تبليغاتX
پشت صحنه
خبر خوب اینکه: چند روز پیش رفتم از دانشگاه راجع به تغییر رشته ام به رشته finance سوال کردم. اول رفتم دفتر مشاوره دانشجویی دانشکده خودمون(مهندسی مکانیک) که مشاور گفت اصلا نمیشه.الان وقتش گذشته و هیچ کاری نمیتونی بکنی.مشاور دانشکده خودمون یه کانادایی فرانسه زبانه که به نژادپرستی بین بچه ها مشهوره.قبلا هم یه بار دیگه برای کمک واسه انتخاب رشته پیشش رفته بودم که اونبار هم گفته بود هیچ کاری از دستم بر نمیاد.حسابی نا امیدم کرد.رفتم دانشکده management(که رشته finance اونجا تدریس میشه) و از اونا پرسیدم.مشاور دانشجویی اونجا آدم خوبی بود و خیلی کمک کرد. بهم گفت وقت apply کردن برای تغییر به دانشکده مدیریت ازش ۲ روز مونده و هنوز میتونی! سریعا رفتم و فرم ها رو پر کردم و برای تغییر رشته ۳ تا رشته رو ازشون درخواست کردم. خدارو شکر دیشب دیدم که چقدر سریع توی سایت زده که در خواست شما قبول شده و شما میتونید یکی از این سه رشته Finance, Business,Entrepreneurial Management رو برای ادامه تحصیل انتخاب کنید.

و اما خبر بد اینکه برونو و فرانسوا(دوتا برادر دوقلو که همخونه و صاحبخونه ام هستن)یه هفته پیش بهم گفتن که میخوان خونه رو بفروشن و منم باید ظرف چند هفته آینده اتاقم رو تخلیه کنم.تو این یه هفته شاید ۲۰-۳۰ تا دفتر مسکن و ساختمون اجاری و ... رفتم و هیچی پیدا نکردم.هیچ کدوم حتی یه آپارتمان خالی هم برای سپتامبر نداشتن و گفتن اولین چیزی که دارن برای اکتبره که بدرد من نمیخوره. فقط یه سه خوابه درب و داغون دیدم که میخواست ۱۶۰۰ دلارم اجاره بدش! علت هم اینه که الان دیگه تقریبا پایان فصل عوض کردن خونه توی اتاواست.هر کس میخواسته خونش رو اجاره بده یا تعویض کنه انجام داده.البته فک میکنم هنوز آپارتمان های لوکس تر شهر که به مراتب هم گرونتر هستن مونده باشن ولی خب نمیخوام به خانواده فشار بیارم.امیدوارم مجبور نشم و یه چیز خوب و مناسب بزودی گیرم بیاد.

خلاصه اینکه به برنامه روزانه ای که توی پست قبلی نوشته بودم، روزی چند ساعت متر کردن خیابونای اتاوا زیر بارون هم اضافه شده. البته ورزش ها رو هم سنگین تر کردم.استخر رو هفته ای ۵ روز،gym رو هر روز و روزی یه ساعت squash هم به برنامه ورزش اضافه کردم.شاید بنظر بیاد دارم از تصمیم گیری فرار میکنم ولی خب به این نتیجه رسیدم که ورزش تنها چیزیه که میتونه کمکم کنه روحیه ام رو بالا نگه دارم و ذهنم باز بشه.تاثیر روحی ورزش خیلی بیشتر از جسمیشه و این چیزیه که تازه بهش رسیدم.

البته تصمیم گیری رو نمیتونم عقب بندازم.چون باید تا ۱۴ آگوست به دانشگاه برای تغییر رشته تصمیمم رو اعلام کنم. از طرفی دانشگاهای ایران هم فکر نمی کنم تا چند هفته دیگه انتقال من رو به ایران بپذیرن. بهر حال تا ۱۴ آگوست حدودن ۱۷ روز واسه تصمیم گیری وقت دارم.باید تا اون موقع همه شک و تردیدها رفع شده باشه و سبک-سنگین ها انجام شده باشه،تا بتونم یه تصمیم درست و قاطع بگیرم.

