه ما با اون سوختی که تحویل گرفتیم بتونیم بمب هم بسازیم، می ارزید که خزر رو بفروشیم...

اینگونه بود جان برادر که خزر را به حراج گذاشتیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:47 توسط علی |

تو ایران چند تا مطلب دیگه هم خیال داشتم بذارم که انقد برنامه ها قاطی شده بود که نشد.همینجوریشم نشد خیلیا رو ببینم و خیلی جاها برم٬واسه همین این پست و یکی دوتا پست بعدی رو بازم از ایران مینویسم.

و اما داستان عاشقی:امسال تعداد زیادی از دوستای من وارد دانشگاه شدن٬خیلیا جاهای خوب قبول شدن خیلیام نشدن.واسم خیلی جالب بود که گوش کنم ببینم تو دانشگاهای اونا چه خبره٬حداقل از دید اونا بعنوان یه ترم اولی.هر کس چیزی میگفت و هر کس تجربه ای داشت.ولی یه بلای همه گیر هم بود.یه بلایی که سر تقریبا همشون اومده بود:  *عاشقی*.  خیلی جالب بود. تقریبا همشون از دختر گرفته تا پسر عاشق شده بودن٬گرچه دخترا تا حدودی کمتر.

تحلیل من از اتفاقی که افتاده ساده اس: این بدبختارو از ۷ سالگی که پاشونو گذاشتن تو مدرسه از هم جدا کردن. در تمام طول این مدت هیچ برخورد جدی و ارتباط جدی با جنس مخالف نداشتن. هیچ محیطی فراهم نبوده که اینا بتونن با هم کوچکترین ارتباطی داشته باشن:مدرسه جدا٬کتابخونه جدا٬دوست ها فقط همجنس و...حالا به این اضافه کن تفکر سنتی تعداد زیادی از پدر مادرا و بگیر بگیرای کمیته و اماکن٬ و اندکی هم حجب و حیای ایرانی.

بعد که اینا میان وارد دانشگاه میشن یدفعه محیط متفاوت میشه و خیلی باز تر. خواه ناخواه مجبور میشن با جنس مخالف تا حدودی ارتباط داشته باشن و کار کنن و ... و خوب سنشون هم که اوج جوانی و شور و احساسات...انگار که طرف رو یدفعه از تو سونا ور داری بیاریش زیر برف! خب یا میچاد یا ترک میخوره دیگه! اینجوریه که این بیچاره ها همه از درد عاشقی مینالیدند.البته خوشبختانه یا بدبختانه هنوز این بلا سر اینجانب نیومده و متصور هم نمیشویم که بیاید! جالب این که بلای آسمانی عاشقی کمتر بر سر دو گروه٬ خراب شده بود: دسته اول پسرایی که  از قدیم الایام به اصطلاح "دختر باز" بودن که خودش تحلیل منو تایید میکنه و دسته دوم هم بطور کلی دخترا ! که میشه چند جور تحلیلش کرد:شاید بخاطر نقششون تو خانواده اس یا شایدم دخترا اصولا همه "پسر باز" هستن که در نتیجه کمتر دچار درد عاشقی شدن٬(!)یا شدن و انقدر تودار هستن که به من نمیگن ٬یا دخترایی که با من دوستن زیادی "پسر باز" هستن که دوستی با من هم مصداقشه(!!)٬یا اصلا قضیه به دلایل فرهنگی-اجتماعی-خانوادگی بر میگرده! ولی خب راستشو بخواید در این مورد به نتیجه خوبی نرسیدم.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:26 توسط علی |

تو زندگيم هميشه عادت كردم كه از همه چيز ببُرم.همیشه عادت کردم بکَنم.من همیشه از وابستگیهام بریدم و رفتم جای دیگه ای زندگی کردم.همیشه عادت کردم ریشه هامو بکنم و برم خودمو یه جای دیگه بکارم.درسته كه هر بار فك ميكردم كه مي ارزه؛اما از درد كَندن و بريدن چيزي كم نميكنه؛ کندن هر بار دردناک تر از بار قبله؛هر بار،ريشه هام تو خاك ايران جا موندن...

امروز روز آخر من تو وطنه.فردا صبح زود،من بر ميگردم ديار غربت.تو اين سه هفته كه ايران بودم،درست مثل اون روزايي كه نرفته بودم،هر چند كه مشكلاتي هم بود، صرفا از بودن تو ايران لذت بردم. ميدونم كه دلم واسه خانواده ام تنگ ميشه،واسه دوستام،واسه خيلي چيزا. ولي درست يا غلط،احمقانه يا عاقلانه،دلم واسه خود ايران از هر چيز ديگري بيشتر تنگ ميشه،واسه همه چيزش؛واسه خيابوناي قشنگش،واسه شمال زيباش واسه هواي كثيف تهران،واسه مردمش،واسه درختاي زيباي خيابون وليعصر كه مث سايه بون اومدن روش،واسه ناليدن راننده تاكسي از وضع سياسي،واسه ماه رمضون و ربنا،واسه محرم و عزاداريش،واسه شما دوستاي مجازيم كه وقتي اينجا هستم، بهتون بینهایت احساس نزديكي ميكنم،واسه تك تك چيزاي زيبا و حتي زشت ايرانزمين....

