تبليغاتX
پشت صحنه
                             

مقاله جالبي تو گاردين خوندم كه چهل كارگردان برتر جهان رو معرفي كرده بود.خوشحال شدم از اين كه دو تا كارگردان ايراني هم توشون بودن.سميرا مخملباف،دختر اول خانواده هنرمند مخملباف،رتبه ۳۶رو داشت؛درست بعد از برادران واركفسكي،كارگرداناي فيلم Matrix.از اين ليست كه پر بود از بهترين و معروفترين كارگرداناي جهان،فقط چند تاشون كه به چشمم آشنا ميومد مينويسم.مايكل مور رتبه ۲۸،كوينتين تارانتينو ۱۷، ديويد كروننبرگ رتبه ۹ و آقاي مارتين اسكورسس كه تو عكس زير ميبينيد داره جايزه رو به كيارستمي ميده، رتبه ۲ و ديويد لينچ هم تقريبا مثل هميشه رتبه ۱ رو داشتن.ولي كلي احساس غرور بهم دست داد وقتي كيارستمي خودمون رو ديدم كه وسط اون همه اسم بزرگ تو جايگاه ۶ميدرخشيد! از خيلي ها از جمله مور و تارانتينو و كروننبرگ جلوتر بود. ايشون بهترين كارگردان غير آمريكايي هم بود. سميرا مخملباف هم جوانترين عضو اين ليست بود.

           

فيلمهاي مخملباف و كيارستمي توي ايران اجازه پخش ندارن،البته هر دوشون هم مخاطب خاص دارن و نه عام،مثل تقریبا همه اون ۴۰تا كارگردان.همين دو تا عامل هم باعث شده كه ما ايراني ها ،دو نفر از بهترين شخصيت هاي كشورمون رو به خوبي نشناسيم و باهاشون آشنا نباشيم.به هر حال اين دونفر بدون شك از افتخارات ايرانزمين هستن.

بهتر بود صدا و سيما،نه فقط اين دونفر ،بلكه خيلي از افتخارات مارو انكار نميكرد،وبجاي قايم كردنشون،به مردم به عنوان افتخارات جهاني ايران،معرفيشون ميكرد؛اما حيف كه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 6:33 توسط علی |

تقریباً دو هفته پیش بود که رفتم سفارت ایران.می خواستم اجازه بگیرم و کریسمس پاشم بیام ایران.کیف مدارک که پاسپورت و شناسنامه و دیپلم و مدارک دانشگاه و خلاصه هر چی مدرک دارم،توشه رو ورداشتم و بردم.وارد ساختمون درب و داغون سفارت كه شدم، ديدم ‍N نفر دیگه ام اونجا هستن.باورم نمیشد اون موقع صبح.آقا به هر بدبختی که شده بود بعد از یک ساعت تونستم از یکی از کارمندای سفارت بخوام که کارمو راه بندازه.اونم بدون این که حوصله ی نگاه کردن به من رو داشته باشه(انقدر که سرشون شولوغه) یه فرم با عجله انداخت رو میز.فرمو ورداشتم دیدم یه لیست بلند بالا از مدارک نوشته فقط برای اینکه ۱۰ روز كريسمس بیای خانوادتو، دوستاتو،وطنتو! ببيني.فرمو ورداشتم و خلاصه تو اين دو هفته تا امروز هر جا كه بگي دنبال اين مدارك رفتم.هر چي مدرك خواسته بودن ۵ تا نسخه ازش با ۵ تا امضاي اضافه تهيه كردم. حتي پيش رييس دانشكده رفتم و امضا و مهر اونم گرفتم(باورش نميشد كه براي رفتن به كشور خودم مهر و امضاي ايشونم احتياج دارم!).بالاخره امروز رفتم سفارت بعد از تقريبا يك ساعت و نيم كه بالاخره تونستم كارمند سفارت رو زيارتش كنم،هر چي مدرك تو چنته داشتم(!) گذاشتم رو ميز مباركش و خوشحال كه الان مهر رو ميزنه رو مداركم. گفت پاسپورتتو بده ؛ دادم. بازش كرد، گفت تو كه آگوست اومدي...گفتم آره خب... گفت قانون جديد تصويب كردن كه كسايي كه از آگوست به اين طرف اومدن اينجا نمي تونن تا ۶ ماه ديگه برن ايران!!! اولش كه فقط ماتم برده بود... نمي دونستم چي بگم... حتی نای داد و بیداد کردن نداشتم و اگرم میکردم فایدش چی بود. اونم انقدر سرش شولوغ بود كه اينو به من گفت و مدارك منو زد كنار و گفت: نفر بعدي...شماره ...