سه تا انتخاب دارم: ۱- ادامه مهندسی مکانیک در دانشگاه اتاوا ۲- رفتن به دانشکده مدیریت و ادامه تو یکی از سه رشته بالا ۳- برگشت به ایران و ادامه توی یه دانشگاه دولتی تهران تو رشته صنایع(که از اول میخواستم بخونمش و هیچ وقت نشد)

واقعیت اینه که راجع به هیچ کدوم از رشته های مکانیک،finance، یا صنایع اطلاع درستی ندارم و نمیدونم کدوم طرف رفتن درسته. و واقعیت دیگه اینه که از درون خودم هم اونقدر اطلاع ندارم که بدونم کدوم برام بهتره.و واقیعت بعدی هم اینکه تصمیم گیری بین ایران اومدن و کانادا موندن هم انقدر فاکتور های زیادی توش دخیله که ذهن تو تحیلی کردنشون پدرش در میاد.تردید بدترین چیزه/هنوز همون مساله n مجهولی که تو پست قبل نوشتم باقیست.

امید به خدا

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:6 توسط علی م |

فک کنم اینجوریه که میشه یه وبلاگو نابودش کرد.نه سر بهش بزنی،نه سر به رفقات بزنی،نه پستی بنویسی بعد چند وقت از ذهن ها پاک میشی و یواش یواش از ذهن خودتم پاک میشه که بلاگ داری.

نمیدونم از تاریخ پست قبلی چقدر گذشته. نمیدونمم که از دوستام که این همه بی معرفتی مارو تحمل میکنن، چجوری معذرت بخوام.

تو این چند وقت که نیومدم، خیلی هم سرم شولوغ نبود.بهتره بهونه نیارم.علت نیومدنم شاید بیشتر کشش نداشتن باشه که البته فک میکنم موقت باشه و زاده شرایطم.الان فک کنم ۱۰-۱۵ روزی میشه که به اتاوا هم برگشتم.چند روزی بابام تو خونمون اینجا بود و بعدشم برگشت ایران.این روزا کلا کار زیادی انجام نمیدم. صبح پا میشم و با بچه ها میرم gym،بر میگردم، یه غذایی شاید درست کردم،بعد از ظهرم اگه بشه شاید استخری رفتیم.اینجوری بگم،خودمو خسته میکنم که شب راحت خوابم ببره،و در تمام مدتی که دارم این کارایی که تقریبا همه هم فیزیکی هستن رو انجام میدم،فکرم جای دیگه ایه. فکرم کلا خیلی مشغول شده.بالاخره تصمیم برای اینجا موندن یا به ایران برگشتن،تصمیم کوچیکی نیست،نیاز به فکر فراوون داره،و نیاز به در نظر گرفتن همه جوانب .اول از همه نیاز به این داره که ببینی عقل و احساس توی تصمیم گیریت سهمشون چقدره،مثلا ۳۰ به ۷۰٪ یا برعکس. و اگه نسبتها اشتباه بود،باید خودتو تغییر بدی تا درست بشن.بهر حال تصمیمی که تو این موقعیت بگیری،میتونه یه عمر زندگیتو تغییر بده.حالا بعد از اینکه تصمیم بگیری کجا بمونی ،اولین سوالی که پیش میاد اینه که چیکار بکنی، چی بخونی،چجوری زندگی کنی و ... بعد ذهنت میره سراغ اینکه خب جواب این سوالا رو احتمالا تو این جست و جو کنی که از زندگی چی میخوای و هدفت چیه و ...،اینجاست که میبینی موضوع چقدر پیچیده شده ،جلوت یه معادله داری با n تا مجهول.

ولی بالاخره تصمیم رو باید گرفت،اگه نگیری برات گرفته میشه. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:51 توسط علی م |

بالاخره ما شرمونو از ایران کم کردیم.اما خب زیاد ناراحت نیستم،احتمالا یه بار دیگه تو همین تابستون میام،هنوز دو ماه تعطیلی دارم.تو این مدت که چیزی ننوشتم،خیلی سرم شولوغ بود و البته بیشترش رو هم تو راه بودم.از تهران به لندن.از لندن قرار بود بریم اتاوا که به لطف تاخیر ایران ایر از پروازمون موندیم.از لندن به مونتریال. از مونتریال به اتاوا ،از اتاوا به جزیره پرنس ادوارد!