به خودم وعده ميدم:يه روزي بر ميگردم،بخدا بر ميگردم،اينجا خونه منه،خونه رو به هيچ خرابشده اي نميفروشم!فردا مثل دفعه هاي قبلي باز هم موقع سوار شدن به هواپيما و تماشاي ايرانزمين از بالاي آسمونش،اشك ميريزم؛دفعه هاي قبلي به كسي نگفتم،كسي باور نميكرد؛"واسه اين كه از ايران بره گريه بكنه؟!از خداشم باشه!" ولي من اشك ريختم و ميدونم فردا هم بي اراده خواهم ريخت.همين الانشم بغضم داره ميتركه. اينجا تنها جاييه كه ميگم،اينجا تنها جاييه كه دوستان خوبي اشكامو باور ميكنن.اين چهارديواري مجازي تنها جاييه كه مجبور نيستم خودمو سانسور كنم...فردا ديگه تو هواي ايران نفس نمي كشم...فردا اشك خواهم ريخت...

ميدونم آدم احساساتي ايم؛و چه احمقانه بنظر مياد اين احساسات.ديگه بايد برم،ديگه از دستم خارج شده،اشكام داره ميريزه رو كيبورد،مانيتورو به سختي دارم ميبينم...

خدا نگهدارتون باشه...دوستون دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:36 توسط علی |

مردك فلان فلان شده، ۱ ساعت تموم وسط ميدون تجريش ماشينمو نيگر داشته كه از توش نميدونم چي پيدا كنه،از صندوق عقب گرفته تا زير كاپوت و موتورشو داره ميگرده. عين قاتل و دزد بهم نگا ميكنه!برگشتم بهش ميگم:صفحه حوادث تاحالا خوندي؟!اين همه دزد و قاتل تو اين مملكت هست،من امنيت كي رو بخطر انداختم كه تو اونارو ول كردي منو گرفتي؟!من واسه كي خطر دارم؟!امنيت كي رو داري ارتقا ميدي؟!آخرشم كه هيچي پيدا نميشه برگشته ميگه: اين چه وضع مو؟! مو؟!!!! آخه مو؟!!!! منم بر خلاف توصيه همه اطرافيان كه ميگن در اين جور موارد بايد خفه شي،هيچ وقت نتونستم خفه شم!برگشتم هر چي از دهنم در اومد به يارو گفتم، اونم گفت:بقيشو تو بازداشتگاه ميگي حالا! سرتونو درد نيارم،اين قصه رو بالاخره دوستام كه همراهم بودن تمومش كردن و نميدونم رفتن با يارو چي گفتن كه يارو بيخيالمون شد.تازه گفتن اين از خوش اخلاقاشون بود!

امروز تو جمعي بودم كه زياد نميشناختمشون.بحث همين طرح ارتقاي امنيت اجتماعي(ارتقا!!!)بود. منم داشتم ميگفتم كه واقعا كف كردم از اينكه اينهمه پليس تو اين مملكت هست! عين حكومت نظاميه!واقعا خيلي زيادن،خيلي زياد شدن،اون موقعها اينجوري نبود بخدا!پليس كارش ايجاد امنيته! هر جاي دنيا وقتي كسي پليس ميبينه خوشحال ميشه،احساس امنيت ميكنه،اينجا همه از پليس ميترسن! همه فرارين! پليس كه بايد بهت حس امنيت بده،بر عكس بهت احساس خطر ميده،هر چي احساس امنيت داري ازت ميگيره!

 يه دفعه يه دختري كه تو اون جمع بود و خودشم ظاهر امروزي اي داشت برگشت و گفت: ولي ميدونيد، بعضي دخترا هم ديگه واقعا شورشو در آوردن،خيلي عجيب غريب لباس ميپوشن، آرايش غليظ ميكنن، انگار كه مانكن اند،ديگه هر چيزي حدي داره و.... بعد يواش يواش جمع هم شروع به تاييد ايشون كرد و آخرشم همه جمع متحدالقول شدن كه اين كارا هم اشتباهه و واسه همه اون هفتاد هزار دختري كه تو طرح ارتقاي امينت اجتماعي دستگير شدن، نسخه پيچيدن كه از اين ببعد ساده تر بپوشن و كمتر آرايش كنن!! منم اون وسط باز هم ميخواستم خفه نشم و بگم كه" بابا اين حوزه شخصي آدمه كه چي بپوشه و آزادي شخصي به اين ميگن و ...." ولي شدم! خفه شدم! دليلي براي گفتن اون حرفا نمونده بود...روزي كه مردم اينقدر تحميق شدن كه هر زور و تحقيري رو ميپذيرن و خودشون حتي از وضعيت خودشون نمي نالن، خب اونا هم به راحتي ۷۰هزار نفرو ميگيرن ديگه. چه ايرادي داره،خودمون اينو ميپذيريم،نه اعتراض ميكنيم نه هيچي،تازه بعضي وقتا مث ايشون تاييدشم ميكنيم." آقا،بيا يكيم بزن تو سرمون!"