 تو راه انقدر از ناراحتي و عصبانيت داغ بودم كه سرماي وحشتناك اتاوا رو حس نمي كردم. اتفاقي استادم رو تو ایستگاه اتوبوس ديدم كه تو جريان كارام بود و ميدونست كه اون مداركو با چه بدبختي اي تهيه كردم(خودشم كمكم كرده بود). گفت چي شد؟ رفتني شدي؟وقتي بهش گفتم بهم اجازه نمي دن باورش نميشد! گفت: مگه تو ايراني نيستي؟! پس چطور نمي ذارن بري كشور خودت؟!! تو دلم گفتم :چرا ايرانيم. ولي فعلا به روزي افتادم كه توي غريبه ي كانادايي به فكر مني، ولي كشور خودم هر روز قانون تصويب ميكنه فقط واسه اين كه مردم خودشو آزار بده...

خلاصش اين كه فعلا اينجا موندگار شدم و كريسمس رو تو سرماي ۳۰- درجه ي اتاوا با مردم سردترش خواهم گذروند...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 5:53 توسط علی |

امروز استادمون مقاله ی کوتاهی رو كه راجع به تايتانيك نوشته بودم،بهم پس داد. چون استثناءً نمره ی ۹۰٪ گرفته بودم(تا حالا ۹۰ نشده بودم خداييش! ) ، فكر كردم بيارم بذارمش تو پشت صحنه.(اینجابه سادگي از اين نمره ها نميدن، منم البته اينكاره نيستم و ازاين نمره ها هيچوقت تو كارنامم نبوده و نخواهد بود، شانسي بعضي وقتا بد در نمياد خلاصه؛دوس دارم بهترين چيزامو با شما در ميون بذارم، نه نوشته هايي كه ارزشي ندارن)، چون به انگليسي هم هست، بد نيست آدم يكم لغتارو يادآوري كنه. اگه دوس داشتيد بخونيد...(گر چه درک میکنم که زیاد حوصلشو نداشته باشید،البته خيلي كوتاهه ها !ولي خودمم بودم احتمالا نمي خوندمش! اگه نخوندينش لطفا نظرتون رو راجع به فيلم بگيد)

(متن کاملش تو ادامه مطلبه)

 

Titanic Disaster: Historic or Cinematic?

 

....As mentioned above, "TITANIC" is the costliest movie of the twentieth century. This movie cost the paramount company more than $ 247 million. There have been movies about world wars or historical wars and events, which are costly for their demolitions and huge crew, but none of them were as costly. The cost is mainly because the ship that we saw on the movie was the exact replica of the original ship, with the same size, even inside! Only a few changes were made inside for lighting and shooting. He made the ship again and he sank it again! This amount of money is even more than the cost of the actual ship. The real Titanic cost $ 1.5 million in 1912, which is equivalent to 120 to 150 million dollars according

to the 1997 standards.

                                             