الان بخاطر اینکه پدر گرام کار داشتن، اومدیم جایی به نام prince edward island. یه جزیره تو شمال شرق کانادا که یکی از استانهای کانادا محسوب میشه.جزیره با اینکه نسبتا بزرگه،فکر میکنم کوچکترین استان کانادا باشه.طولش حدود ۲۵۰ کیلومتر و عرضش هم بین ۶ تا ۸۰ کیلومتره.جای شما خالی آب و هوا خیلی خوبه. البته جزیره واقعا چیزی برای دیدن نداره.یعنی کل جمعیتش ۱۳۸ هزار نفره. یه مرکز استان هم داره که ۳۸ هزار جمعیت داره بنام charlottetown. توی این جزیره کار مردم،یا کشاورزیه(بیشتر سیب زمینی) یا تو صنعت توریسم فعالیت میکنن.سالانه هفت برابر کل جمعیت جزیره اینجا توریست میاد(که همشون هم تو تابستون میان چون ۸ ماه از سال بسیار سرد و غیر قابل تحمله).این جزیره جایی بوده که confederation توش امضا شده و واسه همین اسم کانفدریشن رو همه جا میبینید.اسم تنها mall جزیره کانفدریشنه.اسم سالن همایششون کانفدریشنه ،اسم تیاتر اسم ... همه افتخارشون به همین داستانه.که خب البته مهم هم هست.کانفدریشن در واقع قراردادی بوده که طبق اون کانادا از یه کولونی به یه کشور تبدیل شده واسه همین از جهت تاریخی اتفاق مهمی هم هست.prince edward  هم پرنس انگلستان در اون زمان بوده و charlotte هم اسم زنش.اینا یه سری اطلاعات بود که تو این بروشورهاشون خوندم و از چند نفر هم شنیدم.بگذریم.

امروز یه آدم جالب هم دیدیم.یه خانمی از کشور مصر.این خانم یکی از آدمای کلیدی finance تو مصره . چند روز پیش اسمش رو تو financial times بعنوان یکی از ۲۰ زن قدرتمند نظامهای مالی در خاور میانه زده بودن.ایشون اولین و تنها زنیه که تو هییت مدیره بورس اسکندریه و قاهره راه پیدا کرده.مشاور مالی و نماینده چند تا بانک گردن کلفت تو خاور میانه هم است. چند شرکت از جمله یه شرکت بسیار بزرگ  asset management هم داره.برام خیلی جالب بود که خودش راجع به موفقیت و موقعیتش چی فکر میکنه.ایشون بر این باور بود که درست برعکس چیزی که بنظر میرسه،زن در ممالک اسلامی جای پیشرفت بسیار بهتری داره و جایگاه خودش رو بخوبی پیدا میکنه.البته در جواب سوال ساده من که پس چرا تو تنها زنی هستی که به این نقطه رسیده، خیلی من و من کرد،اما خب من هم ازش انتظار تحلیل جامعه شناسانه نداشتم.دلیل نمیشه چون از finance خیلی حالیش میشه، از جامعه شناسی هم خیلی حالیش بشه.بهر حال برام خیلی جالب بود که تونسته بود تو محیطی اینقدر محدود که اعراب برای زن ها درست کردن،به همچین جایی برسه.شاید اگه این محدودیت ها نبود،الان رییس جمهوری چیزی بود،شاید هم یه زن خانه دار معمولی بود(بعضیا تو محدودیت خیلی بهتر رشد میکنن).

قرار بود تو این پست راجع به داستان برگشتن یا نگشتن و اون "ندای انقلابی" پست قبلی برای بازگشت به ایران بنویسم که سفرمون به اینجا نذاشت.حتما تو یکی دو پست آینده مفصل مینویسم و منتظر مشورت دوستان هم هستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:28 توسط علی م |

این چند وقت هم به دیدن دوستا و مهمونی خاله و دایی و عمو و ... گذشت.جای شما خالی یه شمال هم رفتیم اون تعطیلات ارتحالیدیز رو.گرچه رفتنی ۱۲ ساعت تو راه بودیم،ولی خب اونجا انقدر خوش گذشت که میارزید.دسته جمعی با همه فامیل رفتیم.تو اینجور سفرا معمولا هرچقدر تعداد بیشتر باشه بیشتر خوش میگذره.هوا هم که خیلی عالی بود،جای شما خالی.کلی از خاطرات زنده شد.

فردا قراره برم این آژانس هواپیمایی آشنامون.قرار بود واسه من یه بلیط مشهد جور کنه،۲-۳ روز برم. یه چند تا فک و فامیل داریم اونجا.اگه جور کرده بود که میرم ،اگرم نه که...

آها یه چیز جالبهفته گذشته ۵شنبه جمعه،پلیس و گشت ارشاد و اینا(تازگیا همرو باهم قاطی میکنیم ماشالله انقدر که زیادن)،من رو توی ۲ روز سه بار گرفتن!خیلی باحال بود.دفعه آخر که یارو گفت بزن بغل،زدم زیر خنده،طرف کف کرده بود که این دیگه کیه،گرفتیمش داره هرهر میخنده!

دیگه چیزی به برگشتم نمونده.صبح یکم تیر قراره زحمتو کم کنیم.از الان عزا گرفتم!