واقعيت اينه كه جامعه ما خيلي بزرگه.فقط خودمون و اطرافيانمونو نگا نكنيم. انقدر آدما هستن كه مث اين دختر خانوم فك ميكنن.تو همين تهران خودمون،تو شهرستانا و روستاها و ... اينجوريه كه اونا جرات ميكنن ۷۰هزار نفرو دستگير كنن. اگه يه جواب درست حسابي از طرف ملت گرفته بودن كه عقب نشيني ميكردن...اين روزيه كه ما تحقير رو ميپذيريم...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 3:31 توسط علی |

امروز رفتم دانشگاه تهران که چند تا از دوستامو ببینم.اونام واسم کم نذاشتن و بردن تمام دانشگاهو نشونم دادن،از دانشكده ادبيات و علوم سياسي گرفته تا دانشكده فني و علوم پايه. ساختمان ها و امكانات هر چند قديمي،ولي اتمسفر كاملا پويا بود.

بعد از اونم منو بردن پيش يكي از فعالترين آدماي سياسي."ميلاد" دانشجوي سال آخر فلسفه، خاطرات جالب ولي در عين حال دردناكي تعريف كرد.ميلاد تو همين تظاهرات اخير كه ۱۶ آذر به مناسبت روز دانشجو برگزار شده بود،دستگير شده بود.ماجرا از اين قرار بوده كه اون روز،كارت دانشجويي ميلاد و ۶ تا از دوستاش كه اونا هم فعال دانشجويي بودن،از طرف حراست دانشگاه توقيف ميشه.ميلاد و دوستاش هم كه مراجعه ميكنن كه كارتشونو پس بگيرن،آدماي حراست حدود نيم ساعتي الكي الافشون ميكنن و بهشون ميگن كه تو حراست بشينن تا كارتهارو از جايي نامعلوم براشون بيارن.بعد نيم ساعت چند نفر ميان و همشونو دستگير ميكنن و تو يه ون مشكي سوارشون ميكنن و به بازداشتگاه معروف اوين ميبرن كه بعدها ميفهمن اون عزيزان،مامورين وزارت اطلاعات بودن كه حراست دانشگاه هم تو همون نيم ساعت به اونها تلفن زده بوده تا بيان(حراست دانشگاه تهران در طول تاريخ دانشگاه،هيچ وقت با وزارت اطلاعات همكاري نداشته،اما از حدود ۲ سال پيش اين همكاري شروع ميشه،انگار از ۲ سال پيش همه چيز تغيير كرده!).

"ميلاد" ۳ شبانه روز بازداشت بوده،در تمام اين مدت چشماش بسته بودن حتي موقع بازجويي، هيچ وقت باز نميشدن مگر براي دستشويي.هر شب ساعت ۹ الي ۳ صبح بازجويي ميشده.روش بازجويي هم خيلي قابل توجه بود.اول شخصي ميومده كه اخلاق بسيار تند و برخورد بسيار بدي باهاش داشته.به طرزي كه از هيچ مشت و لگد و چوب و چماق و توهين و تحقيري دريغ نميكرده(جاهاي كبودي كه هنوز روي بدنش مونده بودن رو بهم نشون داد).بعد از اين "ميرغضب"، آدمي با اخلاق ملايم تر ميومده و ازش اعتراف ميگرفته.اين روش انگار خيلي معموله،چون طرف از ترس اعترافگير اولي، به دومي پناه مياره و هر چي اون بخواد رو بهش ميگه،چه راست و چه دروغ.آقا ميلاد كه خيلي عاقلانه عمل كرده بود(شايدم نه) و هر چي خواسته بودن بهشون گفته بود،بعد از ۳ روز آزاد ميشه،ولي اون ۶ نفر ديگه آزاد نشدن و هنوز هم در بازداشت هستن.دردناكترين قسمتش اينجاس كه اونارو انداختن تو بند"مجرمين اجتماعي" و نه تو بند زندانيان سياسي؛اونا هر شب بهشون از طرف زندانيان اون بند،تجاوز ميشه،هرشب...ميلاد گفت:يه شب اوين، موهاي آدمو سفيد ميكنه،فقط يه شب!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 4:8 توسط علی |