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:55 توسط علی |

ديروز يكي از استادامون به دانشجوها گفت كه خيلي خسته شديد اين چند وقته.براي اين كه هممون يه استراحت كوچيك كرده باشيم، پیشنهاد بدید فردا یه کاری بکنیم.منم(که خدا بگم چیکارم کنه!) از دهنم پرید که هر كسي غذاي كشور خودشو درست كنه و بياره سر ناهار همه غذاها رو با هم بخوريم.اونم زرتی گفت:good idea! lets do it! بعدش فكر كردم خدايا چي ببرم؟چي نبرم؟اول فكر كردم يه غذاي ساده ببرم.چون ماشالله آشپزيم حرف نداره!بعد از كلي فكر و استخاره،تصميم گرفتم دلو بزنم به دريا و يه بساط مشتي قرمه سبزي راه بندازم!آقا بدوبدو رفتم سبزيهاش و گوشتشو خريدم،لوبياشم چون نداشت،از همخونه اي هاي عزيز قرض گرفتمو شروع كردم!يه قابلمه ورداشتم و گوشت و سبزي و لوبيا و آب ريختم توش و مثلا بار گذاشتم.برنج هم كه تو خونه داشتم،ريختم تو يه قابلمه ديگه و آبم اضافه نمودم.يه ۲ ساعتي رفتم كاراي ديگرو انجام بدم كه خورش هم حسابي جا بيفته.تو اون ۲ساعت داشتم فكر مي كردم به به! فردا يه خورش قرمه سبزي به اين شهروندان ممالك اجنبي بدم،كه كريسمس همشون پاشن با من بيان ايران فقط واسه اين كه قرمه سبزي بخورن!ساعتو نيگا كردم و گفتم ديگه وقتشه...همين جور كه داشتم ميرفطم طرف آشپزخونه،فكر كردم كه يكم ازش تو یخچال نگه دارم كه فردا اگه همش رو خوردن و چيزي نموند،يكم تو خونه داشته باشم.بعد يه دفعه يادم افتاد كه اي واي!برنج رو هم ۲ ساعت گذاشتم ولي برنج كه جا افتادن نميخواد!دويدم تو آشپزخونه...در قابلمه هارو كه باز كردم،چشمت روز بد نبينه...برنج كه آنچنان شفته اي شده بود كه ميشد ديوار چين رو دوباره باهاش ساخت!قرمه سبزي رو كه نگو...همچين كه درشو وا كردم و اون معجون عجيب و غريبو ديدم،ياد آب جوب خيابون ولي عصر افتادم ،سبزيای خورش هم مثل جلبك هاي آب جوب توش شناور بودن...كلي حالم گرفته شد، گفتم خدايا چه كنم با اينا؟اينو(آب جوب) كه نميشه به خورد اينا(استاد و دانشجوها)داد! خلاصه آخرش تصميم گرفتم حداقل واسه شام خودم بخورم...

گفتم به جهنم! فرض كن داري كته با خورش يه نوعروس بي دست وپا رو ميخوري ديگه! بالاخره بايد يه روز ازدواج بكني و تا چند وقت آب جوب هم بخوري!آقا يه قاشق از اون شفته كه تو دهنم گذاشتم ،مزه آب ميداد!(نمك يادم رفته بود).خورش هم كه تا به نوك زبونم رسيد نزديك بود {گلاب به روتون،روم به ديوار} بالا بيارم(انصافا صد رحمت به آب جوب!).گفتم آقا غلط كردم! نه غذا ميخورم نه واسه كسي درست ميكنم!خلاصش اين كه شب رو گشنه پلو با خورش دلضعفه ميل نموديم. زحمت ناهار بين المللي رو هم به آقاي مكدونالدز سپرديم.امروز كه رفتم هر كس يه چيز آورده بود.عربها يه چيز(۱)،چيني ها(۲)،كره اي ها ،خود استاد و...خدا رو شكر كردم كه درسته كه غذاي آمريكايي بردم،ولي لااقل آبروي ايراني جماعت رو نبردم(۳).


پانويس:

۱-یکی از عربا که نقش كلاغ خبرچين کلاس رو بازی میکنه, خبر آورد كه يكيشون ميخواسته ملخ بوداده(!) بياره كه بقيه اعضاي كنگره اعراب كلاس، به دليل حفظ آبرو اين ايده رو وتو كردن! وی اضافه کرد که اعراب از ملخ بوداده بعنوان عاجیل استفاده میکنن و همراه تلوزیون خیلی میچسبه!

۲-اين چينيها انقدر مزخرفات عجيب و غريب آورده بودن كه نميدونستي داري چه حشره اي ميخوري! يه ضرب المثل چيني هم دراين باره گفتن كه خودش گوياست: ما همه چيز در هوا به جز هواپيما،همه چيز در زمين به جز آدم، همه چيز در دريا به جز كشتي را ميخوريم!(تو دلم گفتم باز صدرحمت به شما،بعضي دولتمردان ما به اونا هم رحم نميكنن)