باید بگم که توی این یه ماه و تقریبا نیم،بدون اغراق لحظه لحظه اش واسم لذت بوده و بس.حتی همون لحظه ای که تابلوی ایست گشت ارشادو میدیدم.میدونم که شاید مسخره باشه،اما واقعیته.

یه جور ندای انقلابی تو وجودم هست که میگه:علی!بیخیال دانشگاه کانادایی و تحصیل اونور آب و رفاه و آزادی و ... مگر آدم تو زندگی غیر از شادی و آرامش دنبال چیه؟خب اینو که اینجا داری! بمون و شاد باش!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:31 توسط علی م |

بی مقدمه:این چند روز زیاد حال و روز خوبی نداشتم.غیر از سرماخوردگی که چیز مهمی نیست،اوضاع روحی و فکریم یکم بهم ریخته بود.یعنی یکم بیشتر از یکم.ذهنم بدجور به موضوعی مشغول بود: رابطه من با جنس مخالفم.

به گذشته ها و عملکردم تو رابطه هام فکر میکردم،به آینده و اینکه چگونه باید عمل کنم.گذشته پر از اشتباه بود و آینده پر از ترس.واقعیت اینه که رابطه با دخترها هم بخشی از زندگی منه،درواقع بخش مهمی از زندگی منه و نمیشه نادیده گرفتش.شاید من این کارو میکردم.

واضحه که منظورم از رابطه با جنس مخالف،رابطه ای نزدیک تر از یه دوستی معمولیه.رابطه ای که احتمالا احساسات عمیقتری از یک دوستی معمولی تو آدم ایجاد میکنه.رابطه ای که شاید شامل عشقبازی هم بشه.

نمیدونم.کمی گیج شدم.چیزی که از بابتش مطمینم اینه که یه جای کار توی این جور روابط من ایراد داره. چیز دیگه ای که ازش مطمینم اینه که این مساله احتمالا از منه.من شاید درست بلد نیستم باید چجور این رابطه رو درست برقرار کنم.بعضی وقتا هم فکر میکنم که من چه جذابیتی میتونم برای یه دختر داشته باشم که بخواد چنین رابطه ای بامن برقرار کنه.بهتر بگم:چه جذابیتی در من برای یه دختر هست؟بعضی اوقاتم فکر میکنم مشکل احتمالا فرهنگی باشه و به این برگرده که من تو محیطهای مذهبی ای بزرگ شدم.نمیدونم،قضاوت سخته.

راستش ایجاد کردن چنین رابطه ای رو برای خودم سخت میبینم.شاید برای این باشه که بار اولمه.من تابحال با هیچ دختری فراتر از یه دوستی معمولی نرفتم.اون علاقه،اون احساس عمیق،اون حسی که حدس میزنم باید رد و بدل میشده،هیچ وقت وجود نداشته.یا اگر هم بوده ،یه جانبه بوده،من از کسی خوشم اومده و او نه یا کسی من رو دوست داشته و من نه.

بعضی وقتهام فکر میکنم که احتمالا اون آدم که مقتضی من بوده هنوز به پست من نخورده و هر وقت او رو ببینم،اون رابطه،اون احساس خودش اینجاد بشه.شاید بد شانسی آوردم.ولی بعدش بلافاصله فکر میکنم که خب آدم نمیتونه به این امید که شاید روزی او پیدا شود،دست رو دست بذاره و هیچ نکنه.

بهر حال این موضوعیه که ذهن من چند وقتیه که داره باهاش کشتی میگیره.اما نتیجه اینکه:

نمیدونم.


پ.ن:صبح ساعتای ۷-۸ قراره با محمد برم دانشگاه تهران و تا ناهار هم اونجا باشیم.احتمالا تو دانشکده فلسفه و علوم سیاسی و حقوق و ... و سلف دانشگاه پلاس باشیم.

پ.ن۱:امسال سرد ترین زمستون عمرم رو در کانادا گذروندم.اما یکبار هم سرما نخوردم.اما تو بهار ایران سرما خوردم.این تاثیر آلودگی هوا رو نشون میده.

پ.ن۲:این که چرا الان که تو ایران اومدم موضوع رابطه ام با جنس مخالف ذهنمو انقدر مشغول کرده ،احتمالا به زنده شدن خاطرات و دیدن دوستهای قدیمی تر برگرده.

پ.ن۳:معمولا تو وبلاگم زیاد از خودم نمینویسم.راستش نمیدونم این بار چرا اینقدر بیپرده نوشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:25 توسط علی م |