۳-البته اگرهم ميبردم بنده خداها ميخوردن،اينا كه فرق قرمه سبزي با آب جوب وليعصر رو نميدونن،ولي نامردي بود،هم به اونا هم به ايرانيا،اگه ميبردم از فردا از شعاع ۱كيلومتري يه ايرانيم رد نميشدن(خداييش خورش يه چيز افتضاحي شده بود!!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 7:2 توسط علی |

"کیمیا خاتون" رمان تاریخی ایه که خانم سعیده قدس نوشته.اسم کتاب،"كيميا خاتون"، اسم نادختري مولاناست كه شمس ازش خواستگاري ميكنه و...خانم قدس سعي كرده زندگي كيميا خاتون رو بازگو كنه و رابطه ي رؤيايي شمس و مولانا در پسزمينه داستانه. كتاب به وضوح نگاه نقادانه اي نسبت به شمس و مولانا داره و سعي ميكنه نقد و تحليلي ازشون بازگو كنه. موضوع اين پست منم نقد كردن و اهميت زيادشه .اين رمان مخالف زياد داره،بارها بهش انگ فمنيستي بودن زدن،بارها نقدش كردن كه چرا دو غول شعر سنتي ايران رو نقدكرده و...اما به نظرم جاي فكر داره.

متاسفانه تو فرهنگ ما اين تقريبا جا افتاده كه شخصيت ها رو به اكسترمم ببريم.از هر شخصيتي بتي ميسازيم،بعضي خوب و بعضي بد.مثال هم براي بتهاي خوب و هم بد در تاريخ گذشته و معاصر فراوونه. شخصيت ها رو اونقدر بالا ميبريم كه ديگه كسي جرات كوچكترين انتقادي رو بهشون نداره(مثل آقاي خميني كه لقب "امام"رو بهشون داديم و ازشون بت ساختيم) ويا اينكه طرف رو اونقدر پايين مياريم كه كسي جرات كوچكترين دفاعي ازش رو نداره(مثل محمدرضا پهلوي)(۱).اين كار(يعني بتسازي از آدما) ميتونه خيلي خطرناك باشه.چرا كه راه نقد رو به اون شخصيت ها ميبنده!(مثلا در اوضاع فعلي راه نقد به شخصيت آقاي خميني و كارهاشون و تفكراتشون و عقايدشون كاملا بسته اس) و وقتي راه نقد به شخصيتي بسته شد، غير از اينكه ضرراي اجتماعي داره،راه سواستفاده ديگران از بت اون شخصيت رو باز ميكنه.همين داستان بتسازي در همه ي زمينه ها از جمله ادبيات در كشور ما تكرار ميشه.ما از حافظ بت ساختيم، از سعدي،از مولانا و شمس و... متاسفانه راه نقد رو به همه اين شخصيتها بستيم.واقعا كي جرات ميكنه جز تعريف،چيزي از حافظ بگه؟! شكي نيست كه همه، شخصيت هاي بزرگي بودن و شايد تكرار ناشدني،اما همه انسان بودن.كيميا خاتون-فارغ از اين كه چقدر راست و دروغ بود-حداقل سفره نقد شخصيت هاي بزرگي مثل مولانا و شمس رو باز كرد.از كتاب خوشم اومد چون بتشكني كرد!

راه انتقاد بايد به هر شخصيتي باز باشه، از شمس و حافظ و مولاناو نيما گرفته الي پهلوي و خميني.چرا كه اصلا با تحليل و نقد هست كه شخصيتها صيقل ميخورن و بهتر شناخته ميشن.بايد هم خوبي و هم بدي رو ديد،نبايد فقط خوبي يا فقط بدي رو ديد،بايد با نگاه خاكستري به تحليل و نقد نشست ،به جاي اينكه همه رو سياه و سفيد ببينيم.

چنين كرد ابراهيم بتشكن...


پانويس:

۱-نوشته ي من فقط فرهنگيه و هيچ بار سياسي نداره و اين شخصيتهارو فقط براي مثال گفتم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:54 توسط علی |

امروز داشتم اخبار رو تو روزنامه ی Ottawa metro می خوندم.خبری به چشمم خورد راجع به مردی که تو وبلاگ شخصی خودش کلی دروغ گفته و با یه دختر ۱۶ ساله ي از همه جا بیخبر قرار گذاشته ، بعدشم دزديدتش و بهش تجاوز كرده و... مشابه اين خبر، اخيرا تو آمريكاي شمالي زياد شنيده ميشه. نويسنده ي خبر هم ادامه داده بود كه اين نوع سوءاستفاده از دنياي مجازي اينجا خيلي زياد شده و...

از اونجايي كه خودم تازه وبلاگنويسي رو شروع كردم، واسم جالب بود. به اين داشتم فكر مي كردم كه تو كشور ما درست بر عكسش اتفاق ميفته. يعني آدما خيلي وقتا( بر عكس اين آقا كه دروغ ميگفته) فقط تو دنياي مجازي و وبلاگ و... خودشون هستن.تو ايران، خيلي ها مجبورن تو محيط هايي مثل كار و دانشگاه و كلا محيط هاي عمومي خودشون نباشن، نمي تونن خودشون رو بروز بدن، بايد به چيزايي كه اعتقاد ندارن عمل كنن(مثل حجاب گذاشتن يا روزه نخوردن)، حرفايي بزنن كه بهشون معتقد نيستن و خلاصه تنها جايي كه واقعا خودشون هستن و از پشت اين نقاب ميان بيرون، دنياي مجازيه.

 نمي خوام همه ي اينا رو بندازم تقصير حكومت(گرچه سهم بزرگي داره).چرا كه بنظرم اگه درست نگاه كنيم خيلي وقتا خودمون، خودمون رو مجبور مي كنيم كه نقاب بزنيم. مثلا همين مساله ي تعارفات كه همه هم كم و بيش مي كنيم." قربون شما برم" ، "توروخدا نفرماييد ، اختيار داريد" ،"اجازه ي ما هم دست شماس" و...(ماشالله كمم نيستن!) ،اين فرهنگ به ظاهر ساده ي تعارف خودش يه جور نقابه...(خداييش آدم بعضي وقتا ازين حرفا كه ميزنه از خودشم بدش مياد!)

ولي انگار يه واقعيت ديگه هم هست: بدون تعارف خيلي وقتا نميشه زندگي كرد. يعني خودمون،خودمون رو مجبور مي كنيم كه تعارف كنيم، اگه نكنيم ، ميگن" چه پر رو!" يا " چه بي ادب ،يه تعارفم نزد!" و اگرم بكنيم ميگن " آدم خاكي ايه"، " خيلي افتادس" ،" با ادبه" و...خودمونم همين حرفارو  در مورد بقيه ميگيم! انگار خودمون داريم به اين فرهنگ دامن مي زنيم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:43 توسط علی |

با يادش

فروغ میگه: چراغ های رابطه تاریکند... این جمله ی فروغ رو بعضی وقتا با پوست و گوشت و استخونم حسش کردم و نمودش رو به وضوح تو زندگی دیدم، به خصوص تو اين دوره از زندگيم. حالا من می خوام چراغهای رابطه رو روشن کنم ، مي خوام از زير آسمون ايرانزمين بگم ، حالا كه از زير چتر آسمونش اومدم بيرون. اتفاقا يكي از مهمترين دلايل وبلاگ نويس شدن(مثلا!!) من هم همينه. الان كه اومدم اينجا(تو پست قبلي توضيح دادم كه براي ادامه تحصيل اومدم كانادا)شرايط زندگيم خيلي فرق كرده. اول اين كه با اومدن اينجا يه جورايي بيشتر از هميشه به ايران فكر مي كنم، حتي اخبار رو (به لطف اينترنت) بيشتر دنبال مي كنم و به خاطر همين،تراوشات(يا مزخرفات) مغزيم بيشتر شده. دوم اين كه تجربه ي زندگي تو اينجا از بعضي جهات خيلي جالبه ،اين تجربه رو خيلي ها به هر دليل نمي كنن. من دوست دارم اين تجربه ها رو با شما در ميون بذارم تا نظر شما رو راجع بهشون بگيرم و شايدم احيانا به درد كسي هم خوردن.

اينجا همه چيز جديده، با جامعه ي جديدي مواجه شدم كه مدام تو ذهنم با ايران مقايسه مي كنمش. آدماش جديدن، طرز فكرها جديده، فرهنگ جديده، زندگي ها يه جور ديگس و ... خيلي چيزارو كه اينجا آدم ميبينه تو فيلماي هاليوودي (كه معمولا سعي مي كنن زندگي مردم آمريكاي شمالي رو به تصوير بكشند) هم نمي بينه...خلاصه اين كه يه دفعه با حجم بزرگي از اطلا عات مواجه شدم! اينا رو سعي مي كنم يه جوري تو "پشت صحنه" بيارم. هر چند كه من هيچ وقت نويسندگي بلد نبودم و نيستم، ولي تلاشم رو مي كنم.

وبلاگ قبلی من كه وقتي ايران بودم گهگداري مطالبي از اين ور و اون ور توش ميذاشتم ،يه جورايي واسه ي تفنن بود، يعني خيلي جدي نبود. ولي پشت صحنه خيلي جدي تره و يه جورايي واسه زنده موندنه( بهمن فرمان آرا ميگه:" فيلم سازي كه فيلم نمي سازه، انگار مرده"  منم به عنوان يك آدم، نه يك فيلمساز، اگه هيچ خروجي اي نداشته باشم عملا فرقي با مرده ندارم).حالا زنده موندن خودم به كنار، زندگي و عمر اين وبلاگ چقدر باشه الله اعلم، هم به خودم بستگي داره، هم به شما...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 2:20 توسط علی |

به نام او ، به كام من

میگن هر جا که رفتی شرط ادب اینه که اول خودتو معرفی کنی. پس اولین پست وبلاگم رو به این کار اختصاص میدم. البته شروع هر کاری سخته, چه برسه بخوای راجع به خودت حرف بزنی(خيلي سخته خداييش). ولی از اونجایی که من عجولم صاف میرم سر اصل مطلب:

به خدمتتون عارضم که اسمم علی، متولد ۱۰ اسفند ۱۳۶۷ هستم. به تازگی برای ادامه تحصیل اومدم کانادا. دانشجو ام. از نوع مهندسی. بي نهايت وطن دوست و وطن پرستم، فكر مي كنم اين بارز ترين خصوصيتم باشه(البته اين شعاريه كه خيلي از ايرانيهاي اينجا ميدن، اما اميدوارم حرف من فقط در حد يه شعار نباشه). اصولا عجولم! من ۶ ماهه به دنیا اومدم. وقتی بچه بودم مثل همه بچه ها همیشه عجله داشتم که بزرگ بشم و شبیه بزگترا باشم،واسه همينم -درست یا غلط- دوستام معمولا از خودم بزرگتر بودن( البته دوست همسن یا کوچکتر هم داشتم و دارم). راجع به خودم، ديگه اين كه، تو زندگيم برای خودم چارچوب دارم و اونجور كه فكر مي كنم درسته زندگي مي كنم.

و اما داستان وبلاگ ما! چند وقتيه که مغزم مسخره بازی در آورده یه سری تراوشاتی از خودش در میکنه که نمیدونم چیکارشون کنم. هی تو ذهنم خودشونو می کوبن به در و دیوار. تو ایران که بودم این مزخرفات رو یه جوری تو بحث كردن ها و مهمونی ها و شب نشینی ها و... به خورد دوست و آشنا می دادم، بعضی وقتام که نمی شد  تو جمع مطرحشون کرد، می ذاشتم تو همون ذهنم بمونن و بالاخره بمیرن. اما از وقتی اینجا اومدم توشون موندم! اول یه دفتر( مثلا !) خاطرات ور داشتم و هر چند روز یه بار چند تا صفحه ازش سیاه کردم. ولی فایده نداشت! چند روز پیش به کله ی پوکم رسید که اینارو بیارم و بذارم تو یه وبلاگ و به خورد عزیزان اهل دنیای مجازی بدمشون! اینجوری با یه عده مطرحشون کرده ام و نظرشون رو هم شنیده ام.از وبلاگنویسی هیچ چیز خاصی نمی دونم(غیر خاص هم نمی دونم!) البته كلا از کامپیوتر به اندازه ی بوق هم سرم نمیشه!

از اینا که بگذریم باید بگم که نوشتن "پشت صحنه" رو به طور جدی شروع کردم و خیال هم دارم به اميد خدا و با لطف و كمك شما ادامش بدم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 2:15 توسط علی |